تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

۱. ظاهرا کنگره آمریکا بیشتر از مجلس ایران نگران جنگ آمریکا با ایرانه! احتمالا خوندین که یه لایحه دادن که بوش بدون اجازه کنگره حق حمله به ایران را نداره. همزمان مجلس ایران طرح همزمانی انتخابات مجلس و ریاست جمهوری را تصویب کرد.

۲. مدتیه همه حضرات زبون به کام گرفتن. دیگه بحثی از خروج از ان دی پی نیست و انرژی هسته ای هم یه چند روزیه حق مسلم ما دیگه نیست. من میفهمم که آمریکا کشور زورگوییه و باهاش مذاکره کردن کار سختیه ولی اگه حضرات منتظرن که در موضع برابر با آمریکا سر میز مذاکره بشینن باید یه چندصد سال دیگه صبر کنن. بعضی واقعیت ها تلخه ولی تلخی از واقعیت بودنشون هیچی کم نمیکنه. ما هروقت با آمریکا بخواهیم اختلافاتمون را حل کنیم باید باج بدیم. دلیلش هم واضحه اون قدرت داره ما نداریم و روابط بین المللی براساس قوانین جنگل کار میکنه. بهتر بود یه موقعی مذاکره میکردیم که کمتر باج بدیم. کمترین باج را احتمالا زمون جیمی کارتر میشد بدیم (تنها رئیس جمهور درست حسابی آمریکا)

۳. پشت پرده یه خبراییه. حتی روزنامه کیهان علیه دولت سرمقاله نوشته. البته جمهوری اسلامی ارگان آقا هم که قبلا یه مقاله خیلی تند نوشته بود. ممکنه دعاهامون مستجاب شده باشه؟

۴. تو بلادی که ما هستیم هر ماه یه مجمعی که از دولت و بانک و بازار بورس و اینا در واقع ساخته شده دور هم جمع میشن و تصمیم میگیرن که نرخ پایه بهره بانک باید چه عددی باشه. البته بانکها آزادن در مبادلات پولیشون هر نرخی را که خواستن به کار ببرن ولی باید اونا بر اساس نرخ پایه بگن. مثلا وقتی وام میگیری بهت میگن سودت هست نرخ پایه بعلاوه مثلا ۱ درصد. این نرخ پایه با دقت خیلی زیادی انتخاب میشه که یه توازن بین تورم، رشد اقتصادی و مراودات اقتصادی خارجی برقرار بشه. آخه نرخ بهره رو ارزش واحد پول کشور مستقیما اثر میذاره. بیشترین مقداری که این مجمع میتونه نرخ پایه بهره را عوض کنه ۲۵ صدم درصده. یعنی در ۴ ماه میتونن حداکثر ۱ درصد نرخ را بالا یا پایین کنن.

مقایسه بفرمایید با مملکتی که توش با بخش نامه نرخ سود بانک یه شبه چند درصد کم میشه. در نتیجه خیلی پولشون را از بانک در میارن و میزنن مثلا تو کار مسکن و قیمت خونه در عرض چند ماه ۵۰ درصد میره بالا.  

