بچه دوران جنگ بودیم. تا قبل از سالهای آخر که بمباران شهرها شروع شد که تو شهرها (از دید من بچه) خبر خاصی نبود جز کاروان های داوطلبین و کاروان های کمک های مردمی و مارشهای رادیو. هراز چندگاهی هم صدتا شهید میآوردن. خونه ما نزدیک پادگان نیروی هوایی ارتش بود و همیشه روزایی که حمله میشد (چه از طرف ایران و چه از طرف عراق) ما قبل از همه خبردار میشدیم. دلیلش این بود که تقریبا هر دو دقیقه یک هیلیکوپتر (که داشت مجروح میآورد) فرود میومد. هنوز یه هیلیکوپتر فرود نیومده یکی دیگه تو آسمون پیدا میشد. اگر ظهر اونروز اخبار میگفت که ایران حمله کرده که هیچ واگرنه میفهمیدیم اینبار عراقی ها حمله کردن.
بازیای دوران بچگی مون هم بازی جنگی بود. با خرج خمپاره و کاغذآلمینیوم (که از پاکت سیگار در میووردیم) موشک میساختیم! موشک با برد چند متر! تیر تفنگ را خالی میکردیم و چاشنیش را میترکوندیم. با خرج توپ آتیش بازی میکردیم و همه اینا را مدیون بچه های محل که برادراشون جبهه بودن و تو مرخصیاشون سوغاتی این چیزا را میاوردن بودیم. آخرین اختراعمون توپ بود با کالیبر لوله آنتن. خرج توپ واقعی براش استفاده میکردیم و قدرت انفجارش اونقدر بود که گاهی لوله خودش را میترکوند. اولین باری که ماهیت فعالیت های انفجاریم تو خونه افشا شد یه تنبیه شدید شدم.
تلویزیون هم که شکر خدا برنامه نداشت. روزی 50 دقیقه برنامه کودک داشتیم که اونم 10 دقیقش نقاشی های ارسالی را نشون میداد و 10 دقیقه اش هم مجری حرف میزد. وقتمون آزاد بود و دنیامون عجیب غریب. تابستونا که تعطیل بودم هرروز صبح باید میرفتم تو صف شیر. گاهی 3 ساعت طول میکشید که چند تا شیر بگیرم. شیر غیر صفی هم اصلا وجود نداشت. اگه هم وجود داشت پول ما بهش نمیرسید. تازه از اون شیر باید یه نیم کاسه با خواهش از مامانم میگرفتم که به بچه گربه ای (که حق نداشتم تو خونه بیارمش ولی خودش صبح به صبح راهش را بلد بود کجا بیاد!) بدم. بهش نون و شیر میدادم. چقدر بازیگوش بود. آخر تابستون دادمش به یکی از بچه های کوچه. مادرش را اونسال اعدام کرده بودن. مجاهد بود. ما که چیزی از اینا نمیفهمیدیم. بعدنا فهمیدم که مامانش نمرده اعدام شده. باباش براش یه موتورسیکلت کوچولو (از اونا که بچه ها سوار میشن) خریده بود. گربه را میتونست ببره تو خونه. یه ماه بعد از محله ما رفتن. نمیدونم به سر اون بچه گربه تپل و سفید و چش آبی چی اومد(اسم هم داشت بی اجازه خودش که نمیتونم اسمش را بگم!)
سرگرمیمون یا همون بازی های جنگی بود یا کتاب خوندن. این عادت کتاب خوندن موند برای ما تا دبیرستان که به اوج خودش رسید. با دوستان هم محله از خواب شبمون میزدیم که کتاب بخونیم. کتاب به هم قرض میدادیم. کلی از کتابهایی که بعدا ممنوع شد را ما تو دوره راهنمایی و دبیرستان خونده بودیم. یکی از دوستام کارش این بود که با یک کیف سیاه تو محله راه میوفتاد و کتابها را از یکی به یکی دیگه میداد. یعنی مسئول توزیع کتاب ها بود. البته فایده این زحمت براش این بود که خودش هم تو این دست به دست کردن ها کتاب ها را میخوند.
