تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

 قانون جاذبه

قانونی به سادگی جاذبه را در نظر بگيرين... بيايين ببينيم اين قانون ساده چقدر در ساختن دنیای زیبا و شگفت انگیز ما نقش داره:

۱. اگر جاذبه نبود٬ بعد از «انفجار بزرگ»، سيارات تشکيل نميشدن (سيارات از جمع شدن غبارات اتمی در اثر جاذبه فرم گرفتن).
۲. اگر جاذبه نبود٬ جو تشکيل نميشد و گازهای اطراف سيارات در فضای بيکران پخش ميشدن.
۳. بخاطر جاذبه است که جو در مجاورت زمين چگالتر از جو در ارتفاعات است و در نتيجه بخارات آب درياها بر خلاف جاذبه به بالا ميروند.
۴. بخاطر جاذبه است که جو در ارتفاعات رقيق و در نتيجه سرد است... بنابراين بخارات آب درياها در ارتفاعات سرد و دوباره تبديل به باران ميشوند.
۵. بخاطر جاذبه است که باران به زمين بازميگردد... به کوه و دشت ميرسد... رود شکل ميگيرد... گياهان و حيوانات خشکی تغذيه ميشوند.
۶. بخاطر جاذبه است که رودها به سمت درياها باز ميگردند و املاح معدنی‌ای که در طول راه شستن را به درياها ميبرن تا موجودات دريا تغذيه کنن.
۷. بخاطر جاذبه است که زمين به دور خورشيد می‌چرخد و فصل‌ها بوجود می آیند.

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:13  توسط بیندیش  | 

بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم٬ بلاخره امروز به این نتیجه رسیدم که در وبلاگ بیندیش را ببندم (نه اینکه تخته کنم. فقط ببندم). چندروز پیش اومدم اینکار را بکنم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم متن "من" از توش بیرون اومد. البته امروز هم نیومدم که یک خداحافظی ابدی بکنم. شاید از این به بعد، هر از چندگاهی آپ هم بکنم (فقط وقتهایی که یه مطلبی که ارزش گفتن داشته باشه را بخوام بگم).  راستش موضوع اینه که تصمیم گرفتم بیشتر بخونم و کمتر حرف بزنم.

تو این مدت ۱۶ ماه وبلاگ نویسی خیلی دوستان خوبی پیدا کردم که امیدوارم بتونم دوستیم را باهاشون ادامه بدم. من حتما بازم به وبلاگ دوستان سر میزنم ولی چون قراره بیشتر بخونم و کمتر حرف بزنم از این به بعد ردپای بیندیش را خیلی کمتر می بینین.

دو سه تا پست که خودم خیلی دوستشون داشتم توی وبلاگ قبلیم هست که احتمالا در آینده نزدیک اینجا تکرارشون میکنم. دوست دارم دوستایی که توی چند ماه اخیر پیدا کردم هم اونا را بخونن. بازم بگم که اگه به حرفی رسیدم که واقعا ارزش گفتن داشت براتون می نویسم.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:16  توسط بیندیش  | 

به امضای نقاشی با دقت نگاه کنین! بله خودشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 19:52  توسط بیندیش  | 

 امروز ششم ماه می روز تولد زيگمويند فرويد بود. فرويد پدر روان‌شناسی مدرن و يکی از اثر گذارترين شخصيت‌های قرن بيستم بوده. او در يک خانواده يهودی در اطريش به دنيا آمد و از کودکی نبوغ خودش را نشان داد. در دهه ۳۰ ميلادی تحت فشار نازيسم مجبور شد از اطريش بگريزد و به فرانسه و در نهايت به انگليس پناهنده شود ولی در انگليس عمر زيادی نکرد و در اثر سرطان دهان (ناشی از مصرف بی‌رويه سيگار) مرد.

يکی از جنجالی‌ترين نظرات فرويد (که در واقع براساس خاطرات کودکی خودش شکل گرفته بود) اين بود که نياز جنسی محرک اصلی بسياری از فعاليت‌های بشری است. او حتی رابطه فرزند و والدين را نيز بر همين اساس تعبير می‌کرد زيرا بخاطر می‌آورد که در کودکی نسبت به مادرش تمايل جنسی داشته است. فرويد معتقد بود که به همين دليل معمولا پدران رابطه بهتری با دخترانشان و مادران رابطه بهتری با پسرانشان دارند. به دليل مشابهی او معتقد بود که پسرها از پدرشان متنفرند و در سر توطئه قتل او را ميچينند. او معتقد بود که در دوره‌ای از تاريخ اين فقط يک توطئه نبوده بلکه پسران واقعا پدر را ميکشتند و سپس جسد پدر را در يک مراسم خاص ‌خورده و زنان او را تصاحب می‌کردند. فرويد معتقد بود که پسران پس از کشتن پدر و برای زنده نگه‌داشتن ياد او مراسمی برگزار می‌کردند که به مرور زمان از دل اين مراسم مفاهيم دينی و تئوری خدا شکل گرفت.

