گزارش اول (مرد)
ديگر برای پشيمانی دير بود. دستهايش رو به سردی گذاشته بود. همان دستهايی که خنجر را تا دسته در سينهاش فرو کرده بود. آيا آنچه رخ داده بود واقعا ارزش آن را داشت که برايش مرگ را انتخاب کند؟ آيا همسرش برایش آنقدر عزیز بود که برایش مردن را برگزیند؟ اصلا مگر نه اينکه بيش از يکسال بود که حتی يک نگاه عاشقانه بين آن دو رد و بدل نشده بود. برای پشيمانی ولی دير خیلی دیر شده بود. وانگهی، ترجيح ميداد که با افتخار بميرد نه با پشميانی. مگر نه اينکه برای همين غرورش چاقو را تا دسته به سينه خودش فرو کرده بود. با خودش اندیشید: «مردی که در مقابل ديدگانش به همسرش تجاوز شده نمیتواند بعد از این زنده بماند. يعنی آن زندگی ديگر زندگی نخواهد بود. همان بهتر که چنین کسی مرگ را انتخاب کند.» ديگر فکرش هم رو به سردی ميگذاشت. يک بار ديگر درد خنجر را در سينهاش احساس کرد و آخرين آهش را کشيد.
گزارش دوم (زن)
نگاهش را به رودخانه دوخته بود. باورش نمیشد که رودخانه هم او را به بيرون تف کرده. گيسوانش خيسش را با دستان ظريف و لرزانش از جلو چشمش کنار زد. نگاهش که به دستانش افتاد دچار لرزه شد. دستانی که به خون شوهرش آلوده بود. مدتها بود که ديگر هم را دوست نداشتند ولی آيا نبودن عشق به او اين حق را میداد که شوهرش را بکشد. يادش آمد که اوائل ازدواج حتی نمیتوانستند لحظهای از هم جدا باشند. و حالا شوهر او مرده بود... نه بدتر. خيلی بدتر. او خودش شوهرش را کشته بود. برای اینکه به خودش دلداری بدهد رو به خودش گفت: «تقصير من نبود. مگر من خواستم که آن راهزن کثيف راهمان را سد کند؟ مگر من خواستم که آن راهزن مرا بخواهد؟ آن هم در حضور شوهرم.» نمیفهمید که چرا شوهرش آن نگاه سراپا تنفر را به او کرد؟ تازه پس از آنکه او راهزن را فريب داده بود تا شوهرش را از بند رها کند. بجای تشکر، شوهرش او را مثل فاحشهای نگاه کرده بود... ولی اين هم او را محق نمیکرد که شوهرش را بکشد. بی شک او يک قاتل بود. قاتلی که حتی رودخانه هم حاضر نبود جانش را بگيرد و او را به ساحل تف کرده بود.
گزارش سوم (راهزن)
تا به حال همه جور جنايتی کرده بود ولی آدم نکشته بود. حس بدی داشت. خودش هم باورش نمیشد که بعد از آنهمه جنايت از کشتن يک مرد بیعرضه اينقدر دچار ناراحتی بشود. يک لحظه صبر کرد تا کمی به خودش تسکين دهد. ته دلش به مرد احمق فحشی داد و با خود اندیشید: «چرا گورش را گم نکرد که برود؟ من که به او يک فرصت برای فرار دادم. چرا دست زنش را نگرفت که گورش را گم کند؟ نبايد خودم را سرزنش کنم. من کاملا شرافتمندانه عمل کردم. نه فقط از کشتن زن و مرد صرف نظر کردم، بلکه به آنها فرصت فرار هم دادم. اصلا آدم کشتن کار من نیست. نميتوانم آدم بکشم. ولی باید از جان خودم دفاع میکردم. با وجود اينکه به آن مرد احمق اجازه فرار دادم، او به قصد انتقام به دنبالم آمد. مگر نه اينکه من به مرد احمق گفتم که دمش را روی کولش بگذارد و برود رد کارش؟ ولی آن احمق به من حمله کرد. بايد از خودم دفاع ميکردم. اگر من او را نمیکشتم او مرا میکشت. اين هرچه که بود قتل نبود. دفاع از خود بود...» با اين وجود بازهم دلش آرام نميگرفت.
واقعيت (آنچه به وقوع پيوست):
مرد با طناب به درخت بسته شده و تلاشهايش کاملا بیفايده است. صدايش حتی به ده متر آنورتر هم نمیرسد چون دهانش با دستمالی بسته شده است. کمی آنسوتر پشتبوتهها زنش در دست راهزنی که او را طنابپيچ کرده، اسير است. لازم نيست با چشم خود ببيند که چه اتفاقی دردناکی پشت بوتهها در حال رخ دادن است. وقتی ياد نگاه خريدار مرد راهزن به همسرش میاوفتد میتواند حدس بزند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. صدای نالههای زن و عربدههای عصبانی راهزن همه قصه را بازگو میکند. از تنفر پشتش مورمور ميشود. مرد متحير است که چرا زنش هيچ تلاشی برای فرار از دست راهزن نمیکند. متحير است که چرا به اين سادگی تن به تسليم داده است.