۵. هفت سال پیش که من اومدم کانادا دلار آمریکا (از بانک) خریدم ۹۲۰ تومن. در این مدت تو ایران یه نرخ تورم متوسط ۱۵ درصد (خوشبینانه اش) داشتیم. در ۷ سال میشه ۱.۱۵ به توان ۷ یعنی۲.۶۶ حالا اگه این نرخ را به دلار اعمال کنیم میشه دلار آمریکا ۲۵۰۰ تومان. ولی از معجزات و کرامات حضرات اینکه نرخ دلار همون ۹۲۰ تومن مونده (و حتی گاها پایین رفته). خوب میدونین این یعنی چی. یعنی نابودی اقتصاد٬ تولید و صادرات در مملکت. یه مثال میزنم تا ابعاد فاجعه را تا اعماقش بفهمین. فرض کنین یه قالی ایرانی ۷ سال پیش تو آمریکا قیمتش ۱۰۰۰ دلار بوده. چون تورم تو آمریکا خیلی کم بوده قیمتش الانه هم زیاد فرقی نکرده و همون ۱۰۰۰ دلاره. یعنی کسی حاضر نیست بیشتر براش بده چون یه عالمه تنوع و کالاهای جایگزین هست. ولی ۱۰۰۰ دلار سال ۱۹۹۹ معادل ۹۲۰ هزار تومن تو ایران میشد. باز فرض کنین نصف این پول هزینه کارگر و حمل و نقل و اینا بوده و بقیه اش سود دلالها.  حالا بیایین تو سال ۲۰۰۶. حقوق کارگر و هزینه ها اگه با نرخ تورم ۱۵٪ رشد کرده باشه الانه ۱ میلیون و ۲۲۰ هزار تومنه. ولی از فروشش ۹۲۰ هزار تومن در میاد. یعنی تولید اون فرش ۳۰۰ هزار تومن ضرر داره!

حالا فکر میکنین کی از نرخ پایین دلار سود میکنه. معلومه! اونی که کشتی کشتی از خارج لوازم خونه میاره. اونا را داره به قیمت ۷ سال پیش میخره و به قیمت امروز تو ایران میفروشه! البته اونی که پولش را تبدیل به دلار میکنه و تو امارات زمین میخره هم سود میکنه چون داره دلار را به قیمت غیر واقعی میخره. اونی که داره حساب ارزیش تو سوئیس را هم پر میکنه یه اندکی داره سود میکنه. چون بلاخره این دیوار میشکنه و دلار قیمت واقعیش یعنی ۲۵۰۰ تومان را پیدا میکنه. اتفاقی که تو دوره رفی افتاد و دلار از ۲۰۰ تا ۹۰۰ رفت بالا ولی خوب نتیجه اش این بود که برای اولین بار تو کشور تولیدات و صادرات داشت رونق میگرفت و دلالان برای اولین بار داشتن به ضرر میوفتادن.

حالا شما فکر میکنین حضرات حساب دو دو تا چهار تا سرشون نمیشه!!! نه عزیزان من. میترسن با واقعی شدن قیمت دلار قیمت جنس خارجی در ایران زیاد بشه و به قشر مستضعف فشار بیاد. آخه قشر مستضعف همین الانه مشکل دارن تلویزیون ال سی دی دو میلیونی بخرن وای به حال روزی که بشه شش میلیون. انصاف بدین.

۶. کشوری که همه چیز وارد میکنه و تنها تولیدش نفته نباید از گرون شدن نفت زیاد خوشحال شه چون یه نسبت گرون شدن نفت٬ محصولاتی هم که وارد میکنه قیمتشون بالا میره. از برنجی که هزینه حمل و نقل و داشت و برداشتش متاثر از قیمت نفته تا بنزینی که فقط از نفته... تا لوله پی وی سی تا هرچیزی که در تولیدش انرژی هزینه اصلی را داره (فکر کنم این یعنی همه چیز). حالا اگه محمود جان فکر کرده راکفلر شده بهش یاد آور شین که یه بار دیگه محاسباتش را تکرار کنه.

۷. دقت کردین جورج و محمود چقدر شبیهن. هردو به شدت مذهبین. هردو برای ظهور امام زمان (یا نوع خارجیش عیسی مسیح) زمینه سازی میکنن. هردو عاشق جنگن و دوست دارن با ترسوندن در و همسایه نفوذشون را زیاد کنن. هردو یه صندوق ذخیره ارزی پرپول گرفتن و خالیش کردن. هردو شبیه میمون هستن (خارجیش از نوع بورشه و موهای صورتش را هم میزنه). هر دو اقتصاد کشورشون را تا مرز ورشکستگی بردن. هردو سیاستاشون در ظاهر به نفع کم در آمدهاست (مثلا کاهش مالیات تو آمریکا) ولی در باطن پدر این طبقه را در میاره. فکر کنم از اوج شباهته که اینقدر از هم دیگه بدشون میاد.

