تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

The unfair thing about life is the way it ends. I mean life is tough. It takes up a lot of your time and what do you get in the end of it? A death. What's that, a bonus?!!     

I think the life cycle is all backwards. You should die first, you know, start out dead; get it out of the way.

You wake up in an old age home, feeling better every day. You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, then, when you start work, you get a gold watch on your first day. You work 40 years until you're young enough to enjoy your retirement. You drink alcohol, you party, you're generally promiscuous (hey, you've only got a few years left, what's the big deal?!?) and you get ready for High School.

You go to primary school, you become a kid, you play, you have no responsibilities, you become a baby, then, you spend your last 9 months floating peacefully with luxuries like central heating, spa, room service on tap, larger quarters every day, and then you finish off as an orgasm!

Amen…

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 16:28  توسط بیندیش  | 

مطلب زیر به در پاسخ و به سفارش یکی از دوستان تهیه شده

بذارین با چند سوال شروع کنم:
در طول نزول قرآن تغییراتی در دستورات قرآن اتفاق افتاده. آیا این حقیقت با آسمانی بودن کتاب قرآن در تناقض نیست؟

جمع آوری قرآن چگونه بوده؟ آیا نسخ مختلفی از قرآن وجود داشته یا داره؟ اگر بله نسخه موجود قرآن چقدر قابل اعتباره؟

قبل از جواب دادن به این سوالات باید یک مرور خیلی مختصری بکنم روی مدلی که از دنیا و رابطه ما و خدا دارم. اسم این مدل را میذارم مدل تکاملی. مدل تکاملی را در چندین پست متوالی در خانه قدیم بیندیش نوشته بودم. ولی یک مرور کوتاه مرتبط به نظر میرسد. خصوصا که این منجر به جواب دادن یک سری سوال دیگر هم در رابطه با خدا میشه.

در مدل تکاملی دنیا از عدم شروع شده و داره به سمت کمال مطلق میره. این فرآیند در زمان اتفاق میوفته. یعنی پوسته متغیر دنیا در یک لحظه خاص از زمان یک دنیای کامل نیست و نقص داره. این خیلی طبیعیه چون دنیا از عدم (نقص مطلق) شروع شده. با این وجود دنیا یک لایه زیرین تر و ثابتی هم داره (مثلا قوانین فیزیک یا احتمالا قوانین متافیزیک) اون قوانین ثابت را میتونین تصور کنیم که بی نقصن (صرفا برای کسایی که خدای بی نقص را ترجیح میدن). به هر صورت این فرض برای نتایجی که قراره بگیریم لازم نیست.

دلایل بسیاری داریم که مدل دنیای در حال تکامل را بپذیریم. تکامل فیزیکی سیارات بعد از انفجار بزرگ. تکامل داروینی موجودات. تکامل رفتاری و مغزی بشر. البته پذیرش مدل تکاملی منجر به یک نتایجی میشه. یکی از مهمترین نتایج اینه که چون دنیای فیزیکی پایان داره و همه موجودات از بین میرن باید یک بعد متافیزیک در دنیا باشه که میتونه بدون دنیای فیزیک به هست خودش ادامه بده. واگرنه پایان این تکامل نابودیه نه کمال مطلق. اسم اون بعد متافیزیک را بذاریم "دنیای بعد" و اسم اون بخشی از ما که ارتباط ما و دنیای بعد را وصل میکنه بذاریم "روح". روح ما ادامه مسیر تکامل ما را طی میکنه. این دنیا بنابراین میشه محیطی برای پرورش و آماده شدن روح برای ورود و آغاز سیر تکامل در دنیای بعد. نقش دین هم بیشتر مثل یک کتاب درسی میشه. یک کتاب درسی که پر از سواله. هرچه هم جلوترهم بریم این سوالها بیجواب تر میشه. مثل سوالهایی که یه دانشجو باهاش روبرو میشه (در مقایسه با یک بچه مدرسه ای). نکته خیلی خیلی مهم اینه که این جواب سوالها نیست که ما را میسازه و آموزش میده. این جستجو برای جواب سواله که به ما چیز یاد میده.