نظرات فرويد در مورد زنان نيز به شدت جنجال برانگيز بود. اگرچه او جزو پيشروان آزادی و تحصيلات برای زنان بود٬ اکثر فمينيست‌های معتقدند که نظرات فرويد جنبش زنان را نيم قرن به تاخير انداخت. فرويد معتقد بود که دختران از کودکی نسبت به پسران دچار احساس حسادت می‌شوند و احساس می‌کنند که يکی از اعضای بدنشان را از دست داده‌اند. اصطلاح Penis Envy برای اولين بار در کارهای فرويد ظاهر شد. او معتقد بود که تلاش‌های زنان برای بازگشت به جامعه و يا در دست گرفتن کارهايی که مردان انجام می‌دهند يک شورش عليه اين عقده فروخورده است. Firestone فمينيست معروف کانادائی معتقد است که نظرات فرويد در مورد زنان کاملا صحيح است ولی بايد هرجا که فرويد نوشته Penis اين کلمه را با Power عوض کنيم! 

نظرات غير معمول فرويد برايش دشمنان زيادی تراشيد. بزرگترين انتقادی که از فرويد می‌شد (و می‌شود) اين بوده که در اکثر مقالات علمی‌اش با استناد به يک يا دو مورد نتايج کلی صادر کرده است. به عنوان مثال تنفر از پدر و آرزوی جايگزينی او برای تصاحب مادر يک تجربه به شدت شخصی زيگمويند و يکی از بيماران خوردسالش (Little Hans) بود. (در حدود ۴۰ سالگی٬ زيگموند در اثر شدت تنفر از پدرش٬ خودش دست به روان‌درمانی خودش زد).

اولين تئوری‌های تعبير خواب و ارتباط خواب با ذهن غير‌فعال نيز توسط فرويد مطرح شد. طبق نظرات فرويد اگر شما موقع خوابيدن گشنه باشید٬ احتمالا خواب غذا خوردن می‌بينید. يا اگر مرتب خواب می‌بينيد که کلاه برسر داريد احتمالا دليلش اينست که نگران از دست دادن موهايتان هستيد. روش‌های فرويد در تعبير خواب کماکان استفاده می‌شود.

بسياری از نظريات فرويد امروزه رد شده و يا با نظرات کامل‌تری جايگزين شده٬ با اين وجود دوست و دشمن معترف نبوغ او بوده و هستند. بسياری از روش‌های او در روان‌شناسی (بالينی) کماکان استفاده ميشود و علم روان‌شناسی مديون انقلابی است که او آغازگر آن بوده.

و بلاخره اينکه فرويد معتقد بود که نه فقط افراد که جوامع را هم می‌توان و باید روان‌شناسی کرد (فکر کنم اگر جامعه امروز ما را می‌ديد يک تئوری جنجالی از روش در می‌آورد!)

آلن پارسون (مدير پروژه آلبوم و فيلم The Wall کار Pink Floyd) يک آلبوم موزيک به اسم فرويديانا در يادبود فرويد ساخته که از قوی‌ترين کارهایش است. اولين آهنگ اين آلبوم را که به نظر من فوق‌العاده است به زودی از www.gmail.com دانلود کنيد. در ضمن چندی قبل بخشی از متن Of Dust and Nation را ترجمه کرده بودم. اصل آهنگ را ميتوانيد همانجا دانلود کنيد. آهنگ کمی خشن (Punk Rock) ولی بسيار زيبا و شنيدنی است (اسم biandish2 رمز Exchange).

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 22:59  توسط بیندیش  | 

من خودخواهم.
من خودم را دوست دارم.
من دوستانم را دوست دارم.
من میخواهم مورد توجه باشم.
من میخواهم دوستانم دوستم بدارند.
من میخواهم همه دوستم بدارند.
من نمیخواهم مرموز باشم.
من نمیخواهم آشکار باشم.
من آزارم به مورچه نمیرسد.
من با اسم مستعار وبلاگ مینویسم.
من یک آدم کوچک هستم در یک دنیای بزرگ.
من فکر میکنم ولی لزوما بر اساس آن عمل نمیکنم.
من احساس هم دارم.
من پای صحنه های هیجان انگیز فیلم ها گریه میکنم.
من پای کارتون های خنده دار هم گاهی گریه میکنم.
من به بی مزه ترین جوک ها از ته دل میخندم.
من پای شوهای تلویزیونی بلند بلند میخندم.
من صبح ها سر کار میروم.
من مریض هم میشوم.
من نمیخواهم بمیرم.
من خودخواهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:17  توسط بیندیش  | 

گزارش اول (مرد)

