تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

9. به قول دوستی: وقتی فقط یه صفحه برای نوشتن داری چی مینویسی؟ جواب: وصیت.

8. وصیت: تو لیست نوشته هام قرار بود یه مطلب در مورد  Tragedy of the commons و یکی در مورد CANDU بنویسم. اولی به طور خاص مهمه چون نگاه دیگه ای به دنیا میده و تقریبا در همه امور دنیا میشه ازش استفاده کرد! درخواستم اینه که از میون دوستانی که بحثهای این وبلاگ براشون جالب بوده اگه  یکی فرصت و علاقه داره این ننوشته های منا تو وبلاگش بنویسه. بحثهای جالبی از توشون میتونه در بیاد.

7. پس دادن یک قرض: یکی از مهمترین فلاسفه در دنیای غرب، جان لاک بوده.  مردی که اندیشه هاش چهره دنیا و تصور ما از خودمون و دنیای پیرامونمون را به کل عوض کرد. تا قبل از جان لاک، اخلاق (متاثر از نظرات دکارت) به عنوان یک وظیفه duty تعریف میشد. مثلا همه انسانها وظیفه داشتن که راستگو باشن (دکارت به وجدان معتقد بود). لاک ولی اخلاق را بر اساس حق تعریف کرد. مثلا به جای اینکه به من بگه که موظم راستگو باشم بهم گفت که بقیه انسانها حق دارن که حقیقت را بدونن! در نگاه اول تفاوت چشمگیری به نظر نمیرسه ولی یه نگاه عمیق تر نشون میده که چه تاثیرات مهمی از همین تفاوت زاویه نگاه ناشی میشه. اول از همه اینکه به جای وجدان فردی یه مفهوم اجتماعی نشسته. دوم اینکه براساس نظر لاک، انسانها حق آزادی دارن. حق حکومت بر خودشون را دارن. حق دارن برای زندگی خصوصیشون تصمیم بگیرن.در نتیجه، اولین نهضت های دموکراسی خواهی در دنیا (اروپا) متاثر از جان لاک شکل گرفتن. شکسته شدن ابهت شاه و زیر سوال رفتن جایگاه فرمانروایی مطلقش در گام بعد دامن خدا را گرفت. یعنی در رابطه انسان و خدا هم نگاه لاک انسان موظف را به انسان محق تبدیل کرد. دیگه انسان صرفا موظف نبود که دستورات خدا را اجرا کنه. انسان محق بود که بدونه چرا اینکار را باید بکنه. شریعت مجبور شد عقل را به رسمیت بشماره و آرام آرام هرجا که باعقل نمیخوند مجبور بود که زمین را برای عقل خالی کنه.

6. حدود 4 سال پیش شروع به نوشتن کردم. نوشتم و نوشتم تا جایی که حرفام داشت ته می کشید! برای همین فیتیله را کشیدم پایین و کمتر نوشتم. یکی دو سال هم با سرعت کمتر نوشتم و بلاخره الانه رسیدم به جایی که حرف مهمی برای زدن برام نمونده و البته اگه راستش را بخواهین کارهای مهمتری از وبلاگ بازی دارم. الانه حس اون کسی را دارم که بعد از اعتیاد به یه بازی کامپیوتری تصمیم گرفته اونا از روی کامپیوترش ورداره تا آزاد بشه.

5. توی این مدت من گاهی به مسئولین نظام مقدس ج.ا. غر زدم! با یک جمله همه اون حرفها را جمع کنم. "اختیار بیشتر، مسئولیت بیشتر میاره." یعنی اگه وضع مملکت خرابه، مسئول اصلیش کسیه که بیشترین اختیارات را تو کشور داره. هیچ گریزی هم از این نداره و هیچ بهونه ای هم ازش قابل قبول نیست.

4. توی این مدت سعی کردم مسائل را از زوایای مختلف بهشون نگاه کنم و معمولا زوایایی که خیلی باب طبع و به قولی پاپیولار نیست را نشون بدم. همیشه نظر شخصی ام را منعکس نکردم. برعکس گاهی فقط هدفم این بوده که زوایای تاریک یک مسئله را روشن تر کنم. امیدوارم جدا از دعواهایی که سرشون شد، مفید بوده باشن.

3. اگه چیزی برای تاسف تو این وبلاگ نویسی داشته باشم، قولهایی که دادم و اجرا نکردم. مثلا وعده دادم در یه موردی بنویسم و ننوشتم. حتی گاهی به یکی وعده دادم که چیزی را بنویسم و براش بفرستم و فرصت نکردم آماده اش کنم. خلاصه کوله بار قرض گنده ای رو دوشمه! جبران خاصی که نمیتونستم بکنم. بنابراین اون شماره 7 را اون بالا نوشتم تا یکی از آخرین قول هام را اجرا کرده باشم. بعدش هم 12 تا آهنگ گذاشتم روی biandish2@gmail.com تا حداقل یکی دیگه از قولهام (آهنگی که در پست فروید در موردش گفتم ولی یادم رفت بذارم Freudiana کار Eric Woolfson) را اجرا کرده باشم. میون این 12 تا یه آهنگ از Radiohead گذاشتم که به نظرم 3 دقیقه اولش جزو شاهکارهای قرن حاضره. درجه خشونت آهنگ ها بین 1 تا 5 شماره خورده. فراخور سلیقه تون انتخاب کنین. اگه از خشانت بدتون میاد نرین اون آهنگی که تایتلش میگه 5/5 را دانلود کنین. برین 1/5 را دانلود کنین. امیدوارم خوشتون بیاد. در ضمن پسوردش بود Exchange

2. کسی میدونه چطوری میتونم یه کپی از تمام نوشته هایی که در بیندیش بلاگفا و بیندیش پرشین بلاگ دارم تهیه کنم. دوست دارم یه فایل برای خودم داشته باشم. میشه نظرات را هم دانلود کرد؟ شاید چند سال دیگه بشینم نگاهشون کنم و به خریت هام بخندم. میدونم که یه روزی با دیدن این مطالب از اینکه بعضی اوقات واضح ترین زوایای دید را گم کرده بودم انگشت به دندون میشم.

1. یه سری از دوستان لطفشون خیلی به من زیاد بوده و گفتن وبلاگ را نبندم. راستش هر شروعی یه پایانی داره. بنابراین اگه امروز هم نبندم یه روزی بلاخره بسته میشه! بهتره قبل از اینکه دم این دکون خاک بگیره، خودم تعطیلش کنم. با این وجود اگه واقعا یه روزی یه حرفی داشتم که خیلی گفتنش ضروری بود، میام مینویسمش. با خودم و کسی که خجالت ندارم! این صفحه را هم که دارم دیلیت نمیکنم. اگه کسی هم با من کاری داره: هم ایمیلم هست (biandish@gmail.com) و هم هر از چندگاهی به صفحه نظرات اینجا نگاه میکنم.

0. و بلاخره! ممنون از همه دوستان عزیزی که تو این مدت با بحثها و نظراتشون این وبلاگ را پرمعنی تر و عمیق تر کردن. ممنونم از چیزهایی که ازتون یاد گرفتم. ممنونم از دوستیتون. ممنونم از همراهیتون. ممنونم از حوصله و صبرتون. ممنونم برای همه چیز.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:53  توسط بیندیش  | 

1. ما ایرانی ها سر سال نو معمولا میگیم "صدسال به این سالها". فرنگی ها معمولا میگن To better days. تفاوت فرهنگی تو همین یه ذره واضحه.

2.مرتیکه تو ایران میگه قیمت واقعی نفت خیلی بالاتر از این حرفهاست. تو ایتالیا میگه "دستهای آشکار و نهانی که باعث رشد مصنوعی قیمت نفت شده اند ..."

3. آخه رئیس جمهور یه کشور پا میشه میره جایی که هیچ استقبال رسمی ای ازش نشه؟ بعدش میره که بگه چی. که به عنوان یه عضو فائو بگه که کاری از دست فائو بر نمیاد باید یه ارگانیزیشن جدید ساخت. حالا مگه یه ارگانیزیشن جدید چه فرقی داره. مگه همین کشورهای عضوش نمیباشن. چکار با اون ارگانیزیشن جدید میشه کرد که با فائو نمیشه کرد. بگذریم. چقدر من حرص بخورم.

