تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

 

و چگونه میتوانست نیافریند که بخشنده بود و "عدم"  "هیچ" بود و هیچ نیازی نداشت.  پس عدم را وجود "بخشید"  که بخشنده بود.

 

و بخشش بر دو نوع است. اول بخششی که تنها نشان از بخشنده بودن است. بخششی که در لحظه می آید و در لحظه پایان می یابد. دوم اما بخششی است که نشان از مهربان بودن است. بخششی که در لحظه آغاز میشود ولی هیچگاه به پایان نمیرسد. چونان مهر مادری که فرزندش را وجود "می بخشد" و زان پس به او "مهر" میورزد و مادر به مهرش آوازه دارد نه به بخششش.

 

و او مهربان ترین بود. و چگونه میتوانست مهربان باشد اگر تنها وجود می بخشید و بس.  پس "ظرفیت" بخشید. ظرفیت بهتر شدن. ظرفیت رشد و تکامل. ظرفیت فرا گرفتن. ظرفیت مهربان شدن (تا مهربان ترین بودنش در برابر مهربانان درخشش یابد). ظرفیت فرا گرفتن صفت هایش (تا بی نهایت بودن هر صفتش و بی پایان بودن صفت هایش روشن گردد). و حتی ظرفیت "او" شدن بخشید تا فاصله بی پایان عدم تا "او" پیموده و درک شود.

 

 پس آغازهمه چیز صفت بخشش و مهر او بود. دو صفت از صفت های بینهایتش. و او یکی بود. و یکی بودنش به یک دانه بودنش نبود که به "یکی بودن" همه چیزش بود. نامش صفتش بود و صفتش نامش. و نامش چگونه "می بود" اگر تجلی نمیافت. و" آغاز" تجلی " نام" آن بخشنده مهربان بود. نام بخشنده ای که "وجود" داد و مهربانی که ظرفیت "تکامل وجود".

 

پس "وجود" قدم از قدم برداشت که راه بلند بود و بی پایان. عصیان آتش و دود. بازی طبیعت بازیگوش با قدرت های ناشناخته اش. انفجارها و لرزه ها. کودک بازیگوشی قدرت های ناشناسش را می آزمود. و سرانجام بیاموخت که چگونه قدم بردارد. که چگونه بیافریند. کودک بازیگوش محو مخلوقات خویش هر آن بر سرعت قدم هایش می افزود. هیجان زده از آنچه در پیش است و مفتخر از آنچه تاکنون ساخته. تکامل بی صبر و سکون شده بود و هیجان زده. میدانست که معجزه ای در پیش است اما نمی دانست آن معجزه چیست.

 

و چون "وجود" از دل تکامل بی صبر و بی سکونش انسان را زایید تردید نکرد که معجزه اش را زاده.  که فرزند عشق را زاده. پس  آن بخشنده به سخن آمد و با انسان سخن گفت تا یادآورش باشد که او فرزند عشق است. که بداند که باید راه طولانی کامل شدنش را ادامه دهد.

 

 و این بخش از راه مرحله تکامل  دل بود و دلدادگی می خواست. و این بخش از راه مرحله تکامل جان بود و فراگرفتن نام های "او" را طلب میکرد. او با انسان سخن گفت تا به او یاد آور شود که هر نامی از نام های "او" را که بیاموزد قدمی به "او" نزدیک تر خواهد شد. که باید "بخشنده" را بیاموزد و بخشنده شود. که باید "مهربان" را بیاموزد و مهربان شود. که باید بسیاری نام ها بیاموزد تا چون"او" شود.  با  انسان سخن گفت تا نام هایش را به او بیاموزد. و چنین آغاز کرد "به نام خداوند بخشنده مهربان"

 

چنین آغاز کرد که آغاز چنین بود.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 15:24  توسط بیندیش  | 

حس میکنم در این مورد قبلا هم حرف زدم ولی مطمئن نیستم. برای همین مینویسیمش. راستش در مورد منطق و سفسطه است. در واقع چندین جور سفسطه وجود داره ولی دو نوعش خیلی مخفی و مرسومه و خیلی ها هم گولش را میخورن. گول خوردنایی که گاهی خیلی گرون تموم میشه. خصوصا تو سیاست! سیاست مدارها هم از این دو جور سفسطه نهایت استفاده را تو سخنرانی هاشون میکنن. برای همین در مورد این دو جور سفسطه می خوام توضیح بدم. البته سفسطه بودن یک استدلال به معنی ناقص بودنشه و نه به معنی اینکه نتیجه اون استدلال از بیخ و بن غلطه. ممکنه حتی اون نتیجه درست باشه ولی سفسطه اثباتش نمی کنه.

مخفی ترین سفسطه استفاده از کورولیشن (correlation) برای رسیدن به نتیجه است بدون در نظر گرفتن پارامترهای مخفیه (Hidden Variables). اول یه مثال میزنم که سفسطه اش واضحه و بعد مثالهایی که نه چندان واضحه ولی بازم سفسطه است.

مثال اول: اگه کسی آمار گیری و تحقیق کنه میبینه که میزان مرگ و میر ناشی از غرق شدن در ماههایی که مصرف بستنی افزایش پیدا میکنه بیشتر میشه. نتیجه بستنی خوردن منجر به افزایش ریسک غرق شدن میشه! ریشه سفسطه واضحه. یه پارامتر مخفی یعنی گرمی هوا در نظر گرفته نشده. وقتی هوا گرمه هم مصرف بستنی زیاد میشه و هم علاقه به شنا. یعنی دو موضوع کاملا بی ربط با هم کورولیشن دارن چون هردو متاثر از یک ریشه هستن ولی این کورولیشن منجر به این نیست که یکی دلیل دیگری است.