از وقتی ممنوعیت ها کمتر شد و تلویزیون پربرنامه تر شد و غیره و غیره ما هم کم علاقه تر شدیم. لذت ممنوعیتش را دیگه نداشت.... شایدم تنبل شده بودیم. با وجود اینکه همون اکیپ هنوزم دور هم زندگی میکردیم٬ ولی دیگه کتاب اونطوری بینمون رونق نداشت. برای بعضی فیلم جاش را گرفته بود. ما که ویدئو نداشتیم. نه بابام راضی میشد و نه اینکه پولش را داشتیم....
مشکل من با خاطره نوشتن اینه که نمیدونم کجا شروع و کجا تموم کنم. الانه هم موندم که بازم مفت بنویسم یا تموم کنم. بذارین بجای خاطره یه سفارش عقب افتاده را اجرا کنم. نوشته زیر برگفته از "خانه قدیم بیندیش" و به خواسته یکی از دوستان عزیزه.
اصل عدم قطعیت
بذارین با یک محاسبه ساده شروع کنم... حضرت محمد در طول 13 سال اقامت در مدینه حداقل 10000 بار در میان مردم نماز خواند...(13 سال ضربدر 356 روز ضربدر 3 بار در روز). با این وجود مسلمانها بر سر اینکه وضعیت دستها در نماز باید چگونه باشد یا وضو باید چگونه گرفته شود توافق ندارند. بدتر اینکه بر سر اینکه این جزئیات اهمیتی ندارد هم توافق ندارند و هر کدام معتقدند که روش دیگری غیر قابل قبول است. حالا سوال من اینست که اگر بر سر نماز که 10000 بار برایتان خوانده شده قطعیت ندارید میزان قطعیت احکامی مثل سنگسار که بر اساس پاره ای روایات یکبار انجام شده چقدر است. جالبتر اینکه حکمی که در متن قرآن آمده سنگسار نیست و زندانی شدن در خانه است!
من عالم مذهبی نیستم ولی با یک حساب دو دو تا چهار تا به یکه نتیجه ای رسیده ام. نکته اینست که هیچ راهی وجود ندارد که ما احکام را با قطعیت بفهمیم چون منبع100 در 100 مستندی نداریم (حداقل اینکه تا حالا نتوانسته ایم اینکار را بکنیم... شاهد مدعا هم اختلافات فرقه های مختلف)... پس احمقانه است که فکر کنیم که وظیفه ما دریافت قطعی احکام است. به عبارتی غیر منطقی است که فکر کنیم خداوند از ما انتظار بجا آوردن احکامی را دارد ولی راه روشنی برای دانستن آن احکام پیش پایمان نگذاشته. بنابر این من به درستی و اصلا وجود خیلی از احکام شک میکنم. مثلا فکر نمیکنم وظیفه دین باشد که حکم دزد را صادر کند. انسان با عقل خودش باید به نتیجه برسد. اشتباه هم کرد از اشتباهش درس میگیرد. خیلی از چیزهایی که امروز ما به عنوان حکم الهی میشناسیم احتمالا قوانین اجتماعی ای بوده که مردم دوران پیامبر بر سر آن توافق داشته اند.
نکته بعد: من اگر بگویم دکتری داروئی ساخته که هر دردی را درمان میکند فکر نکنم هیچ کس باور کند. دلیل هم این نیست که به توانائی دکتر شک میکنند. دلیل اینست که بیماریها با هم فرق دارند و درمان متفاوت میطلبند. مثلا درمان کسی که کمکاری تیروئید دارد برای کسی که پرکاری تیروئید دارد زهر است. حالا چطور میشود باور کرد که مجموعه ای از احکام وجود دارند که در هر زمان و مکانی بهترینند (آنچه بسیاری از دینداران به آن معتقدند).
خلاصه کنم...به نظر من دین روحی دارد و پوسته ای. روح دین باور به یگانگی خدا و سیستم جزا و پاداش الهی و غیره است.... جزئیات را عرف و عقل تعیین میکند. بله نماز و روزه و مراسم عشا ربانی و رفتن به مسجد و کلیسا و غیره و غیره لازم است... مثل تغذیه سالم.... ولی هرکجا حکمی به عقل نساخت به نظر من تکلیف آن حکم روشن است