ديگر برای پشيمانی دير بود. دستهايش رو به سردی گذاشته بود. همان دست‌هايی که خنجر را تا دسته در سينه‌اش فرو کرده بود. آيا آنچه رخ داده بود واقعا ارزش آن را داشت که برايش مرگ را انتخاب کند؟ آيا همسرش برایش آنقدر عزیز بود که برایش مردن را برگزیند؟ اصلا مگر نه اينکه بيش از يکسال بود که حتی يک نگاه عاشقانه بين آن‌ دو رد و بدل نشده بود. برای پشيمانی ولی دير خیلی دیر شده بود. وانگهی، ترجيح ميداد که با افتخار بميرد نه با پشميانی. مگر نه اينکه برای همين غرورش چاقو را تا دسته به سينه‌ خودش فرو کرده بود. با خودش اندیشید: «مردی که در مقابل ديدگانش به همسرش تجاوز شده  نمی‌تواند بعد از این زنده بماند. يعنی آن زندگی ديگر زندگی نخواهد بود. همان بهتر که چنین کسی مرگ را انتخاب کند.» ديگر فکرش هم رو به سردی ميگذاشت. يک بار ديگر درد خنجر را در سينه‌اش احساس کرد و آخرين آهش را کشيد.

گزارش دوم (زن)

نگاهش را به رودخانه دوخته بود. باورش نمی‌شد که رودخانه هم او را به بيرون تف کرده. گيسوانش خيسش را با دستان ظريف و لرزانش از جلو چشمش کنار زد. نگاهش که به دستانش افتاد دچار لرزه شد. دستانی که به خون شوهرش آلوده بود. مدت‌ها بود که ديگر هم را دوست نداشتند ولی آيا نبودن عشق به او اين حق را می‌داد که شوهرش را بکشد. يادش آمد که اوائل ازدواج حتی نمی‌توانستند لحظه‌ای از هم جدا باشند. و حالا شوهر او مرده بود... نه بدتر. خيلی بدتر. او خودش شوهرش را کشته بود. برای اینکه به خودش دلداری بدهد رو به خودش گفت: «تقصير من نبود. مگر من خواستم که آن راهزن کثيف راهمان را سد کند؟ مگر من خواستم که آن راهزن مرا بخواهد؟ آن هم در حضور شوهرم.» نمیفهمید که چرا شوهرش آن نگاه سراپا تنفر را به او کرد؟ تازه پس از آنکه او راهزن را فريب داده بود تا شوهرش را از بند رها کند. بجای تشکر، شوهرش او را مثل فاحشه‌ای نگاه کرده بود... ولی اين هم او را محق نمی‌کرد که شوهرش را بکشد. بی شک او يک قاتل بود. قاتلی که حتی رودخانه هم حاضر نبود جانش را بگيرد و او را به ساحل تف کرده بود.

گزارش سوم  (راهزن)

تا به حال همه جور جنايتی کرده بود ولی آدم نکشته بود. حس بدی داشت. خودش هم باورش نمی‌شد که بعد از آن‌همه جنايت از کشتن يک مرد بی‌عرضه اينقدر دچار ناراحتی بشود. يک لحظه صبر کرد تا کمی به خودش تسکين دهد. ته دلش به مرد احمق فحشی داد و با خود اندیشید: «چرا گورش را گم نکرد که برود؟ من که به او يک فرصت برای فرار دادم. چرا دست زنش را نگرفت که گورش را گم کند؟ نبايد خودم را سرزنش کنم. من کاملا شرافت‌مندانه عمل کردم. نه فقط از کشتن زن و مرد صرف نظر کردم، بلکه به آن‌ها فرصت فرار هم دادم. اصلا آدم کشتن کار من نیست. نميتوانم آدم بکشم. ولی باید از جان خودم دفاع میکردم. با وجود اينکه به آن مرد احمق اجازه فرار دادم، او به قصد انتقام به دنبالم آمد. مگر نه اينکه من به مرد احمق گفتم که دمش را روی کولش بگذارد و برود رد کارش؟ ولی آن احمق به من حمله کرد. بايد از خودم دفاع ميکردم. اگر من او را نمی‌کشتم او مرا میکشت. اين هرچه که بود قتل نبود. دفاع از خود بود...» با اين وجود بازهم دلش آرام نميگرفت.

واقعيت (آنچه به وقوع پيوست):

مرد با طناب به درخت بسته شده و تلاش‌هايش کاملا بی‌فايده است. صدايش حتی به ده متر آنورتر هم نمی‌رسد چون دهانش با دستمالی بسته شده است. کمی آن‌سوتر پشت‌بوته‌ها زنش در دست راهزنی که او را طناب‌پيچ کرده، اسير است. لازم نيست با چشم خود ببيند که چه اتفاقی دردناکی پشت بوته‌ها در حال رخ دادن است. وقتی ياد نگاه خريدار مرد راهزن به همسرش می‌اوفتد میتواند حدس بزند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. صدای ناله‌های زن و عربده‌های عصبانی راهزن همه قصه را بازگو می‌کند. از تنفر پشتش مورمور ميشود. مرد متحير است که چرا زنش هيچ تلاشی برای فرار از دست راهزن نمی‌کند. متحير است که چرا به اين سادگی تن به تسليم داده است.