4. همه ما آدمهایی تو زندگیمون دیدیم که واقعا شایسته ستایش بودن. این لزوما به معنی تایید کامل اون افراد و یا حتی اثرگذاری اون فرد روی ما نیست. منظورم اینه که یه صفتی در اون شخص بوده (مثلا پشتکار یا هوش یا هرچی) که شما را به شگفتی و ستایش واداشته.

برای من یه چنین موردی در دوره دبیرستان اتفاق افتاد. اسمش امیر بود و بچه شیراز. ما تهران با هم دوست شدیم. سال سوم دبیرستان مدال برنز المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و سال چهارم مدال نقره المپیاد ریاضی و طلای المپیاد فیزیک را گرفت. المپیاد کامپیوتر هم قبول شد ولی نرفت. یه دوره ای بود که به شدت با هم دوست شده بودیم. روزها که هیچ، شبها را هم تا پاسی با هم میگذروندیم. نه فکر بد نکنین! نصف شبها با همدیگه (و با کمک دو تا چنگال تا شده) نفوذ میکردیم به مدرسه تیزهوشان (حوالی میدون توپخونه) تا بریم با کامپیوترهاشون برنامه بنویسیم! هیچکدوممون تیزهوش نبودیم که تو اون مدرسه بتونیم درس بخونیم ولی امکاناتش دلمون را آب میکرد. دو ساعتی به کامپیوترها ور میرفتیم و چهار تا برنامه بیربط مینوشتیم و پرینت میکردیم و فکر میکردیم بزرگترین خلاف دنیا را کردیم. بعدش هم همه درها را بی کلید قفل میکردیم و نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود. این قصه ادامه داشت تا وقتی که بو بردن و برای اتاق کامپیوترشون از اون قفلها گذاشتن که با چنگال باز نمیشه. البته اینم بگم که من برنامه نویسی بلد نبودم. اون بلد بود و به من هم یاد میداد. قفل با چنگال باز کردن هم بلد نبودم.

اما قرار بود بگم چرا این آدم برای من اینقدر شگفتی آور بود. این خدای علم و دانش را در نظر بگیرین. براتون پیانو میزد حرفه ای. گیتار میزد بیا و ببین. ژیمناست بود حرفه ای. نه اینکه فکر کنین پسر یه خانواده پولدار بود که این امکانات براش محیا بوده و اونم یه هوش خدادادی داشته یاد گرفته. نه. اگه درست یادم باشه پدرش معلم بود و مادرش خانه دار. این رفیق عزیز ما در هر موردی که باهاش حرف میزدین، درش سررشته داشت. من واقعا نمیدونم کی فرصت کرده بود این چیزها را یاد بگیره. حتی همون برنامه نویسی! اون دوره من هیچکس را نمیشناختم که تو خونه پی سی داشته باشه. حتی دانشگاه ها هم نداشتن. ایشون برنامه مینوشت به شرکت ها میفروخت. یا مثلا پیانو. تصور بکنین تو دهه 60 تو شیراز چند پسربچه پیانیست بودن؟ چندتاشون ژیمناست هم بودن و از میون پیانیست های ژیمناست چندتاشون خدای فیزیک و ریاضی و کامپیوتر بودن؟

تو پرانتز یه موضوع بیربط هم بگم که بدونین پسرهای جوان چقدر خرن! این جوون رشید که کله اش فقط مخ بود و از هر انگشتش واقعا یک هنر میبارید، عاشق بود و از ترس اینکه معشوق تحویلش نگیره پا جلو نمیذاشت. من بهش میگفتم: آخه امیر جان دیگه خوشتیپ تر از تو و با قابلیت تر از تو هم مگه تو کشور هست که این "دختر شیرازی" چشم بادومی و گیسو بلند و کمر کمون بخواد تحویلت نگیره. ولی به کتش نمیرفت. تا یادم نرفته براتون بگم که خیلی هم خوش تیپ بود! هر روز هم کلی ورزش میکرد.

اما چی شد که من این قصه را براتون نوشتم. یه چیزی که امیر برای من به ارث گذاشت حسرت همه فن حریف بودن بود. ولی متاسفانه قابلیت انسانها با هم فرق داره. نتیجه این شد که من در تلاش برای همه فن حریف بودن تبدیل شدم به یه آدمی که دانسته هاش دریایی است به عمق یک میلیمتر. به همه چیز یه سیخ زدم و از هیچ چیز هم خیلی نمیدونم. میتونم بشینم با حرف زدن در مورد سبکهای نقاشی و تاریخچه شون سرتون را بیست دقیقه گرم کنم. ولی اگه فرصتم شد نیم ساعت به گل میشینم. میتونم براتون از موسیقی حرف بزنم و چهارتا آهنگ هم براتون بنوازم و خلاصه نیم ساعتی سرتون را با یکی دو تا ساز گرم کنم. اگه علاقه مند باشین میتونم سرتون را با فیزیک مدرن و کلاسیک و فلسفه علم و فلسفه مدرن و غیره و غیره هرکدوم نیم ساعت گرم کنم. ولی اگه فرصتم طولانی تر بشه دیگه کم میارم.

یکی از اتفاقاتی که مدتهاست سر این وبلاگ اومده همینه. به گل نشسته. حرف جدیدی برای زدن نداره. فقط وقتهایی که احمدی نژاد یه سوتی جدید میده از سر عصبانیت میام و چهار کلمه مینویسم. نوشتنی که ارزش خوندن داشته باشه داره تولید نمیشه. شایدم حوصله ام سر رفته و دل به کار نمیدم. حالا چه کشتی به گل نشسته باشه و چه باد تو بادبونش نباشه فرقی نداره. چیزی داره پیش نمیره. چیزی داره تولید نمیشه.

شاید به عنوان آخرین حرف خیلی چیزهای بهتر میتونستم کنار هم بچینم و بگم ولی آنچه گذشت بهترین وصف حالی بود که میتونستم بکنم. البته یه صفحه دیگه برای گفتن دارم. اما به طور خاص از صفحه اول انتظار خاصی نداشته باشین!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:13  توسط بیندیش  | 

1. با ایران تلفنی صحبت میکردم. ازم میپرسیدن که راسته که تو کانادا برنج سهمیه بندی شده! ظاهرا اخبار ایران یه همچین گزارشی پخش کرده! راستش دروغ چرا. تا مرگ آ آ آ آ. برنج اینجا هم گرون و هم سهمیه بندی شده. برنج باسماتی که سالهای سال بود که کیلویی 1.5 دلار بود شده کیلویی 1.8 دلار و مغازه ای که من ازش خرید میکنم برای اینکه برنجش تموم نشه برای خریدهای بیشتر از 80 پاند (36 کیلو) کیلویی 2 دلار حساب میکنه. البته اونم میشه فردا بیایین و دوباره 36 کیلو بخرین به قیمت ارزونتر. تازه بقیه مغازه ها همچین محدودیتی نذاشتن. حالا اصلا بگو قیمت شده کیلویی دو دلار. یعنی در بدترین حالت کیلویی 1800 تومن. ولی همین برنج را خواهرم میگفت کیلویی 4000 تومن میخرن. اونوقت اخبار ایران روش میشه بیاد بگه برنج تو کانادا سهمیه بندی شده. حالا اصلا فرض کنین که سهمیه بندی شده. اصلا گیرم که شده کیلویی 200 دلار و مردم کانادا دارن از گشنگی میمیرن (حالا بسکه هم برنج میخورن). عزیز دل من، ای برادر اخبارنویس بسیجی. بدبختی مردم کانادا که برای مردم ایران رفاه نمیشه. مردم از حکومتشون رفاه میخوان نه بدبختیه بقیه کشورها را. حالا هرچقدر که روزنامه کیهان تیتر اولش را اختصاص بده به طوفان و سیل تو آمریکا و به دروغ بنویسه که مردم آمریکا در فقر و فلاکت هستن این دردی از مردم ایران کم نمیکنه. تنها نتیجه اش اینه که فرهنگ "بز کشی" را بین مردم رواج میده (اگه ضرب المثل بز کشی را نشنیدین خلاصه داستانش اینه که طرف کشاورزه به جای اینکه زمینش را آبیاری کنه که بار بده میرفت بزهای همسایه را میکشت که همسایه اش هم مثل خودش فقیر باشه). تو محیطی هم که فرهنگ بزکشی راه بیوفته امکان ترقی برای هیچ کس نیست. بنابراین برادر شریعتمداری عزیز. روش شما تیر زدن به خودتونه نه به آمریکا.