خدا وکیلی اومدم کلا یه چیز دیگه بنویسم. نمیدونم چرا اینجوری شد...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 23:30  توسط بیندیش  | 

11 دی هم تولد وبلاگم بود. مدتیه دوباره دارم زیادتر مینویسم. نمیدونم چی شده دوباره ورراج شدم.

15 دی هم تولد خودم بود! به خودم حسابی مبارکی دادم! زندگی را دوست دارم و از اینکه به دنیا اومدم راضی ام. نه اینکه زندگی سخت نباشه. نه سخته ولی دوستش دارم. اکثر چیزاش را دوست دارم و به نظرم قشنگه. وقتی سفر میرم ترجیح میدم زمینی سفر کنم و تمام وقت کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. میتونم ساعت ها بشینم یه منظره را تماشا کنم. اصفهان که بودم گاهی میرفتم کنار زاینده رود مینشستم و دو سه ساعت فقط به صدای آب گوش میکردم و لرزش نور روی سطح آب را تماشا میکردم. ولی خوب این (منظورم زندگیه) نیز بگذرد. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره...

از زندگی اینا یاد گرفتم که خوشبختی بیش از هرچیز در درون ماست و نه در برون ما. مثلا فقر سخته ولی مانع خوشبختی نیست. شرایط برونم از کودکی تا حالا خیلی فرق کرده. فقر و رفاه هردو را دیدم. این را هم دیدم که در هردو حالت میشه خوش بود هرچند دلیل دلخوشی ها ممکنه فرق کنه. در هردوحالت هم میشه بدبخت بود. میتونی سفر بری لندن و دلخوش نباشی و میتونی بعدازظهر تو خونه یه فنجون چای بخوری و خوشبخت باشی.

از زندگی اینا یاد گرفتم که اضطراب و ترس و ناامنی جزء جدائی ناپذیر زندگیه. پس بهتره زیاد ازشون دلخور نباشیم.

از زندگی اینا یاد گرفتم که هرچیزی که مرموز بودنش را از دست بده جذبه اش را هم از دست میده. که هرچی که ما دوست داریم برامون یه معمایی توش هست. که قشنگی دنیا به مرموز بودنشه. که زندگی بی معما خیلی خالیه. که اگه تو زندگی مشکل نداشته باشیم که بخواهیم حلش کنیم اصلا اون زندگی مزه نمیده.

از زندگی اینا یاد گرفتم که وقتی از دست دنیا عصبانی هستی داری به خودت صدمه میزنی نه به دنیا. پس اگه شکستی داری سعی کن خیلی به خاطرش خودخوری نکنی. مثل بچه ای باش که میخوره زمین ولی بعد بلند میشه خودشا میتکونه و باز میدوه.

از زندگی اینا یاد گرفتم که اگه میخوایی یه صفتی که نداری را داشته باشی ساده ترین راحش اینه که اون صفت را تقلید کنی. اگه اون به گروه خونت بخوره چیزی نمیگذره که تا مغز استخونت نفوذ میکنه. (اینا از خودم یاد نگرفتم! یه زمونی یعنی حدود 18-19 سالگی خیلی آدم عصبی ای بودم. اینا تو یه کتاب خوندم و سعی کردم برای کنترل خودم ادای آدم های آروم را در بیارم. خوشحالم که اینا تجربه کردم.)

و بلاخره اینکه از زندگی اینا یاد گرفتم که هیچ سوالی تو این دنیا جواب کامل نداره.

و اما دوست دارم از زندگی اینا یاد بگیرم که "برای اینکه آدم دنیا دیده ای بشم مهم نیست چقدر از دنیا را ببینم. مهم اینه که چطوری دنیا را ببینم."

دوست دارم بفهمم که میشه کسی یا چیزی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی.

دوست دارم بفهمم که میشه به معجزه معتقد بود.