                                                 ***
پشت بوته‌ها زن بر روی زمين افتاده است و به آرامی گريه ميکند. مرد راهزن با ملايمت ميگويد: «من که می‌دانم چقدر از شوهرت متنفری. تمام طول راه پشت کالسکه شما قايم شده بودم و تمام حرف‌هايتان را شنيدم. او را ول کنن و بيا با من زندگی کن. اگر بدانی چقدر طلا و جواهرات دارم. همه را به پای تو ميريزم. ولش کن اين مرد بی‌عرضه را که حتی نمی‌تواند از تو حمايت کند. شايد هم مخصوصا گذاشته که من اسيرش کنم که بتوانم تو را بدزدم تا او از دست تو آزاد شود. واگرنه او با اين هيکل بزرگش بايد از پس من بر می‌آمد.» زن وسط گريه‌هايش ساکت ميشود و به فکر فرو می‌رود. در چشم‌های راهزن عشق را می‌بيند. درست مثل همان عشقی که اوائل ازدواجشان در چشم همسرش بود. به زندگی با يک راهزن فکر می‌کند. ولی خنده‌اش ميگيرد. صدای خنده عصبی‌اش با فرياد راهزن قطع می‌شود. قبل از اينکه راهزن حرفی بزند، زن می‌گويد «بگذار يکبار ديگر شوهرم را ببينم.» مرد راهزن سرش را به علامت رضايت تکان می‌دهد. زن با دلهره و ترس به شوهرش نزديک ميشود ولی راهزن پشت بوته‌ها می‌ماند. آنقدر از راهزن دور هستند که فرصت کند شوهرش را از بند آزاد کند. در چندقدمی شوهرش می ایستد. نگاه‌ زن و مرد که طلاقی می‌کند، پاهای هردوشان سست می‌شود. با يک نگاه حرف‌هايی به هم ميزنند که در قالب هيچ کلماتی نمی‌آيد.

                                                 ***
زن رو به راهزن ميگويد:  «اگر مرا می‌خواهی بايد شرافت‌مندانه مرا صاحب شوی. شوهرم را آزاد کن و اگر او مرا نخواست من با تو می‌مانم. ولی اگر مرا خواست بايد با او مبارزه کنی. هرکه برنده شد من از آن او.»

                                                 ***
مرد هنوز باورش نشده که راهزن دارد دست و پايش را باز می‌کند. راهزن همين‌طور که طناب‌ها را می‌گشايد می‌گويد: «وقتی رها شدی برو. برو و جانت را نجات بده. من اهل آدم کشتن نيستم. زنت هم ترجيح ميدهد با من بماند. تو هم که او را دوست نداری. ولش کن. هم تو راحت می‌شوی هم او. جانت را هم حفظ می‌کنی. اما اگر بخواهی‌ برسر او با من بجنگی مرگت حتمی‌ است.»

                                                 ***
راهزن با تمام توان جنگیده ولی حالا در يک قدمی مرگ است. خنجرش آن سو تر روی زمين افتاده و خودش اينجا. آرام آرام به عقب می‌خزد ولی می‌داند که از مرگ گريزی نیست. مرد خنجر به دست، با چشم های از حدقه درآمده، قدم به قدم به او نزديک می‌شود. راهزن با لحن ملتمسی میگوید: «از کشتن من چه چيزی نصيبت ميشود. فقط عذاب وجدانی که تا آخر عمر دنبالت می‌کند. تو پيروز شدی. برو زنت را بردار و برو. من که هيچ صدمه‌ای به تو و زنت نزدم.» ولی خودش هم به خوبی ميداند که اين حرف‌‌ها هيچ اثری نخواهد داشت. باورش نمی‌شود که مرگش به همين راحتی رسيده است. ولی نه. بايد آخرين شانسش را امتحان کند. مشتی خاک از زمين به صورت مرد می پاشد و با يک لگد محکم سعی میکند که مرد را به زمين بيندازد.

چشمان مرد کاسه آتش میشود درست مثل اينکه هزار خنجر به چشمانش وارد شده. فريادی از سر درد میکشد. لگدی به سينه‌اش میخورد و تعادلش را بر هم میزند. برای او اين ديگر آخر خط است. حالا راهزن فرصت دارد هر کاری بکند. نمیتواند خودش را سرپا نگه دارد ولی قبل از به زمين خوردن آخرين تصميمش را میگیرد. تصميم میگیرد به دست خودش بميرد، نه به دست راهزن. تصميم میگیرد با افتخار بميرد. تيغه خنجر را به سمت سينه‌اش میچرخاند و برروی خنجر به زمين میافتد.

