تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

Sealand کشوریه در حدود ده کیلومتری ساحل شرقی بریتانیا. جمعیت Sealand کمتر از ده نفر و تاریخش کمتر از ۴۰ ساله. Sealand یک سکوی دریاییه که در واقع در زمان جنگ جهانی دوم یک پایگاه ضدهوایی انگلیسی علیه آلمان بوده. در سال ۱۹۶۷ "خانواده سلطنتی Sealand" این سکو را تصرف کردند و اعلام استقلال کردن. البته سال ۶۸ انگلستان خانواده سلطنتی Sealand را به دادگاه کشونده ولی رای دادگاه این بوده که چون این "جزیره" فاصله اش بیشتر از ۳ کیلومتر از ساحل انگلستانه مالکیت انگلستان نیست. بنابراین خانواده سلطنتی آزاد شدن. Sealand به جز خانواده سلطنتی کس دیگه ای نداره. دلیلش هم اینه که با یه مساحت ۵۵۰ متر مربعی جای کس دیگه ای هم واقعا نیست!

قبل از دیدن عکس ها و توضیحات جالب یه کم از تاریخ Sealand بشنوید:

در سال ۱۹۷۸ یه سری آلمانی برای مراودات تجاری به Sealand میان. در اون روز پادشاه در کشور نبوده. آلمانی ها (که خوب ذاتا علاقه به تصرف کشورها دارن) کشور Sealand را تصرف و شاهزاده را اسیر میکنن. پادشاه که خبردار میشه با "آدم"هاش برای بازپس گیری کشورش اقدام میکنه و در یه جنگ سراسر حماسه و شجاعت کشورش را از دست اشغالگران آلمانی نجات میده. و البته آلمانی ها را هم به عنوان اسیر جنگی نگه میداره.

کشور آلمان که میبینه اوضاع خراب شده از انگلستان میخواد که برای آزادی تبعه اش یه کاری بکنه. انگلستان ولی میگه که این سرزمین در مرز جغرافیایی ما نیست و به ما ربطی نداره! آلمان به ناچار یه دیپلمات میفرسته که پادشاه Sealand را به آزادی تبعه اش ترقیب کنه. پادشاه موافقت میکنه که طبق قرارداد ژنو و به دلیل پایان جنگ٬ اسرا را آزاد کنه! البته یه نفر را آزاد نمیکنه چون اون یه نفر پاسپورت Sealand را داشته و در واقع به کشورش خیانت کرده بوده. بلاخره آلمان ها به هر صورتی بوده این بابا را از خر شیطون پیاده میکنن و اون آخرین آلمانی را هم آزاد میکنن. ولی اون آلمانی خائن، بدون اجازه پادشاه Sealand تاحالا هزاران پاسپورت قلابی Sealand را چاپ و فروخته.

در سال ۱۹۸۷ انگلستان که از دست این کشور همسایه و مشکلاتی که باهاش داشته دیگه جونش به لبش میرسه و تصمیم میگیره که با افزایش مرز آبیش از  ۳ کیلومتر از ساحل به ۱۲ کیلومتر از ساحل٬ Sealand را بخشی از انگلستان کنه . ولی پادشاه خردمند Sealand یک شب قبلش همین تصمیم را میگیره و اعلام میکنه. وانگهی مگه میشه انگلستان به همین الکی ای یه کشور را تصاحب کنه. قوانین بین المللی بهش این اجازه را نمیدن.

داستان Sealand، داستان شجاعت، شهامت، آزاده خواهی و نبرد برای استقلاله. Sealand جاییه که شما میتونین با کمتر از ۱۵ پوند لرد، بارون یا بارونس بشین. البته قمیتش ۳۰ پونده. الانه حراج ۵۰٪ گذاشته. بشتابید. 

و اما چند لینک:
عکسهایی از Sealand ، آتش سوزی سال ۲۰۰۶ و همچنین از خانواده سلطنتی: اینجا و اینجا
وبسایت Sealand، جایی که میتونین پرچم کشور را ببینین و در مورد تاریخ و اقتصادش بیاموزین: اینجا

برگرفته از وبسات:

The history of Sealand is a story of a struggle for liberty. Sealand was founded on the principle that any group of people dissatisfied with the oppressive laws and restrictions of existing nation states may declare independence in any place not claimed to be under the jurisdiction of another sovereign entity. The location chosen was Roughs Tower, an island fortress created in World War II by Britain and subsequently abandoned to the jurisdiction of the High Seas. The independence of Sealand was upheld in a 1968 British court decision where the judge held that Roughs Tower stood in international waters and did not fall under the legal jurisdiction of the United Kingdom. This gave birth to Sealand's national motto of E Mare Libertas, or "From the Sea, Freedom".

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 23:49  توسط بیندیش  | 

هرودوت تاریخ نگار (و به قول پاره ای منتقدین افسانه سرای) یونانی:
"در ایران پس از تولد فرزند پسر، او را تا ۵ سالگی از پدر جدا میکردند تا محبت فرزند بر دل پدر ننشیند و چنانچه کودک در اثر بیماری فوت کند پدر داغدار نشود. از ۵ سالگی فرزند را از مادر جدا کرده و به پدر میسپردند. از ۵ تا ۲۰ سالگی، پدر به فرزندش اسب سواری٬ تیراندازی و راستگویی می آموخت."