2. من شبهای برره را دیدم. مرد هزار چهره را هم دیدم. دلیلم هم این بود که نمیخواستم از زبان کشورم دور بیوفتم. بلاخره لازم بود که بدونم "فرق فکوله" یعنی چه که پسفردا میون رفقا و فامیل مایه مسخره نباشم. برای فهمیدن یه سری جکها هم که واجب بود. ولی خدا وکیلیش کل دوتا مجموعه روی هم به اندازه یک ساعت خنده هم به زور بود! قبول ندارین یه مدتی The Simpsons را دنبال کنین. یا Frasier را گیر بیارین و 264 اپیزودش را تماشا کنین تا بفهمین چی میگم. تفاوت کیفیت در حدیه که واقعا نمیدونم کجاش را براتون مقایسه کنم. یه فلسفه پشت برنامه های طنزی مثل The Simpsons و Frasier و سایر سیت کام های خوب هست که تو مشابه های ایرانیش اصلا وجود نداره. در نوع فرنگی ایده اینه که میزان نکات خنده دار اونقدر زیاد باشه (و بعضی هم حتی مخفی باشه که بار اول که برنامه را میبینین نفهمین) تا در نتیجه هربار که تکرار همون اپیزود را میبینین یه چیز جدید توش جلب توجهتون کنه و یه نکته جدید برای خنده بگیرین. در نتیجه یه برنامه 20 دقیقه ای بارها و بارها پخش میشه و شمای بیننده حتی بعد از بار سوم هم از دیدن اون برنامه لذت میبرین. تازه آخرش هم یه سری نکته ها را صرفا بخاطر کمبود پیشینه لازم نمیگیرین. برای اون هم کلی گروه های بحث اینترنتی هست که با دادن رفرنس های مناسب از کتب تاریخ شیمی فیزیک و غیره براتون توضیح میدن که این نکات مخفی چی بوده. خلاصه اینکه من نوعی حداقل 60 دقیقه وقت صرف تماشای هر اپیزود 20 دقیقه ای The Simpsons میکنم. تو برنامه های طنز ایرانی (البته منظورم موفق هاشه) همون محتوای 20 دقیقه ای را رقیقش میکنن تا کل 60 دقیقه را پر کنه. در نتیجه سرعت اتفاقات به حدی کنده که گاهی میخواهی سرت را بکوبی به دیوار. یه مزه اونقدر تکرار میشه که حتی اگه آی کیوت 50 هم هست بفهمیش. در حالیکه که یکی از مهمترین عناصر خنده ظرافت و مخفی بودنشه. هرچقدر نکته خنده دار با شوک بیشتر و مخفی تر بیاد خنده اش بیشتره. در نتیجه واقعا برنامه ها حوصله بر میشه. مثلا تو شبهای برره چندبار شطرنج بازی کردن؟ تو مرد عوضی چند بار تکرار شد "خونمون؟ خونتون؟ تو حیاط؟ پیش تمساح ها؟"

3. نوابغی که The Simpsons را میسازن یه کار دیگه هم دارن به اسم Futurama. اگه شبکه تلتون را دارین یه مدتی این را هم دنبال کنین. قول میدم معتاد شین. اینقدر نکاتش ظریف و قشنگه که هرچه باسوادتر باشین بیشتر میخندین و تقریبا این ته نداره. البته The Simpsonsهم همینطوره (ولی توی سیمپسونز اکثر رفرنسها فرهنگیه مثلا فلان فیلم را باید دیده باشین یا فلان کتاب را خونده باشین و البته اخبار را باید دنبال کنین). توی Futurama رفرنسهای علمی هم زیاده. یه پرفسور هم توش هست که شخصیت مورد علاقه منه. آدم به این نامردی تو عمرم ندیدم.

4. اگه مثل من بیتربیت هستین South Park هم یه سری اپیزود خیلی خوب داره! البته این یکی 18+ هست. لطفا در حضور کودکان و نوامیس مردم تماشا نشود. میگن که در زمانهای قدیم تام کروز اصرار داشته که در South Park بهش یه صدا بدن. سازنده های South Park هم بجای دادن صدا، بهش نقش دادن!!! یه اپیزود در مورد گی بودن تام کروز ساختن! فکر کنم دیگه تام کروز South Park تماشا هم نکنه! خصوصا بعد از اون قسمتی که در مورد Church of Scientology ساختن! احتمالا درستش اینه که من بشینم توضیح بدم این قضیه Scientology و ارتباطش با تام کروز چیه و چرا باید تام کروز از این قضایا ناراحت باشه. ولی کور خوندین. اگه شما اونقدر علاقه ندارین که جواب را بدونین که برین رو گوگل سرچ کنین و بخونین من چرا به خودم سختی بدم!!

5. حالا که چونه ام گرمه این را در مورد scientology بگم که یه نویسنده کتابهای علمی تخیلی یعنی Ron Hubbard یه داستان جالبی مینویسه که البته داستان طولانیه ولی آخرش میرسه به اینکه روح های سرگردان یه سری موجود فضایی سر از کره زمین در میارن و میان بدنهای ما را تسخیر میکنن. هرکدوم ما روح یکی از این موجودات فضایی تو بدنمونه. کسی هم که این بلا را سر ما آورده و این روح های سرگردان را آورده به کره زمین اسمش لرد زینو هست که خیلی موجود بدیه. خلاصه کنم اینکه کم کم این داستان تبدیل شده به یک دین به اسم scientology که برای خودش کلیسا هم داره و صد البته تام کروز یکی از پیروان این دینه.

6. پیرو شماره 2 ایندو نوشته را هم بخونین. یکی به قلم لوبیا و دیگری به قلم غضنفر. فکر کنم نقطه تلاقی این سه حرف اینه که اگه سلیقه مخاطب بره بالا، کیفیت محصول تولید شده براش هم میره بالا. ولی متاسفانه سلیقه مخاطب به این راحتی نمیتونه بره بالا چون یه کم ما مردم جوگیری هستیم.
+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 16:28  توسط بیندیش  | 

1. میشه یه نفر برای من توضیح بده چرا شلاق مجازات غیر انسانی ایه ولی زندان مجازات انسانی ایه. من حاضر بودم 80 تا شلاق بخورم و دوسال نرم سربازی. تازه سربازی ام تو پادگان نبود و بعد از دوره آموزشی هرشب خونه بودم! شنیدم کسایی بودن که انگشتشون را قطع میکردن که نرن سربازی. اصلا اینجوری بگم. من حاضرم 80 تا شلاق بخورم و 6 ماه نرم زندان. اصلا برم زندان معلوم نیست زنده بیام بیرون! تازه زنده بیرون بیام معلوم نیست چه خلافهایی یاد گرفته باشم. یعنی اینکه حاضرم درد را تحمل کنم ولی تلف شدن عمرم را نه.

2. کاملا متناقض مورد قبل، من اگه ببینم کسی را دارن بخاطر یه جرمی شلاق میزنن (مثلا رانندگی خطرناک) بیشتر میترسم تا وقتی که بشنوم طرف را زندان انداختن. میخوام بگم اثر بازدارنده شلاق روی من بیشتره. فکر کنم دلیلش اینه که درد بقیه را با گوشت و پوست حس میکنم، ولی تلف شدن زندگیشون را نه.

1+2=3. من میدونم که خلاف رودخونه شنا کردن کار احمقانه ایه. ولی گاهی سوال میشه دیگه! من موافقم که به رانندگان متخلف شلاق بزنن. به نظرم خیلی انسانیه و خیلی هم بازدارنده. حالا ممکنه بگین چوب را به الاغ میزنن. خوب من چی دارم بگم. من نظر خودم را گفتم. اگه معنی اش اینه که من الاغم، مشکلی نیست. دنیای مدرن خیلی چیزهای خوب و قابل ارائه ای داره ولی هرچیزی که ارائه میده لزوما خوب نیست. یا حداقل برای همه جای دنیا خوب نیست.