===============================================

۱. نتیجه گیری اخلاقی: واقعیت یکی است ولی حقیقت نه.
۲. نتیجه گیری سینمایی: فیلم خوب فیلمی است که خیلی تحت تاثیر قرارت بدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 9:57  توسط بیندیش  | 

زياد پيش مياد که سياست‌مدارها خلاف اون چيزی که بهش اعتقاد دارن عمل کنن. دلايل زيادی هم ممکنه پشت قضيه باشه ولی يکی از مرسوم‌ترين دلايل کسب محبوبيته. مثلا ممکنه ماليات را کم کنن در حالی که اين واضحا به نفع حکومت نيست! يا ممکنه تن به يک خواسته مردمی بدن که با شعارهای حزب حاکم همخونی نداره. اين در واقع بخشی از يک سيستم دموکراتيکه. تيغ انتخابات هر چندسال يکبار مياد پائين و منتخبين اين دوره بايد يادشون باشه که انتخابات بعدی هم در کاره. بنابراين بايد ضمن حفظ طرفداران پروپا قرصشون ديگران را هم نرنجونن.

هيچ کجای دنيا اين رفتارها (که صرفا انتخاباتی‌ان) زشت يا غيراخلاقی محسوب نميشه. تنها موقعی اين کار مورد انتقاد قرار ميگيره که به کشور صدماتی بزنه. مثلا اگه يه رئيس جمهوری نزديک انتخابات با يک کشور ديگه وارد جنگ بشه که مردم يه جورائی مجبور شن شرايط جنگی را در نظر بگيرن و دوباره بهش رای بدن، اين مورد انتقاد شديدد ساير احزاب قرار ميگيره. ولی مثلا کسی که يه آزادی اضافه‌ای ميده يا مثلا يک گروه خاصی را مورد حمايت قرار ميده (هرچقدر هم مزورانه) کسی اين را يک حرکت ضداخلاقی تو عالم سياست نميدونه.

در واقع خيلی از گروه‌های اقليت و يا گروه‌های مورد ستم تو يه همچين پروسه‌هايی به حقوق خودشون دست پيدا کردن. مثل حقوق زن يا قوانين ضد نژادپرستی در غرب. در ايران ولی، در کمال تعجب ميشنوم که بعضی از احمدی‌نژاد بخاطر کارهايی که ممکنه انتخاباتی فرض بشه انتقاد ميکنن. مثلا اجازه حضور زن در ورزشگاه.

به هر منطقی که به اين قضيه نگاه کنيم اين يه اتفاق مثبته و اينکه آيا احمدی‌نژاد واقعا به اين موضوع اعتقاد قلبی داره و يا اين يک ژست برای جلب حمايت مردمه اصلا هيچ ربطی به قضيه نداره. اين در واقع نشون ميده که دموکراسی در ايران يه قدم به جلو رفته که رئيس جمهور بايد نگران نظرات مردم باشه.

واکنش جنبش اصلاح طلبی (که من مدتهاست کلا ازشون نااميد شدم) به اين قضيه خيلی غم انگيز بود. اگر واقعا اصلاح طلبی‌ای در کار بود بايد اين دستور احمدی‌نژاد را با گرمی ازش استقبال ميکردن. ولی چی؟ فقط انتقاد. 

احمدی‌نژاد توی اين قضيه با مخالفت طيف سنتی و علما روبرو خواهد شد (و شايد بهتره بگم شده) و اگر هيچ تکيه‌گاه حمايتی از طرف مقابل و يا مردم نبينه ناچاره کوتاه بياد. اينجوری نه فقط يه گام مثبت که به نفع زن‌ها ميشد برداشته بشه برداشته نشده، بخشی از اون محبوبيتی که اصلاح طلبان نگرانن احمدی‌نژاد پيدا کنه هم پيدا ميکنه. چون هميشه ميتونه ادعا کنه که اين نظر من بود که به زنهای آزادی اجتماعی بدم ولی راهم سد شد.

بذارين اين‌را هم بگم که در بسياری از کشورها مردم کاملا استراتيژيک رای ميدن. يعنی ممکنه عليرغم گرايششون به چپ برن راست رای بدن صرفا برای ايجاد بالانس در حکومت و يا اينکه معتقدا الانه از يه حکومت راست بهتر ميشه به نفع جامعه امتياز گرفت. تو ايران هم به نظر من مستقل از اينکه حکومت چپ يا راسته، مردم بايد به فکر منافع خودشون باشن. اين هم بخشی از تمرين ما در راه دموکراسی خواهد بود.