بذارین یه مثال جالب بزنم. فرما ریاضی دان فرانسوی در سال ۱۶۳۷ میلادی یک قضیه خیلی ساده ریاضی را مطرح کرد که در واقع یک حدس بود (بجز برای n=2 هیچ اعداد صحیحی وجود ندارن که تساوی  x^n + y^n =z^n را برقرار کنن). با وجود سادگی قضیه، اثباتش خیلی سخت‌تر از اون چیزی بود که خود فرما فکر کرده بود. این مسئله برای بیشتر از ۳۵۰ سال یک مسئله لاینحل باقی موند تا اینکه بلاخره حدود ۱۰ سال پیش اندرو وایلز اثبات قضیه را کامل کرد. راستش خود این قضیه خیلی هم چیز به درد بخوری نبود و نیست ولی در راه اثبات این قضیه سه شاخه جدید ریاضی بوجود اومد که حداقل یکی‌اش فوق العاده کاربردی شده. منظور اینکه دانستن قضیه فرما به خودی خود فایده نداشت. مسیری که مجبور شدیم بریم تا اون قضیه را اثبات کنیم مسیر مفیدی بود. حتی اگر قضیه اثبات هم نشده بود باز رفتن این راه برای ما همون فایده ها را داشت.

پس اگر حرفهام را خلاصه کنم دنیای فعلی مثل مدرسه ایه برای دنیای بعد و صد البته دنیاییه ناقص. و بلاخره اینکه خدا در صدد پاسخ دادن به همه سوالهای ما نیست چون این جواب سوال نیست که ما را آموزش میده. این تلاش ما برای یافتن جوابه که ما را میسازه. البته در نهایت (شاید در دنیای بعد و شاید در دنیاهایی بعدتر از دنیای بعد) ما به جواب این سوالها هم میرسیم.

پس کتب آسمانی قرار نیست یک نقشه راه برای رسیدن ما به رستگاری ابدی باشن. نقشه ای که قراره ما اونا کشف رمز کنیم. بنابراین کم شدن یک حرف و دو جمله از کتب آسمانی تا وقتی که روح مطالبشون را عوض نکنه جای نگرانی نیست. اگرچه این کتب به قولی آسمانی هستن ولی به دنیا نزول کردن و اینهم بخشی از دنیایی بودن کتب آسمانیه! بنابراین من زیاد نگران اینکه قرآن چجوری جمع آوری شد (تا وقتی که مطمئن باشم که روح مطالب تغییر نکرده) نیستم. نگران اینکه دو نسخه موجود قرآن مثلا در یک آیه یا در قرائت چند آیه با هم اختلاف دارن هم نیستم.

و اما در مورد اینکه قرآن چگونه جمع آوری شد نقل قول زیاده. یه عده زیادی معتقدن که در زمان خود حضرت محمد بر پوست حیوانات نوشته میشد و برای همین ازش به عنوان کتاب (از ریشه کتب) یاد میشد. یعنی خود قرآن گاهی از خودش به عنوان کتاب یاد میکنه. بعضی میگن که نه تا زمان عثمان فقط حافظین قرآن بودن و عثمان برای جلوگیری از انحرافش تصمیم گرفت قرآن را جمع آوری کنه و یه نسخه واحد ازش شکل بده. این گروه میگن که در این فرایند بعضی از آیات قرآن گم شد. ولی آیاتی هم که میگن گم شده و لیستی ازش موجوده با روح قرآن تناقض نداره. در حال حاضر یه نسخه قرآن موجوده ولی در قرائتش کمی اختلاف نظر هست. قران های قدیمی که در موزه ها وجود دارن هم با قرآن امروزی تطابق دارن. بیشترین اختلاف موجود در قرائت و فصل بندی بعضی از آیاته. این نشون میده که حداقل از بعد از زمان عثمان، قرآن تغییری نکرده. ایجاد یک تغییر ماهیتی در قرآن قبل از زمان عثمان هم خیلی بعید به نظر میرسه چون حتی اگر نوشته قرآن هم تا اون موقع نبوده باشه، حافظین قرآن هنوز زنده بودن و چنین تغییری باید یک جزئی از ردش در تاریخ باقی می‌موند. بنابراین قرآن موجود به نظر من از یک دید پراگماتیک کاملا قابل اعتماده و به وظیفه‌ای که بر عهده‌اش بوده عمل میکنه.