4. علم: اول جمع آوری واقعیات. بعد رسیدن به نتیجه.
مذهب متعصب: اول داشتن نتیجه. بعد جستجو برای واقعیاتی در تایید آن نتیجه (و مخفی کردن هر واقعیتی در رد آن)!

5. با توجه به اینکه من متهم شدم به اینکه شکم سیر هستم و درد مملکتم را ندارم این دو کلمه تاییدیه و اصلاحیه لازم اومد. به نظر من هر انسانی در وهله اول در مقابل خودش مسئوله بعد در مقابل نزدیکانش بعد در مقابل دوستان و آشنایان و خلاصه این دایره را خورد خورد بزرگ کنین تا برسه به مردم کشورش. من جایی زندگی میکنم که فکر میکنم بهترین زمینه را برای رشد و تعالی من و خانواده ام ایجاد میکنه. من در کانادا زندگی نمیکنم که توسعه کانادا را باعث بشم. به من چه که کانادا توسعه پیدا میکنه یا نه. به طور مشابه به من چه که ایران توسعه پیدا میکنه یا نه. کلی چیز برای یاد گرفتن دارم و مدت زمانی که به آدمیزاد داده شده کمه. فقط خواستم فحش رسیده را تایید کنم و در تصحیحش بگم به شکمم و سیری شکمم ربط نداره. به علم داشتن و نداشتنم هم ربط نداره. همه اش به یه محاسبه ساده (و احتمالا خودخواهانه) ربط داره. شاید یه روزی حس کردم با خدمت به مردم آنگولا رشد و تعالی پیدا میکنم. اونروز میرم به مردم آنگولا خدمت میکنم. اگر این استدلالهای وطنی را بسط بدیم به شهر و ده، هیچکس نباید از دهش بیاد بیرون و باید بمونه به مردم ده خودش خدمت کنه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 12:41  توسط بیندیش  | 

1. بعد از "افسانه هولوکاست" نوبت رسید به "حادثه مشکوک 11 سپتامبر". آخه به ما چه؟ مملکت داره از بین میره، اونوقت محمود و سخنگوی محترم وزارت متین امور وزین خارجه کار مهمتری جز زر زدن در مورد "حادثه مشکوک 11 سپتامبر" ندارن؟ محمود جان اگه این اتفاق مشکوکه و کسی توش نمرده شما چرا وقت سفرت به آمریکا اینقدر اصرار داشتی بری گل بذاری اونجا؟ در ضمن محمود جون نه فقط اسمها منتشر شد بلکه اینجا یکی از بسیار جاهاییه که میتونه توش اسم مرده ها و حتی عکسشون را هم ببینی. تورا خدا بجای حرف مفت زدن و هر روز یه حرف مفت جدید زدن یه کم به وضع کشور رسیدگی کن. اصلا این کار را هم نکن. برو خوش باش. برو زیارت، دعا بخون، استخاره کن، نامه بنداز تو چاه جمکران. ولی به کار مملکت کاری نداشته باش. خودش بچرخه بهتر از اینه که تو چوب لاچرخش کنی.

2. زبونم لال فرض کنین بیمارین و باید برین زیر تیغ جراح. دوتا جراح هستن که باید بینشون انتخاب کنین. یکی از ترس خونریزی شما و پیچیدگیهای عمل تیغش اونقدر که باید قوی نیست و دستش میلرزه و یکی خیلی شجاعه و حاضره قیمه قیمه تون کنه ولی کلا از آناتومی بدن هیچی حالیش نیست و تازه تیغش را هم کج و کوله میزنه. کدوم را انتخاب میکنین؟ حالا این هم داستان خاتمی و احمدی نژاد. یکی ترسو و یکی از بیخ پرت.

3. ارسطو رابطه زن و مرد را تو پروسه بچه دار شدن مثل رابطه دانه و خاک میدونست. حقیقت گیاه در دانه اش بود و خاک فقط نقش تغذیه را ایفا میکرد. بنابراین ارسطو معتقد بود که حقیقت فرزند در نطفه اشه و مادرش به جز تغذیه هیچ کاری نمیکنه (هیچ نقشی در صفات فرزند نداره). از این فرض ارسطو نتایج جالبی میگرفت که چرا زن باید شهروند درجه دو باشه و چرا به چشم انسان ناقص باید بهش نگاه کرد. شما میگین ارسطو هیچ بچه ای ندیده بود که به مادرش شبیه باشه؟ پس چرا چشمش را به حقیقت بسته بود؟ به همین راحتی میشه حقیقت را ندید. تازه ارسطو از بزرگترین متفکران قرون و اعصار بود. اینقدر به درکمون اعتماد نکنیم! حقیقت میتونه صاف جلو چشم ما باشه و ما نبینیمش.

4. حالا من که شکاک نیستم ولی فکر کنم این گرون شدن مواد غذایی تو دنیا جوابیه که کشورهای مدرن دارن به گرون شدن نفت میدن. البته اثر گرون شدن نفت روی بقیه کالاها که طبیعیه (چون هزینه حمل و نقل میره بالا). ولی به طرز مشکوکی صادرات غلات از کشورهای ثروتمند به بقیه دنیا محدود شده و در اروپا و آمریکا دارن زمینهای زیرکشت غلات را کاهش میدن. البته یه توضیح اینه که میخوان سوخت گیاهی (Bio Fuel) تولید کنن. ولی من که مشکوکم (دقت کنین که همونطوری که گفتم شکاک نیستم!) فکر کنم این یه بازی سیاسیه که به اونور دنیا بگن ماشینهای ما را تغذیه نکنین ما هم شکمهای شما را تغذیه نمیکنیم.

5. وقتی فرصتت کمه میبینی چقدر حرف برای زدن داری ولی هیچکدوم ارزش گفته شدن را نداره!
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 11:3  توسط بیندیش  | 

1. ای الهام. چرا وقتی قراره پسفردا بیایی خبر عزل بدی امروز میایی به دروغ میگی خبری از عزل و استعفا نیست. ای الهام چرا وقتی لازم نیست و هیچ دلیلی براش متصور نیست میایی دروغ میگی. مگه بدون دروغ روزت شب نمیشه. ای الهام، همینجوری کسی حرفات را باور نمیکنه. لازم نیست براش تلاش کنی.

2. اولین نسل بمب های اتم که ساخته شد خیلی سنگین بودن. اونقدر که هیچ هواپیمایی توانایی حملشون را نداشت و هیچ موشکی نمیتونست از زمین بکندشون. بنابراین روسیه و آمریکا تحقیقات جدیدی را شروع کردن. روسها در پی ساختن موشکی رفتن که بتونه این ابربمب را از زمین بکنه و آمریکایی ها دنبال ساختن بمب اتم کوچکتر. چندسال بعد آمریکا بمب اتمی ساخت که قابل حمل بود. برای اینکار لازم بود قویترین بمب افکن اون زمان یعنی بی-29 را کمی قویتر کنن. در این مدت روسها کلی تو صنعت موشک سازی پیش رفته بودن و موشکهای عظیمی ساخته بودن که خیلی قوی بودن ولی هنوز از پس بلند کردن بمب اتم روسی بر نمیومدن. در نیتجه روسیه جاسوسهاش را فرستاد و روش ساختن بمب اتم قابل حمل را دزدید. حالا روسیه موند با یک موشک وحشتناک قوی. فکر میکنین چه استفاده ای از اون موشک شد؟ بله سفر به فضا! موشک روسها اونقدر قوی بود که از جاذبه زمین فرار کنه و به این ترتیب روسها اولین فضانورد دنیا را به آسمون فرستادن و در مدار زمین چرخیدن. آمریکا به ناگهان احساس کرد 10 سال از روسیه در صنعت فضا عقب افتاده. بعدها کندی با قول اینکه آمریکا روی ماه قدم میذاره رئیس جمهور آمریکا شد. قولی که اجرا شد ولی هنوز هم بسیاری میگن که همه اش ساختگی بود.