قديم‌ها به يک نمونه ديگه از اين قضايا برخورد کردم. وقتی که احمدی‌نژاد شهردار تهران بود يک تعدادی شهيد توی پارک‌های تهران خاکسپاری کرد. البته به نظر من هرکسی بايد بتونه نظر موافق يا مخالفش را نسبت به اين موضوع اعلام کنه ولی به نظر من خيلی از مخالفت‌ها نسنجيده بود. به نظر من مقبره چند شهيد هيچ صدمه‌ای به پارک يا تفريح مردم نميزد (و يا اثرش حداقلی بود) ولی دل طبقه مذهبی را شاد ميکرد که ارزش‌های انقلاب داره حفظ ميشه. به نظر من اين بخشی از حل مسئله حاد امروز کشور ماست: مشئله فاصله گرفتن طبقات فرهنگی.

حکومت در يک پارادوکس لاينحل قرار گرفته. از يک طرف ميخواد پايگاه مردمی خودش را تقويت کنه و از يک طرف ميخواد دل طبقه‌ای که خواستگاه اجتماعی‌اش هست را نشکنه. اين دو گروه که دو طبقه کاملا متفاوت را تو جامعه تعريف ميکنن هم هر روز فاصله بيشتری از هم ميگيرن. معتقدم که هر حرکتی که دولت در حل اين مشکل (حتی برای منافع خودش يا مزورانه) ميکنه به نفع همه است، چون به نحوی اين اختلافات را بين طبقات کمتر ميکنه و شايد زمينه را برای يک آشتی مردمی فراهم‌تر کنه.

يادتون باشه اين نوشته در حمايت از احمدی‌نژاد نيست. به نظر من احمدی‌نژاد اشتباهات بزرگی در همين يکسال رياست جمهوريش داشته. اين نوشته در حمايت از يک فرد يا در مخالفت با يک فرد نيست. اين نوشته در حمايت از يک «کار» نوشته شده. کاری که به نظر من مفايدش را در کوتاه مدت و دراز مدت همه ما ميبريم: آزادی‌های اجتماعی زنان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 16:45  توسط بیندیش  | 

از ترانه های پینک فلوید (با صدای استیون هاوکینگ)
میلیون ها سال انسان ها مانند حیوانات زندگی می کردند.
ولی اتفاقی افتاد،
اتفاقی که  قدرت تصور ما را از بند رها کرد.
ما آموختیم که سخن بگوئیم.

حدود نیم قرن پیش یک گروه محقق تصمیم گرفتن مراحل رشد ذهنی یک نوزاد انسان و یک نوزاد میمون را در کنار هم مطالعه کنن. یک خانواده تازه بچه دار شده داوطلب شد که با این آزمایش همکاری کنن. وظیفه این خانواده این بود که یک نوزاد میمون را همراه با بچه شون بزرگ کنن و درست مثل فرزندشون باهاش رفتار کنن. همون غذا٬ همون لباس و خلاصه عین دو بچه دوقلو.

در پایان سال اول رشد رفتاری بچه میمون خیلی کامل تر از بچه انسان بود. مثلا بچه میمون میتونست با قاشق غذا بخوره و یا از در و دیوار بالا بره، توپ بازی بکنه و غیره و غیره. ولی از وقتی که بچه انسان شروع کرد به حرف زدن ورق کم کم به نفع بچه انسان چرخید چون بچه میمون علیرغم تلاش زیاد محققین حرف زدن یاد نگرفت. هرچند خیلی چیزها را درک میکرد ولی نمیتونست خودش حرف بزنه. قبل از سن دوسالگی نوزادها، اون خانواده تصمیم گرفتن که به این آزمایش پایان بدن چون نگران بودن که بچه شون در اثر همنشینی با میمون رفتارهای غیرعادی بگیره.

از اون موقع تا حالا آزمایش های متفاوتی روی میمون ها شده و سعی شده بهشون زبون بیاموزن. مدتیه که محققین ژنتیک متوجه شدن که زبان و گرامر یک خاصیت ژنتیکه و حتی بیماری های ژنتیکی را کشف کردن که درش قدرت گرامر یاد گرفتن یک انسان ممکنه کم بشه یا کلا این قدرت را نداشته باشه.  به علاوه نشون دادن که میمون ها ژن های گرامر را ندارن. ولی این لزوما به این معنی نیست که میمون ها نمیتونن حرف دلشونا بزنن. منظورم اینه که شاید بتونن زبان اشاره یاد بگیرن. آزمایش های متعددی در این زمینه انجام شده. میمون هایی بودن که تا حدود هزار کلمه را یاد گرفتن و تا حدود ۱۰۰  کلمه را با زبون اشاره حرف زدن. البته زبان شناس ها، چون در این مکالمه بین میمون و انسان اثری از گرامر نمیبینن، به قضیه مشکوکن و میگن که میمون ها فقط یاد گرفتن که در چه موقعیتی چه علامت اشاره ای را به کار ببرن که جایزه شون را از مربی شون بگیرن.