حرف خیلی طولانی شد بنابراین بحث تغییرات در قوانین قرآن در طول نزول قرآن را خیلی سر فصل وار برگزار میکنم:     تغییرات زمانه نیاز به تغییرات دستورات داره. بنابراین دستورات دینی هم باید متناسب با زمان عوض شن. این دقیقا با جایگاهی که بحث امروز از کتاب آسمانی تعریف کرده همخونی داره. یادتون باشه که قرآن یک نقشه گنج نیست که ما موظف به کشف رمزش باشیم. بنابراین قرار نبوده (و ماهیتا امکان پذیر نبوده) که خداوند دستوراتی صادر کنه که بهترین دستورات برای تمام زمانها و مکانها باشن. ما میتونیم از این دستورات که برای زمان و مکان خاصی اومده روح دستورات الهی را درک کنیم و فراخور عقلمون به دنیای امروز خودمون منعکس کنیم. در این راه ممکنه ما بهترین دستورات زمان و مکانمون را کشف نکنیم و مرتکب اشتباهاتی بشیم. ولی در یک مدرسه هم قرار نیست که بچه ها همیشه بهترین راه را برن. گاهی از اشتباهاتمون چیز یاد می‌گیریم و اگر واقعا هدف یاد گرفتن باشه، اشتباه هم گاها ابزار مفیدیه و گاها بهترین راهه. بنابراین قرار نبوده قرآن یه مجموعه دستورات بی‌تغییر برای ما بیاره که ما از تغییرات احکام در طول حیات قرآن متحیر شیم. برعکس این نشانه‌ایه که به ما می‌فهمونه که در تغییر احکام برای زمان و مکانمون دستمون بازتر از اون‌چیزیه که داریم امروزه عمل می‌کنیم.  

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 12:22  توسط بیندیش  | 

بچه دوران جنگ بودیم. تا قبل از سالهای آخر که بمباران شهرها شروع شد که تو شهرها (از دید من بچه) خبر خاصی نبود جز کاروان های داوطلبین و کاروان های کمک های مردمی و مارشهای رادیو. هراز چندگاهی هم صدتا شهید میآوردن. خونه ما نزدیک پادگان نیروی هوایی ارتش بود و همیشه روزایی که حمله میشد (چه از طرف ایران و چه از طرف عراق) ما قبل از همه خبردار میشدیم. دلیلش این بود که تقریبا هر دو دقیقه یک هیلیکوپتر (که داشت مجروح میآورد) فرود میومد. هنوز یه هیلیکوپتر فرود نیومده یکی دیگه تو آسمون پیدا میشد. اگر ظهر اونروز اخبار میگفت که ایران حمله کرده که هیچ واگرنه میفهمیدیم اینبار عراقی ها حمله کردن.

بازیای دوران بچگی مون هم بازی جنگی بود. با خرج خمپاره و کاغذآلمینیوم (که از پاکت سیگار در میووردیم) موشک میساختیم! موشک با برد چند متر! تیر تفنگ را خالی میکردیم و  چاشنیش را میترکوندیم. با خرج توپ آتیش بازی میکردیم و همه اینا را مدیون بچه های محل که برادراشون جبهه بودن و تو مرخصیاشون سوغاتی این چیزا را  میاوردن بودیم. آخرین اختراعمون توپ بود با کالیبر لوله آنتن. خرج توپ واقعی براش استفاده میکردیم و قدرت انفجارش اونقدر بود که گاهی لوله خودش را میترکوند. اولین باری که ماهیت فعالیت های انفجاریم تو خونه افشا شد یه تنبیه شدید شدم.

تلویزیون هم که شکر خدا برنامه نداشت. روزی 50 دقیقه برنامه کودک داشتیم که اونم 10 دقیقش نقاشی های ارسالی را نشون میداد و 10 دقیقه اش هم مجری حرف میزد. وقتمون آزاد بود و دنیامون عجیب غریب. تابستونا که تعطیل بودم هرروز صبح باید میرفتم تو صف شیر. گاهی 3 ساعت طول میکشید که چند تا شیر بگیرم. شیر غیر صفی هم اصلا وجود نداشت. اگه هم وجود داشت پول ما بهش نمیرسید. تازه از اون شیر باید یه نیم کاسه با خواهش از مامانم میگرفتم که به بچه گربه ای (که حق نداشتم تو خونه بیارمش ولی خودش صبح به صبح راهش را بلد بود کجا بیاد!) بدم. بهش نون و شیر میدادم. چقدر بازیگوش بود. آخر تابستون دادمش به یکی از بچه های کوچه. مادرش را اونسال اعدام کرده بودن. مجاهد بود. ما که چیزی از اینا نمیفهمیدیم. بعدنا فهمیدم که مامانش نمرده اعدام شده.  باباش براش یه موتورسیکلت کوچولو (از اونا که بچه ها سوار میشن) خریده بود. گربه را میتونست ببره تو خونه. یه ماه بعد از محله ما رفتن. نمیدونم به سر اون بچه گربه تپل و سفید و چش آبی چی اومد(اسم هم داشت بی اجازه خودش که نمیتونم اسمش را بگم!)

سرگرمیمون یا همون بازی های جنگی بود یا کتاب خوندن. این عادت کتاب خوندن موند برای ما تا دبیرستان که به اوج خودش رسید. با دوستان هم محله از خواب شبمون میزدیم که کتاب بخونیم. کتاب به هم قرض میدادیم. کلی از کتابهایی که بعدا ممنوع شد را ما تو دوره راهنمایی و دبیرستان خونده بودیم. یکی از دوستام کارش این بود که با یک کیف سیاه تو محله راه میوفتاد و کتابها را از یکی به یکی دیگه میداد. یعنی مسئول توزیع کتاب ها بود. البته فایده این زحمت براش این بود که خودش هم تو این دست به دست کردن ها کتاب ها را میخوند.