3. وقتی پاکستان درحال ساخت بمب اتم بود، همه دنیا چشمهاشون را روی کل داستان بستن. موضوع به حدی در پاکستان علنی بود که کارخونه بمب یکی از ایستگاه های تاکسی بود! یعنی میشد سوار تاکسی بشی بگی "کارخونه بمب لطفا"! دلیل موضوع خیلی پیچیده نبود. پاکستان از روز اول بوجود اومد تا موی دماغ هند باشه! اگه هند بمب اتم داشت، پاکستان هم میباید میداشت. بنابراین جامعه جهانی که امروز میگه ما خبر نداشتیم داره مثل سگ دروغ میگه. البته یه بخشی اش را راست میگن. اونا خبر نداشتن که پدر بمب اتم پاکستان داره تکنولوژی را به سایر کشورها هم میفروشه. چیزی که بعدا در پاکستان عنوان خیانت بهش دادن و خان را به حبس خانگی فرستادن.

4. وقتی کره شمالی اولین بمب اتمش را تست کرد، واکنش آمریکا این بود که این یک بمب عادی ولی با ابعاد بزرگ بوده. هرچی کره شمالی قسم میخورد که ما بمب اتم تست کردیم آمریک میگفت "نوچ!". وقتی بعدا مشخص شد که در حوالی محل انفجار، در هوا رد اورانیوم هم دیده شده، اولین واکنش آمریکا این بود که اورانیوم را هم میشه همینجوری تو هوا پخش کرد. چند روز بعد بلاخره آمریکا بی خیال شد و تایید کرد که انفجاری که رخ داده، انفجار اتمی بوده.

5. وقتی من اولین بمب اتمم را تو بازی سیویلیزیشن ساختم و یه دونه زدم تو سر هند، بقیه کشورهای دنیا روابطشون باهام تیره شد. دومی را که زدم چندتاشون باهام ترک رابطه کردن. سومی را که زدم انگلستان هم علیه من اعلام جنگ کرد. فرصت چندانی دست نداد که چهارمیش را استفاده کنم! بنابراین مجبور شدم برگردم از آخرین سیو (قبل از بمب اتم پرانی) بازی را ادامه بدم. در ضمن باید سیویلیزیشن بازی کرده باشین تا بدونین رابطه تیره با بقیه کشورها چقدر دردسره! من موندم محمود چطوری اینقدر خونسرد داره با روابط تیره به بازی ادامه میده.

6. بعضی سوالها هست که جوابشون هیچ ربطی به سوال نداره! مثلا سالها ملت نشستن فکر کردن که اول مرغ بوده یا تخم مرغ. جواب درست این سوال بعدها داده شد: دایناسور! (احتمالا میدونین که پرندگان بازماندگان دایناسورها هستن). البته اگه بپرسین اول دایناسور بوده یا تخم دایناسور جوابش میشه خزندگان. واگه بپرسین اول خزنده بوده یا تخم خزنده جوابش میشه ... و ... و ... تا برسیم به تک سلولی. اونجا هم دیگه نمیشه از این سوالهای تخمی پرسید. حالا این چه ربطی به حرفهای امروز داشت؟ ربطش اینکه به نظر شما اول یه کشور از نظر اقتصادی قوی بشه تا بعد از نظر نظامی قوی بشه یا برعکس. احتمالا جواب درست این سوال اینه که اول باید نظام قضایی یه کشور درست بشه.

7. میگم اینهمه بازی های بیمزه وبلاگی هست. یکی بیاد یه بازی راه بندازه که توش هرکس خنده دارترین جک فی البداهه ای را که شنیده (یا ساخته) را تعریف کنه. حداقلش اینه که یه کم میخندیم. حالا من جکم را میگم و یه عده را هم دعوت میکنم. ولی اگه حوصله این بیمزه بازیها را ندارین بازی نکنین!
وقتی من رفتم سربازی (با همون دوستم کامران که همه کارهامون تو دنیا را با هم انجام میدادیم!) جفتمون برادرهامون سرباز بودن. اون زمون قانون این بود که اگه برادرت سربازه، میتونی معافیت موقت بگیری ولی وقتی سربازی برادرت تموم شد، شما مشمولی. چندوقت بعد که برادرهای ما سربازیشون تموم شد قانون عوض شد و اون معافیت موقت شد معافیت دائم. اسمش را هم گذاشته بودن قانون دو برادری. وقتی خبرش را شنیدیم، طبیعتا از ناراحتی کاردمون میزدی خونمون در نمیومد! ما مثل همیشه بدشانسی آورده بودیم. در همون حین و بین کامران (با همون لهجه بامزه اصفهانیش) گفت میدونی منطق این قانون دوبرادری چیه؟ و ادامه داد "اینا میگن ما که خواهر این برادره را ...ئیدیم. اون یکی هم که برادرشونه. بنابراین خواهر اونم ..ئیده شده. دیگه دلیلی نیست برادر دومیه بیاد سربازی."

و اما لیست دعوت ما: غضی، شکاک، گیلاسی، گیوتین، ناتالی و هرکی که دوست داره.
*********************************************************************
پسنوشت: مطلع شدیم که بازی دیگه ای در جریانه و (بعد از هزاران سال که هیچکس بیندیش را بازی راه نداده) لوبیا منو دعوت کرده به بازی. حالا این قضیه باید راست میخورد به همون روزی که من این شماره 7 را نوشتم. خوب من شدم شرمنده و مشغول زمه (ذمه ضمه ظمه) لوبیا. حالا این یه طرف یه جور دیگه هم سنگ روی یخ شدم! دو خط بالاتر گفته بودم بازیهای بیمزه وبلاگی و حالا از ذوق بازی داده شدن نمیتونستم بازی نکنم. حالا شما این قضایا را ندیده بگیرین و این آرزویهای محال من را زیر سیبیلی رد کنین:
1. اینکه اینقدر آرزوی محال نداشته باشم. 2. اینکه بتونم بدونم 300 سال دیگه و 3000 سال دیگه دنیا چجوریه. 3. اینکه آدم خوبتری باشم. (این یعنی اینقدر خوبم که دیگه خوبترش محاله!) 4. اینکه یه اختراع مهم بکنم. و بلاخره 5. (به سبک مسابقات دختر شایسته و با تقلید از بعضی ها) صلح جهانی.
درضمن دقت کنین که از 5 خواسته ام چهارتاش به خودم برمیگرده! قبلا گفته بودم که خیلی خودخواهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 18:34  توسط بیندیش  | 

1. در طول تاریخ فلاسفه بزرگی بودن که به روح معتقد بودن (یا نبودن). یکی از معروفترین کسانی که تئوری نسبتا منسجمی در مورد روح داشته افلاطون بوده. استدلال افلاطون خیلی جمع و جوره. افلاطون با یه سوال شروع میکنه. آیا میشه در دنیای واقعی یک دایره داشت. ممکنه در نگاه اول بگین آره. مثلا ماه شب چهارده دایره است. ولی اگه کمی دقت کنین میبینین جواب درست به این سوال آره نیست! هر دایره ای که در دنیای واقعی بهش فکر کنین کامل کامل دایره نیست. یا یه گوشه اش صافه یا شعاعش همه جا دقیقا یه اندازه نیست و غیره و غیره. اگر بیشتر فکر کنین و ساختار اتمی اشیائ را در نظر بگیرین میبینین که اصولا امکان وجود یک دایره واقعی در دنیای ماده نیست. ولی در ذهن ما دایره واقعی وجود داره و براش قضایای ریاضی میتونیم ثابت کنیم. افلاطون نتیجه میگیره که باید دایره واقعی یک جایی وجود داشته باشه که ذهن ما بهش آگاه شده و میتونه بفهمدش و از اینجا پیشنهاد میکنه که باید یک دنیای دیگه ای باشه که درش هم دایره واقعی هست و هم ذهن ما درش وجود داره! افلاطون اسم این دنیا را میذاره دنیای ایده ها. تو این مدل دنیای ماده مثل سایه ای از دنیای ایده هاست. سایه ای که هرگز نمیتونه مثل اصل باشه و صددرصد درست و دقیق باشه.