مثال دوم: خانواده هایی که زنان توش قدرت تصمیم گیری دارن کمتر مشکل سوئ تغذیه داره. نتیجه برای کاهش مشکل سوئ تغذیه به زنان قدرت تصمیم گیری بدین. پارامتر مخفی: سطح سواد زن.

مثال سوم: کشورهایی که آمار شرکت در انتخاباتشون کمتره حکومتهای سالمتری دارن. نتیجه برای کاهش فساد دولتی در انتخابات شرکت نکنید. پارامتر مخفی: میانگین سواد جامعه. واحدهای نظارتی موجود.

مثال چهارم: کشورهایی که درش همجنسگرایی آزاده وضع اقتصادی بهتری دارن. پس برای بهبود اقتصاد همجنس گرایی را آزاد کنین.

مثال پنجم: دخترهای باحجاب کمتر سیگار میکشن. پس برای سیگاری نشدن دخترتون مجبورش کنین چادر سر کنه.

دومین نوع مهم سفسطه دو طرفه کردن نتیجه گیریه. مثال میزنم. بازم مثال اول واضح و مثالهای بعد نه چندان واضحه.

مثال اول: اگه بارون بیاد زمین خیسه. برعکسش میشه: زمین خیسه پس بارون اومده. سفسطه  (شاید همسایه آب پاشیده).

مثال دوم: اگه درس بخونی نمرت خوب میشه. پس درس بخون. سفسطه.

مثال سوم: اگه آمریکا تو عراق بمونه خشونت ها ادامه پیدا میکنه. پس باید آمریکا عراق را ترک کنه. سفسطه.

حالا که چونه ام گرمه یه نوع سوم سفسطه را هم بگم. بسط استقراء ناقض.

مثال یک: همه قوهایی که من دیدم سفیدن. پس تمام قوها سفیدن!

مثال دو: همه علت ها یه معلولی دارن. پس باید خدایی وجود داشته باشه!

مثال سه: همه تستها نشون میده که سرعت نور غیر قابل دسترسیه. پس سرعت بالاتر از نور وجود نداره!

گاهی به حجم اطلاعاتی که در یه روز جذب میکنم فکر میکنم و میبینم بیشتر از نصفش سفسطه است. لزوما غلط نیست ولی استدلال کافی ارائه نشده. پا در هواست.

دست آخر: جون عزیزانتون برین رای بدین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:54  توسط بیندیش  | 

نگاه اول

تحقیقات نشون داده که تعداد زنهایی که آی کیو بالای ۱۶۰ دارن ۳۰ برابر کمتر از مردهای مشابهه.
تحقیقات نشون داده که تعداد زنهایی که آی کیو بالای ۱۲۰ دارن ۲ برابر کمتر از مردهای مشابهه.
تحقیقات نشون داده که بطور متوسط آی کیو زن ها ۵ تا کمتر از مردهاست.

نگاه دوم

تست آی کیو قرار تست بدون بایاسی باشه. ما که تعریفی از هوش نداریم. مجبوریم تستمون را بر اساس فرضیاتمون تنظیم کنیم. اگه کسایی که تست را طراحی کردن فرض نکردن که زن و مرد هوش یکسان دارن شاید این تحقیقات داره صرفا بایاس تست و در واقع بایاس درک ما از هوش را نشون میده. یعنی میشه تست را جوری تغییر داد که این عدم تساوی از بین بره. مثلا سوالهایی که معمولا زنها بهتر جواب میدن را توی تست بیشتر کنیم. 

نگاه سوم

اگه درک ما از مفهوم هوش جوریه که به نفع مردها بایاس داره این یعنی که هوش مردانه تو دنیای ما (دنیای مرد سالار ما) کاربردی تره. شاید به همین دلیل در تاریخ زن مخترع٬ جهان گشا و یا سیاستمدار کمتر داریم. شاید در یک دنیای زن سالار هوش زن کاربردی تر باشه.

نتیجه

شاید ها مهم نیست. واقعیت اینه که دنیای ما مردسالاره و از یک نگاه پراگماتیک باید نتایج این واقعیت به رسمیت شناخته بشه.

مقصد همه سیستمهای اجتماعی بالابردن میزان خوشبختی happyness در جامعه است. هیچکس نمیتونه مطمئن باشه که ۲۰۰ سال پیش که زن توی خونه کار میکرد و بچه بزرگ میکرد و مرد خارج از خونه٬ happyness کمتر از الانه بود. هدف مهندس و دکتر شدن نیست. هدف آزادی انتخابه. آیا ما واقعا آزادانه انتخاب میکنیم که چکاره بشیم یا چون الانه مد اینه که زن دوش به دوش مرد کار کنه، دخترها خودشون را خودآگاه یا ناخودآگاه مجبور (علاقه مند) به کار میبینن؟ آیا ۲۰۰ سال پیش هم این علاقه وجود داشت؟ به اندازه امروز؟  آیا امروز ما اون آزادی ای که معتقدیم از زن ۲۰۰ سال پیش گرفته شده را به زن امروز میدیم؟ اگه زنی تصمیم گرفت با مدرک لیسانسش خانه دار بشه ما بهش این آزادی را میدیم؟ آیا انتخابش را به رسمیت میشناسیم؟ آیا ته دلمون مسخره اش نمیکنیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 14:35  توسط بیندیش  | 

راه های زیادی برای رسیدن به قله کوه وجود داره. اما از اون بالا همه یه منظره را میبینن...
+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 9:39  توسط بیندیش  |