دوست دارم بفهمم که میشه موقع مردن خوشحال بود. ولی نه بخاطر دوست نداشتن دنیا.

لیست چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم خیلی طولانیه پس همینجا کوتاهش میکنم.
+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 23:17  توسط بیندیش  | 

مبحث اول: "ستودن دلیل بودن"

مرشد:ستودن ریشه در چه دارد؟
رهرو: در دیدن کمالی که در خود سراغ نداریم.
مرشد: و نتیجه ستایش چیست؟
رهرو: آرزوی داشتن آن کمال و تلاش برای آن.
مرشد: پس راه تکامل چیست؟
رهرو: درک کمال٬ سپس ستودن٬ آرزو کردن و تلاش برای کسب آن کمال.
مرشد (خرسند از هوشمندی شاگرد): پس ابزار درک کمالست که لازمهء این چرخه است.
رهرو: چرخه؟
مرشد: چون کمال یابی درکت فزون شود و به درک افزونت کمالات بیشتری را دریابی و بستایی و طلب کنی و باز کمال بابی. پایان خط هرکس آنجاست که توان درک و ستایش کمال را از دست دهد.
رهرو: پس هستیم که بستاییم؟
مرشد: بستاییم تا بودنمان فزون شود.
رهرو: حتی ستودن زیبایی یک گل؟
مرشد: حتی یک لبخند.
رهرو در فکر فرو رفته.  دنیا را بیشتر از پیش دوست میدارد و زیبایی دنیا را بیشتر از پیش درمیابد. هر ذره ای را فرزند عشق میبیند.

مبحث دوم: "که هرستودنی ستایش اوست"

رهرو:هر ستودنی گامی در چرخه کمال است و ستودن او وصل کردن این چرخه به کمال مطلق. پس او را میستاییم تا در راه بی پایان کمال مطلق قرار گیریم.
مرشد: او را نمیستاییم تسبیح میگوییم.
رهرو: تسبیح ستودن نیست؟
مرشد: معنی کن "سبحان الله" را.
رهرو: منزه است خدا.
مرشد: از چه منزه است.
رهرو: از بدی. از ضعف. از نابودی.
مرشد: فراتر از آن. از هر آنچه من و تو بیندیشیم منزه است. چه خوب و چه بد. اگر اندیشیدی که او مهربان است. او از این اندیشه تو منزه است. و از این روست که پس از "سبحان الله" نمیگوید منزه از چیست. که یادآورت باشد که از همه چیزی که تو تصور کنی منزه است. که ما هرچه تصور کنیم به نقص آلوده است.
رهرو (خرسند از کشفی نو):  همینگونه است "الله اکبر" که نمیگوید که خدا از چه بزرگتر است تا یادآورت باشد که از هرآنچه تو تصور کنی بزرگتر است.
مرشد با لبخندی از رضایت بر لب حرف "رهرو" را تایید میکند.
رهرو: پس هیچکس او را نمیستاید؟
مرشد: هرستایشی در نهایت ستایش اوست. ستایش آنکه این ستودنی را بودن داده. پس تمام ستایش ها٬ تمام رضایت ها٬ تمام لبخند ها و شادی ها همه و همه در سطحی٬ ستودن اوست.
رهرو: و از این روست که میگوید "الحمد لله" و نه "حمداٌ لله".
مرشد: نه فقط میگویدت که هر حمدی در واقع حمد اوست که دلیلش را هم میگوید.
رهرو: زیرا او "رب العالمین" است: "الحمد لله رب العالمین".
مرشد: درست. اما تکلیف ما دیدن زیبایی هاست. یادآوری "الحمد لله" تنها از این روست که فراموش نکنیم که پایان این راه زیبا٬ آن زیبای مطلق است. تا به رهرو بودن ادامه دهیم.
رهرو: مباد که از دیدن زیبایی ناتوان شویم.
مرشد: مباد.

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 18:5  توسط بیندیش  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 23:47  توسط بیندیش  |