2. افلاطون اولین فیلسوفی بوده که برابری زن و مرد را مطرح کرده. به نظر افلاطون جامعه ای که زنانش را آموزش نمیده مثل ورزشکاریه که فقط یک دستش را ورزش میده. افلاطون میگه اگه زنان از کار خونه معاف شن توانایی ذهنیشون مثل مردهاست. البته این نظرات در زمان افلاطون اونقدر با مخالفت مواجه میشه که در یکی از اخرین کتابهاش نظراتش را کمی تعدیل میکنه.

3. افلاطون اولین فیلسوفی بوده که پیشنهاد میده که نظام آموزشی برای همه بوجود بیاد (مدرسه). حتی جالبتر پیشنهاد مهد کودک هم داده بوده تا زنها فرصت آموزش بیشتری پیدا کنن! این البته نزدیک به 2500 سال پیش بوده! افلاطون را پراثرگذارترین فیلسوف بر نظام اجتماعی غرب میدونن.

4. دراین چند صفحه باقی مانده (اگر فرصت شد) یکبار هم در مورد جان لاک مینویسم. فیلسوفی که به جرات میشه گفت بیشترین تاثیر را روی نظام علمی دنیای مدرن داشته.

5. پیرو شماره دو، انگلستان در زمان ملکه الیزابت (که علیرغم فشارهای دربار و سران مذهبی ازدواج هم نکرد) دورانی طلائی از حیث ثروت و آسایش برای مردم گذروند.

6. اون زمان ها من خیلی عقلم نمیرسید ولی یادمه که روزنامه های ارگان حزب جمهوری (مثلا رسالت) خیلی علیه رهبر (آیت الله خمینی) دمشون دراز بود. حتی وقتی رهبر حکم حکومتی میداد (اون موقع ها اسمش حکم حکومتی نبود!) مینشستن نظر میدادن که چرا حکم رهبر لازم الاجرا نیست و مثلا این حکم مولوی است یا ارشادی است یا غیره و غیره. به طور خاص یه اقایی بود به اسم آذری قمی که خیلی درشت نظر میداد. حتی یه برنامه تفسیر قرآن خمینی را که از تلویزیون پخش میشد فشار آوردن کنسل کردن. مطابق جهتگیری های سیاسی امروز خمینی بیشتر جناح چپی بود تا جناح راستی و در دوره ای درگیریش با جناح راست به جایی رسید که دستور داد حزب جمهوری اسلامی منحل بشه. اون زمان خامنه ای رئیس حزب جمهوری اسلامی بود. تو درگیریهای موسوی و خامنه ای هم همه اش خمینی طرف موسوی (جناح چپی) بود! وقتی که مجلس میخواست به موسوی رای اعتماد نده، پیام پر توپ و تشری برای مجلس فرستاده بود که باید به موسوی رای اعتماد داده بشه. خامنه ای هم رسما اعتراض میکرد که موسوی بهش تحمیل شده. بعدا نمیدونیم چی شد که رئیس حزب جهموری اسلامی شد رهبر و نائب رئیس حزب (رفی) هم شد شاهد مدعایی که خمینی خودش گفته که خامنه ای جایگزین خوبیه براش. بعدش بازم نمیدونیم چی شد که اون آدمهایی که تا دیروز نظر میدادن که حکم رهبر مولوی است و ارشادی است و غیره و غیره فرمودن که حکم رهبر لازم الاجراست و ولایت مطلقه است و چنین و چنان.

7. یادمه ما بچه دبیرستانی بودیم و شیرزاد (که بعدا نماینده مجلس ششم شد) بهمون فیزیک درس میداد. اون زمون خودش دانشجوی دکترای فیزیک دانشگاه شریف بود. خیلی آدم شریفی بود و معلم خوبی. اون زمان ها، حداد عادل هم یه شخص ادبیاتی بود (نه یه آدم سیاسی). ما برای المپیادهای ریاضی و فیزیک آماده میشدیم و گاهی با حداد عادل (که مسئول این قضایا بود) ملاقات داشتیم. الانه که میشینم حرفهای حداد را میخونم باورم نمیشه این آدم همون آدمه. شایدم من عوض شدم. شایدم مخاطبهاش عوض شدن مجبوره ادبیاتش را عوض کنه. من که کاملا گیجم. جالبتر اینکه شیرزاد هم خیلی عوض شده. اون زمون ها اصلا تو وادی سیاست نبود. من نمیدونم چه به سرش اومد که رفت قاطی این بازی مسخره. دوسال پیش در یکی از خیابونهای اصفهان تصادفی دیدمش! واستادیم کمی گپ زدیم. وقتی بهش گفتم کجا هستم، گفت معلوم بود نمیمونی. تو همیشه غر میزدی! من دهنم باز مونده بود که قربون تو خودت 4 ساله فقط داری غر میزنی!
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 21:35  توسط بیندیش  | 

1. سال نو همه مبارک. امیدوارم سال خوبی پیش رومون باشه و دوستانی که به سفر نوروزی رفتن حسابی لذت ببرن.

2.آرتور سی کلارک مرد. آرتور سی کلارک خیلی بیشتر از یک نویسنده داستانهای علمی تخیلی بود. شاید بدونین که ایده ماهواره مخابراتی مال اونه. کارهای مهم دیگه ای هم داره مثلا تو تیم ساخت اولین رادار دنیا بوده و ایده آسانسور فضابر (space elevator) هم که الانه دردست تحقیقه مال اونه. چند وقت قبل از مرگش ازش سوال میکنن که فکر میکنه کی آسانسور فضابر ساخته بشه و اون جواب میده "10 سال بعد از اینکه مردم دست از خندیدن به این ایده بردارن."
اولین کتابی که ازش خوندم ادیسه 2001 بود. واقعا فوق العاده بود. پر از ایده های ناب در قالب یک داستان کشش دار. بعدش کتاب پایان طفولیت را ازش خوندم که به حدی باهام رزونانس داشت که بعدا بارها و بارها این کتاب را بازخونی کردم. نمیدونم چرا، ولی پای این کتاب گریه میکردم. از شدت زیباییش احساساتی میشدم. بعدا خیلی دیگه از کتابهاش و مصاحبه هاش را هم خوندم و تقریبا همیشه لذت بردم. از نظر اثرگذاری داستانهاش در دنیای علم، آرتور سی کلارک را بزرگترین نویسنده علمی تخیلی میدونن. حتی بالاتر از ژول ورن و اچ جی ولز. آخرین کتابش که اندکی قبل از مرگش تمام شده، به زودی به بازار میاد: The Last Theorem

3. سالی که گذشت ما ماهواره ایرانی نصب کردیم که اگه لازم باشه برنامه ایرانی ببینیم و یا مهمون از ایران برامون بیاد کارمون راحت باشه. دم سال تحویل چرخیدیم رو کانال جام جم و اولین نوروز بی ساز و دهلمون را تو سالها تجربه کردیم! چرا ساز و دهل پخش نکردن؟ راستش یه جور نوحه خونی بود که یهو وسطش یکی گفت "آغاز سال 1387 هجری شمسی". به همین الکی ای. بعدش هم باز نوحه بود. امسال که عزاداری هم نبود. ایکاش رو همون یه ساعت برنامه فارسی کانالهای خودمون مونده بودیم. یا روی یه کانال لس آنجلسی.

4. دوستان اصولگرامون هم که برنده مجلس شدن. خوششون. بعضی میگن مشارکت مردم کم بوده. خوب بوده که بوده. اگه کسی نرفته رای بده احتمالا فرقی بین اصولگرا و غیراصولگرا نمیدیده که رای نداده. وانگهی یه مشارکت 50 درصدی (در مقایسه با بقیه دنیا) خیلی هم مشارکت بالاییه. البته بماند که تو خیلی جاهای دنیا مردم رای نمیدن چون معتقدن هرکی بیاد رو کار خوبه و تو بعضی جاهای دنیا مردم رای نمیدن چون فکر میکنن هرکی بیاد رو کار بده.

5. راستی دقت کردین در انتخابات ایران اونایی که تغییر نمیخوان حتما میرن رای میدن و اونایی که تغییر میخوان انتخابات را تحریم میکنن!