سوال: پس چرا ما دروغگوترین قوم بشریم؟ یعنی چرا راستگویی بلد نیستیم؟

جوابهای ممکن:

۱. هرودوت واقعا افسانه سرا بوده!
۲. تاریخ در مورد تربیت دختران ساکته. احتمالا هیچکس به دختران راستگویی را یاد نمیداده. "دختران" هم میشدن "مادران" و در همون ۵ سال اول "پسران" را خراب میکردن!
۳. تاریخ حرف مفت زده. مگه همه ایرانی ها نظامی بودن که بخوان تیراندازی و اسب سواری یاد بگیرن. تو نظام طبقاتی ایران خیلی ها اصلا حق دست زدن به تیر و کمون نداشتن. بنابراین فقط یه گروه خاصی راستگویی یاد میگرفتن!
۴. پدران کارشون را به بدترین نحو انجام میدادن.
۵. پسران خنگ بودن و نمیتونستن تو ۱۵ سال سه چیز متفاوت یاد بگیرن.
۶. هرودوت هم مثل سیاستمدارهای امروز دنیا یه چیزی گفته که دل ما خوش بشه و بتونیم بهش افتخار کنیم و حس کنیم از همه دنیا کار درست تریم.
۷. مترجم کتاب هرودوت حس کرده اگه به دروغ اینا رو از قول هرودوت بگه حس خوبی به خواننده ها دست میده و فروش کتابش بالا میره!
۸. راست و دروغ نسبیه. هر دروغی یه حقیقتی توشه.
۹. دروغگو بودن ما اشکالی نداره. خصوصا که ما عرب ملخ خور، چینی بوگندو، هندی کثافت، روس بدمست، آمریکایی ...ون گهی، اروپاییه حرومزاده و آفریقایی سیاه نیستیم.
۱۰. همه موارد فوق صحیح است.

پس نوشت:
خودمونیم اون قدیمها "پدران" هم چه ابهتی داشتن. ونگ ونگ بچه که تموم میشده تازه میومدن یه سری بهش میزدن. دلشون هم که بمیرم براشون اونقدر نازک بوده که نمیتونسته داغدار بشه.

پس پس نوشت:
به گوش خودم نمیشنیدم و به چشم خودم نمیدیدم باورم نمیشد. محمود دروغگو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 0:6  توسط بیندیش  | 

برخلاف معمول آدم های زیادی جمع نشده بودن. چند نفری هم که جمع بودن به طرز مرموزی ساکت بودن. نمیدونست چکار کنه. راهش را بکشه بره یا اینکه بایسته ببینه قضیه چیه. تصمیم گرفت همونطوری که رد میشه قضیه را یه براندازی هم بکنه.

 

روغن موتور سیکلت (شاید هم بنزینش) یه لکه نسبتا بزرگ روی اسفالت انداخته بود. چرخ جلوش هم در اثر ضربه تا شده بود. روی بدن موتور سوار یه تکه پارچه انداخته بودن. صورتش را کاملا پوشونده بود ولی دستش از کنار پارچه بیرون افتاده بود. دست ظریف و کارنکرده ای بود. حدس زد که باید کمتر از 25 سالش بوده باشه. صدای آمبولانس از دور شنیده می شد. "بلاخره اومدن" (یکی از اون تماشاچی های ساکت گفت). صدای آمبولانس قویتر میشد.

 

قدم زنان از صحنه دور شد و بیشتر از این چیزی ندید. چندصد قدم جلوتر یه پارک کوچیک بود. تصمیم گرفت اونجا یه مکثی کنه و یکم اعصابش را سرجا بیاره. اولین بار توی عمرش بود که جسد میدید. 

 

صدای جیر جیر زنجیرهای تابی که از اون سر پارک شینده میشد بیشتر از اونی که ناراحت کننده باشه برایش دلنیشین بود. صدای خنده بچه ها و صدای تاب ترکیب قشنگی ساخته بود. بر خلاف انتظارش دچار یه جور سرخوشی شده بود. شاید چون زنده بود و مثل اون موتورسوار بخت برگشته نمرده بود. شایدم آفتاب گرم بعداز ظهر پائیزی بود. هرچه که بود در اون لحظه حتی صدای خشن اصطکاک فلز روی فلز هم انعکاسی از حرکت و زندگی بود.