یک سری آزمایش اخیرن این شک و تردید ها را تضعیف کرده. جالب اینه که اولین این آزمایشها روی یک طوطی انجام شده. جالبی قضیه اینه که طوطی ها به طور خاص معروفن به اینکه اصلا نمیدونن دارن چی میگن و فقط تکرار میکنن. توی این آزمایش برای اینکه نشون بدن که طوطی تحت آزمایش واقعا مفهوم کلمات را فهمیده، با کلمات جدیدی روبروش کردن که اصلا روش آموزش نگرفته ولی باید میتونسته معنیش را درک کنه. مثلا یه سری اشیاء زرد بهش نشون دادن تا بهش مفهوم زرد را بفهمونن. بعدش بهش مفهوم کلید را فهموندن. ولی مثلا هرگز بهش کلید زرد نشون ندادن. حالا اگه واقعا مفهوم زرد و کلید را مستقلا فهمیده باشه باید بتونه میون یه جعبه اشیاء، کلید زرد را پیدا کنه. علاوه بر این طوطی که نشون داده که مفاهیم کلمات را فهمیده و دایره لغت بالائی داره، امروزه میمون هایی هم هستن که حتی جملات پیچیده را درک میکنن. جملاتی در حد "مربع آبی را از توی کمد بذار توی یخچال".  اخیرا نشون دادن که میمون ها درک ریاضی هم دارن و میتونن رابطه بزرگتر و کوچکتر را بفهمن و درست به کار ببرن.

البته هنوز بحث برسر اینکه آیا زبان اشاره حیوانات واقعا حرف زدنه یا نه زنده است. آیا پرش با نیزه انسان پروازه؟! در مقایسه با پرواز یک پرنده چی؟ حتی اگر حرف زبان شناس ها درست باشه و حیوانات ماهیتا نتونن حرف بزنن کسی نمیتونه منکر درک حیوانات باشه. اینکه میفهمن ما چی میگیم به نظرم خیلی موضوع جالبیه. یادمه یه زمونی برام قضیه حرف زدن سلیمان و هدهد اثباتی بر این مدعا بود که داستانهای قرآن سمبولیک هستن. الانه اونقدر مطمئن نیستم!

ولی اصلا چی شد که این را براتون نوشتم. من گیاه خوار نیستم٬ ولی گاهی از فکر اینکه دارم یک حیوون هوشمند را میخورم دچار حس بدی میشم. گیاه خوار نیستم٬ ولی اسراف گوشت برام یه گناه نابخشودنیه. فکر اینکه جون عزیز یک موجود باهوش را ازش بگیریم (به بهونه تغذیه) و بعد ازش درست هم تغذیه نکنیم اذیتم میکنه. برای همین هرچی موجود مورد تغذیه موجود ابتدائی تری باشه راحت تر از گلوم پائین میره. مثلا ماهی در مقایسه با گاو. یک سری حیوانات هم که به نظر من خوردنشون جنایته. مثلا چینی ها سگ یا گربه میخورن. صرف نظر از اینکه فکر خوردن سگ چقدر مشمئز کننده است، فکر اینکه موجودی با این درجه از درک و هوش و احساسات برای گوشتش کشته بشه به نظرم نفرت آوره.

یادمه در مورد مجازات اعدام یه بار با دوستان کمی بحث کردیم. نظرتون در مورد اعدام یک حیوان برای گوشتش چیه؟ به قول شاعر "قتل یک گاو برای آبگوشت"

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 19:11  توسط بیندیش  | 

دوست دارم بازم حرف های به درد بخور براتون بزنم ولی مدتیه سرم شلوغه. از بعد از عید همش براتون کلکسیون لینک گذاشتم و به جز پست "غریزه اصلی" بقیه پست ها عملا خالی از حرف بوده. امروز هم شرمندتونم! ولی برای اینکه دیگه یه مجموعه لینک نذارم براتون از خودم مینویسم. یه داستان از خودم که منجر به این شده که جرات نکنم عصرها بخوابم!


سال چهارم دبیرستان که بودم یه موضوعی باعث شد که مجبور شم برای مدتی برم تهران. برای یه نوجوون خیلی کار آسونی نبود که دور از خونواده زندگی کنه اونم توی یه شهر شلوغ پلوغی مثل تهران. از اون موقع من همیشه نسبت به تهران یه حس عجیب داشتم. چیزی بین دلتنگی و ترس و تنفر.