6. فعلا که نفت داریم و میتونیم بدون دلواپسی در مورد اوضاع واقعی اقتصاد کشور بشینیم تو سرهم بزنیم و حزب راه بندازیم و شعارهای آرمانی بدیم و برای ظهور امام زمان بزرگراه بسازیم. وقتی نفتمون تموم شد فکر کنم کسی دیگه حوصله این چیزها را نداشته باشه.

7. چندروز پیش کانال داکیومنتری یه برنامه داشت در مورد یه کارخونه تو چین. باور کنین اردوگاه کار اجباری هم به این افتضاحی نبود. بعضی کارگرها تا روزی 14 ساعت کار میکردن. اگر سرکار با کسی حرف میزدن کل حقوق اون روزشون را از دست میدادن. هفته ای یک روز ساعت کارشون کم میشد که بتونن لباس اینهاشون را بشورن. خلاصه پادگان پادگان بود. از 15 ساله هم به کار گرفته بودن. یه کارگر با 4 سال سابقه کار حقوقش از ساعتی 20 سنت کمتر بود. محصولات کارخونه ارسال میشد به والمارت تو آمریکا برای فستیوال مردیگرس تو نیواورلیان. یه طرف دنیا شادی و خنده و یه طرف کار اجباری. چرا؟ چون یکی درآمد نظامی داره و نفت و یکی صرفا با کار میخواد درآمد اقتصادی داشته باشه. حالا شما فکر میکنین ما 50 سال دیگه کجاییم.

8. امروز رادیو داشت میگفت که تورم سالانه در ماه فوریه 1.8 درصد بوده که از 2.2 درصد متوسط سالانه کمتر بوده. تو ذهنم یه مقایسه کردم دیدم از زمانی که کانادا هستم تا حالا قیمت ها تغییر محسوسی نکرده. ممکنه یه قلم گرون شده باشه. مثلا بسته پنیری که میخریدم 5 دلار شده باشه 6 دلار ولی خیلی هاش اصلا تغییر نکرده و بعضی اقلام حتی ارزون شده.

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 8:33  توسط بیندیش  | 

۱. اینهم از لطایف تاریخه که کسی که به مبارزه با فحشا و فساد مالی معروف بود و بخاطر این معروفیت فرماندار نیویورک شد حالا بخاطر افشا شدن رابطه اش با یک فاحشه خانه مجبور به استعفا بشه! فرماندار نیویورک که افشا شده که بیشتر از 80 هزار دلار خرج فاحشه بازی کرده امروز استعفا داد.  خنده دارتر اینکه این 80 هزاردلار را با روش های غیر قانونی مالی پرداخت کرده!

۲. و باز هم این از لطایف تاریخه که یکی از فرماندگان محترم مبارزه با مفاسد در تهران خودش با 6 زن لخت که براش به صف و بدون لباس نماز میخوندن دستگیر بشه! کجایید ای کفن پوشان قم. کجایید ای جوانان غیور بسیجی. انصاف بدین این بدتره یا دست دادن خاتمی با یک زن ایتالیایی. چرا دمای جوش خون شما هر روز عوض میشه.

۳. فلاسفه یونانی از زمان سقراط اولین گروهی بودن که از مسائل لاینحل فلسفی کنار کشیدن و تمرکز کردن روی مسائل "دنیایی". معروفه که از یکی از شاگردان سقراط سوال شد که نظرش در مورد وجود خدا چیه و شاگرد (براساس تعالیم استاد) جواب داد که "سوالی که میکنی خیلی سخته و عمر ما کوتاه".

سقراط و معروفترین شاگردش افلاطون (و شاگرد افلاطون یعنی ارسطو) سوالهای مهمتری برای پرسیدن داشتن. اینکه جوامع باید چجوری شکل بگیرن. حاکمیت باید چجوری انتخاب بشه و چجوری بر جامعه حکومت کنه. قوانین باید چچوری وضع بشه. عرف چیه. آیا انسان بالفطره موجودیه اخلاقیه. اصلا اخلاق یعنی چه. آیا اخلاق نسبیه یا مطلق. بسیاری از این فلاسفه کسانی بودن که سفرهای فراوان رفته بودن و جوامع مختلف را دیده بودن. بنابراین خیلی فراتر از دید بسته اجتماع خودشون نظر میدادن.
سقراط از خودش نوشته ای به جا نذاشت ولی اگه برین یه نگاهی به مباحث سقراط (از زبان افلاطون) بندازین اولین نکته ای که توجهتون را جلب میکنه اینه که بسیاری از بحث های داغ امروز ایران (چه در مورد سیاست و چه اخلاق) با دقت خیلی بیشتر و با نتیجه گیری های محکم تری انجام شده. نمیخوام نتیجه بگیرم که پس این بحثها نباید باشه. میخوام بگم اگر واقعا در این موارد دنبال جوابین، وبلاگستان و من بیسواد و بحث با آقای ایکس و خانوم وای راه خوبی برای نزدیک شدن به جواب نیست! چون اگه انصاف بدیم، اکثر ما حتی ابتدائی ترین مباحث را مطالعه نکردیم. تازه از اون زمان تا حالا فلسفه 2500 سال رشد کرده. بحث آدم های بی اطلاع از یک مبحث هم مثل بحث افراد بیسواد در مورد ریاضیات مدرنه! البته منظورم خودم بود. به کسی بر نخوره.

۴. تملق گویی تنها چیزیه که همه بلدن! بنابراین کسانی که چیز دیگه ای برای ارائه ندارن مجبورن همون یک کاری که بلدن را نثار کنن. این شعور شنونده را میطلبه که بفهمه آیا واقعا کارش درسته یا داره تملق میشنوه. معمولا کسانی که از پول خودشون نمیبخشن هم خوب تملق میخرن! من کمتر دیدم رئیس یه شرکت خصوصی به زیردست متملق حقوق کلفت بده. ولی در ادارات دولتی... اینهم یه دلیل دیگه برای اینکه نباید ادارات دولتی زیادی وجود داشته باشن و دولت کوچیک بهتر از دولت بزرگه.

۵. این تملقی که گفتم منظورم همه مدلش بود. حتی اونی که میاد تو نظراتتون مینویسه "وبلاگ بسیار زیبایی دارید. آماده تبادل لینک هستم"! آخه ای آدم با انصاف! اگه وبلاگ خیلی خوبی دارم خوب بهش لینک بده. دیگه چرا تبادل لینک؟ ایکاش یکی هم میومد بگه "وبلاگ خیلی مزخرفی داری. با این وجود بهت لینک دادم."

۶. پیرو شماره ۴و ۵: حدود دو سال تو کوی دانشگاه تهران لونه داشتم. کلا این کوی دانشگاه تهران جای جالبیه! ولی فعلا از اون بگذریم. سر اتاق گرفتن تو کوی یه بار با رئیس کوی دعوام شد. داستان درازه و حق با من. بنابراین بی خیال جزئیات میشم. خلاصه اش اینکه من مدارک بی برو برگشت از پارتی بازی ایشون را رو میزشون گذاشتم و ایشون من را گرفته از اتاق کارشون به بیرون پرتاب کردن! البته وقتی اینکار را میکردن آستینشون را هم بالا زده بودن که نماز اول وقتشون قضا نشه.

۷. ممکنه بپرسین پس چجوری من سر از کوی در آوردم. خوب اونم داستانش درازه. خلاصه اش اینکه تقلب کردم. همون سال شب احیا تو مسجد کوی رئیس محترم اومدن پشت بلندگو. در تمام مدت پشت بلندگو داشتن مجیز رهبر را میگفتن. تلفظ هاشون هم خیلی متدینانه بود. همه "آن" ها را تلفظ میکرد اُن. مثلا "اُن رهبر فرزانه". دست آخر هم یه شعر با نوحه خوندن همه اش در مورد اُن رهبر حکیم بود و قافیه اش خامنه ای. متاسفانه من را ندید که باز بیاد یقه ام را بگیره بندازه بیرون.

۸. تازگی طلاب محترم برعلیه دکتر سروش به تب و تاب در اومدن. ایکاش حداقل یه بار هم میخوندن ببینن این گردن شکسته چی نوشته بعد غیرتی میشدن. 