 

نمیدونست چرا ولی خاطره مسخره ای ذهنش را پر کرده بود. حدود 10 سال پیش. وقتی 10 سالش بود. آپارتمان کوچیکشون فقط یک اتاق داشت. همون یک اتاق هم برای اون و مادرش کافی بود. مادرش معلم بود. پول کافی برای یه زندگی ساده در می آورد. ولی حتی برای یک بچه 10 ساله هم سخت نبود که بفهمه که هزینه و درآمد به طرز خطرناکی به هم نزدیکن. اگر اتفاقی میوفتاد معلوم نبود باید چکار کنن.  اصلا یادش نمی اومد که چرا اونروز توی خونه تنها بود. احتمالا اونروز یه اتفاق غیر معمولی افتاده بود چون معمولا هرروز همراه با مادرش به مدرسه میرفتن و با هم برمیگشتن. در واقع هردو به یک مدرسه میرفتن. از این بابت البته خوشحال نبود ولی بابتش هرگز هم اعتراض نکرد.

 

ده سال پیش اونروز صبح تنها تو خونه مشغول نوشتن مشق هاش بود. آفتاب از پنجره روی پاهایش افتاده بود. مثل جمعه ها که پاهایش را تو آفتاب میگذاشت و مشق مینوشت. گرمی آفتاب روی پاهاش (که در طول زمستون همیشه سردشون بود) لذت توصیف ناپذیری داشت. اون روز هم داشت از آفتاب لذت میبرد. ناگهان بوی سوختن غذا از آشپزخانه دماغش را پر کرد. بلند شد و به سرعت به سمت آشپزخانه دوید. یادش رفته بود مطابق دستورالعملی که مادرش براش گذاشته بود ساعت 10 غذا را خاموش کنه. خاطره همین جا تمام میشد. هرچه به ذهنش فشار می آورد قبل و بعدش یادش نمیومد. از اون مهمتر اهمیت این خاطره و اینکه چرا این خاطره هر از گاهی جلو چشمش رژه میره را نمیفهمید.

 

بوی غذای سوخته از رستورانی که اونطرف خیابون روبروی پارک بود توجهش را جلب کرد. یکبار تو این رستوران غذا خورده بود. مرغ تریاکی-کنجدی اش معروف  بود. مرغ را تو سس سویا تفت میداد و میگذاشت کمی سس سویاش بسوزه تا بوی تندی بگیرد. بعدش هم روش کنجد می پاشید. هر ساعت روز که از اینجا رد میشدی بوی سس سوخته میومد. مزه  غذاش البته خیلی بهتر از بوش بود. دلش هوس مرغ تریاکی-کنجدی کرد. کیف پولش را در اورد و یه نگاهی انداخت. ته دلش گفت بهتره پولام را جمع کنم. کیف پولش را برگردوند سرجاش. بلند شد که بره. یه نگاهی به اونطرف پارک که بچه ها تاب بازی میکردن انداخت. اندکی به صحنه خیره شد. تصمیم گرفت که این صحنه را به خاطر بسپاره. یه چیز خاصی توش بود که درست نمیفهمید چیه ولی دوست داشتنی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 20:8  توسط بیندیش  | 

خداوندا آنکس که تورا گم کرد چه تواندیافت و آنکه تورا یافت چه از دست تواند داد؟ (حسین ع)

خداوندا بعضی تو را به امید پاداشت میپرستند. اینان چون تاجرانند. بعضی تو را به ترس عذابت میپرستند. اینان چون بردگانند. بعضی تو را چون تویی میپرستند. این پرستش دانایان است. (حسین ع)

                                                  ******************** 

عاشورا بخشی از فرهنگ ماست (جدا از اینکه دلایل وقوع عاشورا چیست و واقعیات تاریخی اش کدام است). مهم نیست دینمان چیست یا باورهامان چیست. فراموش کردن عاشورا مثل فراموش کردن عید نوروز جدا کردن تکه ای از پیشینه ماست. بیش از هزار سال است که مراسم عاشورا در ایران برگزار میشود. بعد از هزار سال مهم نیست که واقعیت تاریخی قضیه چیست. مهم این است که واقعیت امروزی قضیه چیست.

عاشورا بهانه ای است برای نکوهش ظلم و برای تعظیم آزاده خواهی. عاشورا قیام برعلیه حاکم بی لیاقتی است که در فرآیند حکومت موروثی (بدعتی نو) به حاکمیت رسیده. عاشورا قیام علیه ظلم و حکومت باجناقی است. علیه کسی که در پی ایجاد خفقان و همچنین تبدیل کرسی خلافت به کرسی ولایت است.

 مهم نیست که واقعیت داستان چیست. مهم این است که تصور ما از عاشورا چیست. حتی مهم نیست که حسین کیست. اینکه فرزند دختر رسول خداست هم مهم نیست. اینکه با قساوت کشته شد نیز مهم نیست. لب تشنه هم مهم نیست.  عاشورا پرچمی است که رنگ و نوع پارچه اش مهم نیست. شعارش مهم است.

عاشورا پرچمی است که نباید به دست هرکسی بیوفتد. چه بسیار یزیدانی که در طول تاریخ و به طور مقطعی پرچم عاشورا را از آن خود کردند و پیروان عاشورا را تا جایی همراه خود بردند. عاشورا اما نبرد روز و شب است. هیچ کرم شبتابی نمیتواند با وعدهء روز بیداران را تا مطلق شب ببرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 16:25  توسط بیندیش  |