از وقتی ممنوعیت ها کمتر شد و تلویزیون پربرنامه تر شد و غیره و غیره ما هم کم علاقه تر شدیم. لذت ممنوعیتش را دیگه نداشت.... شایدم تنبل شده بودیم. با وجود اینکه همون اکیپ هنوزم دور هم زندگی میکردیم٬ ولی دیگه کتاب اونطوری بینمون رونق نداشت. برای بعضی فیلم جاش را گرفته بود. ما که ویدئو نداشتیم. نه بابام راضی میشد و نه اینکه پولش را داشتیم....

مشکل من با خاطره نوشتن اینه که نمیدونم کجا شروع و کجا تموم کنم. الانه هم موندم که بازم  مفت بنویسم یا تموم کنم. بذارین بجای خاطره یه سفارش عقب افتاده را اجرا کنم. نوشته زیر برگفته از "خانه قدیم بیندیش" و به خواسته یکی از دوستان عزیزه.

اصل عدم قطعیت

بذارین با یک محاسبه ساده شروع کنم... حضرت محمد در طول 13 سال اقامت در مدینه حداقل 10000 بار در میان مردم نماز خواند...(13 سال ضربدر 356 روز ضربدر 3 بار در روز). با این وجود مسلمانها بر سر اینکه وضعیت دستها در نماز باید چگونه باشد یا وضو باید چگونه گرفته شود توافق ندارند. بدتر اینکه بر سر اینکه این جزئیات اهمیتی ندارد هم توافق ندارند و هر کدام معتقدند که روش دیگری غیر قابل قبول است. حالا سوال من اینست که اگر بر سر نماز که 10000 بار برایتان خوانده شده قطعیت ندارید میزان قطعیت احکامی مثل سنگسار که بر اساس پاره ای روایات یکبار انجام شده چقدر است. جالبتر اینکه حکمی که در متن قرآن آمده سنگسار نیست و زندانی شدن در خانه است!

من عالم مذهبی نیستم ولی با یک حساب دو دو تا چهار تا به یکه نتیجه ای رسیده ام. نکته اینست که هیچ راهی وجود ندارد که ما احکام را با قطعیت بفهمیم چون منبع100 در 100 مستندی نداریم (حداقل اینکه تا حالا نتوانسته ایم اینکار را بکنیم... شاهد مدعا هم اختلافات فرقه های مختلف)... پس احمقانه است که فکر کنیم که وظیفه ما دریافت قطعی احکام است. به عبارتی غیر منطقی است که فکر کنیم خداوند از ما انتظار بجا آوردن احکامی را دارد ولی راه روشنی برای دانستن آن احکام پیش پایمان نگذاشته. بنابر این من به درستی و اصلا وجود خیلی از احکام شک میکنم. مثلا فکر نمیکنم وظیفه دین باشد که حکم دزد را صادر کند. انسان با عقل خودش باید به نتیجه برسد. اشتباه هم کرد از اشتباهش درس میگیرد. خیلی از چیزهایی که امروز ما به عنوان حکم الهی میشناسیم احتمالا قوانین اجتماعی ای بوده که مردم دوران پیامبر بر سر آن توافق داشته اند.

نکته بعد: من اگر بگویم دکتری داروئی ساخته که هر دردی را درمان میکند فکر نکنم هیچ کس باور کند. دلیل هم این نیست که به توانائی دکتر شک میکنند. دلیل اینست که بیماریها با هم فرق دارند و درمان متفاوت میطلبند. مثلا درمان کسی که کمکاری تیروئید دارد برای کسی که پرکاری تیروئید دارد زهر است. حالا چطور میشود باور کرد که مجموعه ای از احکام وجود دارند که در هر زمان و مکانی بهترینند (آنچه بسیاری از دینداران به آن معتقدند).

خلاصه کنم...به نظر من دین روحی دارد و پوسته ای. روح دین باور به یگانگی خدا و سیستم جزا و پاداش الهی و غیره است.... جزئیات را عرف و عقل تعیین میکند. بله نماز و روزه و مراسم عشا ربانی و رفتن به مسجد و کلیسا و غیره و غیره لازم است... مثل تغذیه سالم.... ولی هرکجا حکمی به عقل نساخت به نظر من تکلیف آن حکم روشن است

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 13:4  توسط بیندیش  |