۹. سال نو همگی مبارک. سال نو خوبی براتون آرزو دارم... برای سال جدید قصد دارم سوات یاد بگیرم و  وقتی میدونم بیسواتم کمتر از خودم افاضه در بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 17:38  توسط بیندیش  | 

با توجه به عبور نوامیس مردم از این وبلاگ: این نوشته شامل کلمات سخیف و معانی رکیکی است که بسیاری از والدین برای کودکان مناسب نمیدانند. +16.

پری خانوم خوش بر و روی محله ما با اون ابروهای کمونش و چشمون سیاهش و بالای بلندش دل همه مردهای محله را برده بود. حتی آق رضا که سیبیل کلفت ترین مرد محله بود و قداره اش همیشه از کمرش آویزون و دل دخترای محل براش پریشون هم از این قاعده مستثنا نبود. پدر خدابیامرز آق رضا یه تاجر کفش بود که یه عالمه ارث و میراث برای تنها بچه اش گذاشته بود. فقط این بود که آق رضا یه کم جوون و جاهل بود. کافی بود یه زن اهل گیرش بیاد تا ازش یه مرد مسئول و خوشبخت و خوشگل و پولدار بسازه. برای همین بود که دخترای محل همه یه جورایی دلشون واسه آق رضای لات سیبیل کلفت غنج میزد. من از اون روزی که توی کوچه خلوتمون به چشم خودم دیدم که آق رضا و پری با هم قدم میزدن و پری خانوم کرکر میخندید فهمیدم که یه خبرهایی بین این دونفر هست. موضوع وقتی همگانی شد که تو یه صبح دل انگیز بهاری، سر کوچه کفش فروش ها، پری خانوم یه سیلی محکم تو گوش آق رضا زده بود و فریاد زده بود که دیگه نه من نه تو. سر این قضیه چنان بلبشویی به پا شد که هفت عالم از داستانش خبردار شدن. آخه پری خانوم هم بد جایی را برای زدن سیلی انتخاب کرده بود. وانگهی کی تو این محله جرات داره تو چش آق رضا نگاه کنه. چه برسه به سیلی.

چند روز بعد شنیدم که خاله نرگس داشت برای مامانم تعریف میکرد که پری فهمیده که آق رضا تو نخ دخترای دیگه است و پری را فقط برای امیال ناپاکش میخواسته. ظاهرا این به پری خانوم خیلی سنگین اومده و از اینکه مفت مفت عفتش را به آق رضا فروخته خیلی پشیمون شده. ولی عزیزان من، پری خانوم (که ظعیفه ای بیش نبود) نمیتونست که تنهایی جلوی سیبیل کلفت آق رضا وایسه. اگه چاره ای نمیکرد، حتی ممکن بود آق رضا به زور ترتیبش را بده. آخه آق رضا اونطور آبرویی که نداشت که بخواد نگران از دست دادنش باشه. برای همین بود که پری خانوم به مش حسن معمار رو انداخت. مش حسن البته مرد نحیفی بود و زورش به آق رضا نمیرسید ولی تو محله ما از همه بیشتر دستش به دهنش میرسید. مش حسن بیشتر از 10 تا شاگرد بنا داشت. پری میدونست که اگه لازم بشه، مش حسن واسه خاطرش آدم اجیر میکنه که سیبیل آق رضا را کوتاه کنن.

حتما شنیدین که جلو آب را میشه بست ولی ولی جلو دهن مردم را نمیشه بست. کم کم شایعاتی پشت سر مش حسن و پری خانوم پخش شد. راستش خاله نرگس میگفت که این شایعات را باور نمیکنه و مطمئن بود مش حسن صرفا بخاطر انسان دوستی پری را زیر بالش گرفته. میگفت این وصله ها به مش حسن نمچسبه. همون مش حسنی که حتی نماز صبحش را تو مسجد میخونه. همون مسجدی که زمینش را بابای خدا بیامرزش وقف کرده بود و خود مش حسن معمارش بود.اما وقتی این حرفها به گوش آق رضا رسید، با دست راستش سیبیل راستش را و با دست چپش سیبیل چپش را پیچونده بود و گفته بود "به مش حسن بگین یا میاد اینجا میگه گه خوردم یا فردا تیکه بزرگش گوششه." حمید پسر همسایه که تابستونها تو باغ خونه ارثی آق رضا باغبونی میکرد این را به گوش خودش شنیده بود. تازه فرداش هم با چشم خودش دیده بود که مش حسن با گردن کج اومده خونه آق رضا و از ته دل اعتراف کرده که نمیدونسته داره چه گهی میخوره و خلاصه قضیه با یه اردنگی به کون مش حسن ختم شده بود. درسته که پری خوشگل بود ولی مش حسن جونش را بیشتر از این بچه بازیها دوست داشت. وانگهی، پری هرچه قدر هم که خوشگل، یه ظعیفه بود. ظعیفه هم تو دنیا فراوون بود.

و اما بشنوین از پری خوشگله. اولش پری نشست به گریه و تصمیم داشت اونقدر گریه کنه که چشماش را با گریه در بیاره ولی بعد از چند دقیقه ای اشکاش خشکید. آخه حتما میدونین که غدد lacrimal بیشتر از یه حدی نمیتونن اشک تولید کنن. در همین حین و بین بود که یه فکر ناب به کله پری خانوم خورد. پری با خودش گفت: اگه مش حسن بزدله به درک، اگه هیچ مردی تو این محله زورش به آق رضا نمیرسه به درک، آق رضا هرچقدر هم که سیبیلش کلفت باشه زورش یکجا به چهارتا مرد چهارشونه که نمیرسه.

چند روز بعد از این ماجرا بود که پری خانوم با اصغر آقا قصاب و ممد سنگ تراش و اکبر لوله بر و محمود پهلوون طرح دوستی ریخت. البته به ساز چهار نفر رقصیدن و به خواسته های خوب و بدشون عمل کردن کار آسونی نبود، ولی بهتر از رو دادن به اون مرتیکه قداره بندی بود که عفتش را ازش گرفته بود. البته آق رضا چند بار پیغوم فرستاده بود که "پری برگرد. اون سیلی هم ندید میگیرم". ولی پری تا آق رضا نمیگفت غلط کرده و تو دنیا جز پری کسی را نمیخواد حاضر نبود به اون مرتیکه الدنگ راه بده. حتی اگه لازم بود براش این اکبر لوله بر حشری را تحمل کنه. حتی یه بار پری مجبور شد چهار شب پشت سرهم در خونه اش را رو اکبر لوله بر باز کنه. راستش اگه شب پنجم بهونه نمیکرد که اصغر آقا اینجان خوب نیست ما را با هم ببینن، قضیه به اونجا هم ختم نمیشد.

قصه درازه دوستان من و وقت کوتاه. هنوز چله دوستی پری با چهار یار جدیدش نیوفتاده بود که آق رضا پیغوم تهدید برای پری و فاسق هاش فرستاد. پری که تا حالا پیغوم بیا برگرد عزیزم از آق رضا میگرفت این خیلی بهش سنگین اومد. اما امان از مردهای بزدل. ممد سنگ تراش که همون دقیقه اول دست را تو رفت و اکبر لوله بر هم اگرچه اولش یه کم غمپز در کرد ولی تهش به پری رسوند که اینکاره نیست. پری هم سرش داد زد "حرومت باشه هرچی مفتی کردی مرتیکه حشری". با این وجود پری خانوم نه خیلی عصبانی بود و نه دیگه میترسید. حتی اگه اصغر آقا قصاب و محمود پهلوون هم (که از صبح تاحالا نه خبریشون بود و نه پیغوم جواب میدادن) دست را تو میرفتن، باز هم پری نمیترسید. اصلا کی به این مردهای بی جربزه احتیاج داشت. تو دنیا 200 تا کشور دیگه بودن که بشه باهاشون "رابطه" برقرار کرد و جلوی آمریکا وایستاد.

در همین رابطه هند اعلام کرد که حاضره با شرایطی چند میلیارد دلار در صنعت نفت ایران سرمایه گزاری کنه و لیبی به قطعنامه چهارم علیه ایران رای مثبت داد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 16:19  توسط بیندیش  |