توی تهران با یه پسر اصفهانی دیگه (نوید) آشنا شدم که اونم شرایطش عین مال من بود و با هم هم اتاق شدیم. یک اتاق نزدیک میدون توپخونه توی بوی دود و شلوغی! نوید موجود خیلی جالبی بود. سرش همیشه توی کتاب های کابوک وهیپنوتیزم و اینجور چیزا بود. خلاصه یه روز پیشنهاد داد که منا هیپنوتیزم کنه و منم قبول کردم. تجربه عجیب و جالبی بود. مثلا در مدت کمتر از دو ثانیه منا از خنده شدید به گریه مینداخت. گریه با اشک های درشت درشت که صورتم را خیس میکرد!! یه بار هم هیپنوتیزم منا برای یه گروه ده پونزده نفری نمایش داد. راستش نوید خیلی پسر باهوشی بود و همیشه هم یه جوک جدید برای تعریف کردن داشت. فکر کنم خودش میساخت.


یه بار نوید برام از خود-هیپنوتیزم حرف زد و اینکه چجوری میتونم خودما تا حدودی هیپنوتیزم کنم. جالبش این بود که روشش کار میکرد. مثلا میتونستم بعضی از خاطراتم را زنده کنم و خلاصه یه مدتی سرگرمیم شده بود خود-هیپنوتیزم.


اون سال وقتی که بلاخره بعد از ۶-۷ ماه زندگی تو تهران به اصفهان برگشتم اولین اولویتم این بود که خودم را برای کنکور آماده کنم. دیده بودم که خواهر و برادر بزرگترم چقدر برای کنکور درس خونده بودن برای همین خیلی نگران بودم. نه تنها کلاس های مدرسه را از دست داده بودم و باید به فکر امتحانهای دیپلم می بودم٬ فقط دو سه ماه وقت داشتم تا خودم را آماده کنکور کنم. از شدت کمی وقت ناچار بودم از وقتم کامل کامل استفاده کنم.


یادمه که وقتی برگشتیم اصفهان، نوید تصمیم گرفته بود که کنکورش را بذاره سال بعد. پدرش بهم زنگ زد و از من خواست که پسرشا متقاعد کنم که درس بخونه. منم یه دو ساعتی مخش را زدم که چرا باید امسال امتحان بده و خلاصه داستان اینکه نوید سر از پزشکی دانشگاه تهران در آورد.


اما از خودم داشتم میگفتم. نمیدونم چی شد که فکر کردم اگه نصف شبها ساعت ۳ نصف شب پاشم یه کم درس بخونم و دوباره اوائل صبح یکم دیگه بخوابم کارم بهتر پیش میره. خلاصه یه مدتی به این منوال پیش رفتم تا اینکه متوجه شدم نصف شبها که دوباره میخوابم، میتونم تصمیم بگیرم چه خوابی ببینم.


موضوع اینجوری بود که صبح ها لحظه ای که داشت خوابم میبرد را میفهمیدم. یه لحظه ذهنم اونقدر فعال میشد که بفهمم که داره خوابم میبره و همون موقع تصمیم میگرفتم که چه خوابی دوست دارم ببینم و بعد میتونستم به صورت مصنوعی خوابم را عمیق کنم. نمیدون شاید اثر اون تمرین های خود هیپنوتیزم بود. حس مسخره ای بود. درست مثل اینکه از بالای یک سرسره ول شدی به سمت پایین و هرچی پایین تر میری بیشتر خوابت میبره.


موضوع البته اینجا تموم نشد. بعد از حدود سه هفته که به این منوال گذشت و من خواب های متنوع و جالبی برای خودم انتخاب میکردم، گاهی اوقات بجای کنترل خواب یکهو میرفتم توی یه حالت معلق بودن بین آسمون و زمین. نه خواب و نه بیدار. و بعد یک حس عذاب آور شروع میشد که متاسفانه نمیتونم براتون توضیحش بدم چون مطمئنم مشابهش را حس نکردین. گاهی اینقدر این عذاب شدید میشد که فکر میکردم دارم میمیرم. در عالم خواب فکر میکردم باید خودم را بیدار کنم تا از این عذاب نجات پیدا کنم و برای بیدار کردن خودم همه کار میکردم. با دستم به خودم سیلی میزدم. صورتم را پنجه میکشیدم. وقتی بیدار میشدم میدیدم که همه اینها خواب بوده. دستم اصلا از زیر پتو بیرون نیومده.


خلاصه فهمیدم که دارم دیوونه میشم! نتیجه اینکه تصمیم گرفتم که اون برنامه نصف شب بیدار شدن را عوض کنم و از فکر کنترل خواب بیام بیرون. اما یادگار اون دوران برام باقی مونده. در واقع دو تا یادگار. یکی رتبه کنکورم که هنوزم اینور اونور جار میزنم. یکی هم یه حس عذاب شدید که گاهی قبل از اینکه خوابم ببره به جونم میوفته.

مدتیه که فهمیدم که این مشکل را فقط شبهایی پیدا میکنم که عصرهمونروز یه چرت خوابیده باشم. نتیجه اینکه الانه مدتهاست مزه خوب خواب عصر را نچشیدم. از ترس!

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 15:59  توسط بیندیش  |