***
پشت بوتهها زن بر روی زمين افتاده است و به آرامی گريه ميکند. مرد راهزن با ملايمت ميگويد: «من که میدانم چقدر از شوهرت متنفری. تمام طول راه پشت کالسکه شما قايم شده بودم و تمام حرفهايتان را شنيدم. او را ول کنن و بيا با من زندگی کن. اگر بدانی چقدر طلا و جواهرات دارم. همه را به پای تو ميريزم. ولش کن اين مرد بیعرضه را که حتی نمیتواند از تو حمايت کند. شايد هم مخصوصا گذاشته که من اسيرش کنم که بتوانم تو را بدزدم تا او از دست تو آزاد شود. واگرنه او با اين هيکل بزرگش بايد از پس من بر میآمد.» زن وسط گريههايش ساکت ميشود و به فکر فرو میرود. در چشمهای راهزن عشق را میبيند. درست مثل همان عشقی که اوائل ازدواجشان در چشم همسرش بود. به زندگی با يک راهزن فکر میکند. ولی خندهاش ميگيرد. صدای خنده عصبیاش با فرياد راهزن قطع میشود. قبل از اينکه راهزن حرفی بزند، زن میگويد «بگذار يکبار ديگر شوهرم را ببينم.» مرد راهزن سرش را به علامت رضايت تکان میدهد. زن با دلهره و ترس به شوهرش نزديک ميشود ولی راهزن پشت بوتهها میماند. آنقدر از راهزن دور هستند که فرصت کند شوهرش را از بند آزاد کند. در چندقدمی شوهرش می ایستد. نگاه زن و مرد که طلاقی میکند، پاهای هردوشان سست میشود. با يک نگاه حرفهايی به هم ميزنند که در قالب هيچ کلماتی نمیآيد.
***
زن رو به راهزن ميگويد: «اگر مرا میخواهی بايد شرافتمندانه مرا صاحب شوی. شوهرم را آزاد کن و اگر او مرا نخواست من با تو میمانم. ولی اگر مرا خواست بايد با او مبارزه کنی. هرکه برنده شد من از آن او.»
***
مرد هنوز باورش نشده که راهزن دارد دست و پايش را باز میکند. راهزن همينطور که طنابها را میگشايد میگويد: «وقتی رها شدی برو. برو و جانت را نجات بده. من اهل آدم کشتن نيستم. زنت هم ترجيح ميدهد با من بماند. تو هم که او را دوست نداری. ولش کن. هم تو راحت میشوی هم او. جانت را هم حفظ میکنی. اما اگر بخواهی برسر او با من بجنگی مرگت حتمی است.»
***
راهزن با تمام توان جنگیده ولی حالا در يک قدمی مرگ است. خنجرش آن سو تر روی زمين افتاده و خودش اينجا. آرام آرام به عقب میخزد ولی میداند که از مرگ گريزی نیست. مرد خنجر به دست، با چشم های از حدقه درآمده، قدم به قدم به او نزديک میشود. راهزن با لحن ملتمسی میگوید: «از کشتن من چه چيزی نصيبت ميشود. فقط عذاب وجدانی که تا آخر عمر دنبالت میکند. تو پيروز شدی. برو زنت را بردار و برو. من که هيچ صدمهای به تو و زنت نزدم.» ولی خودش هم به خوبی ميداند که اين حرفها هيچ اثری نخواهد داشت. باورش نمیشود که مرگش به همين راحتی رسيده است. ولی نه. بايد آخرين شانسش را امتحان کند. مشتی خاک از زمين به صورت مرد می پاشد و با يک لگد محکم سعی میکند که مرد را به زمين بيندازد.
چشمان مرد کاسه آتش میشود درست مثل اينکه هزار خنجر به چشمانش وارد شده. فريادی از سر درد میکشد. لگدی به سينهاش میخورد و تعادلش را بر هم میزند. برای او اين ديگر آخر خط است. حالا راهزن فرصت دارد هر کاری بکند. نمیتواند خودش را سرپا نگه دارد ولی قبل از به زمين خوردن آخرين تصميمش را میگیرد. تصميم میگیرد به دست خودش بميرد، نه به دست راهزن. تصميم میگیرد با افتخار بميرد. تيغه خنجر را به سمت سينهاش میچرخاند و برروی خنجر به زمين میافتد.
===============================================
۱. نتیجه گیری اخلاقی: واقعیت یکی است ولی حقیقت نه.
۲. نتیجه گیری سینمایی: فیلم خوب فیلمی است که خیلی تحت تاثیر قرارت بدهد.