۱. مهاجرت. زندگی تو یه سرزمین جدید خیلی عوضم کرد. چیزایی دیدم و یاد گرفتم که هیچ جور دیگه ای نمی شد یاد بگیرم. حس میکنم نوع نگاهم به دنیا و خودم و زندگی خیلی عوض شد.
۲. پیروز. از دبستان همکلاس بودیم ولی از دبیرستان با هم واقعا دوست شدیم. معنی هنر، نقاشی، موزیک، شوخی و خنده را از اون یاد گرفتم. پیروز کسی بود که تو سرویس دانشگاه تن تن و میلو میورود و میخوند. یه "کودک" واقعی! زود قضاوت نکین. اگه تا حالا با پیروز تن تن نخوندین نمیدونین چه چیزیرا از دست دادین. از اون کتاب بی جون براتون خنده دارترین کارتون دنیا را میساخت. کلا پیروز آدم بسیار تاثیر گذاریه. کسیه که اگه دو ماه باهاش بپلکین کلا یه آدم دیگه میشین. کودکتون را نه فقط بیدار که به شدت فعال میکنه. پیروز زندگی را براتون تبدیل میکنه به یه سرگرمی باحال. پیروز الانه تو بوستون مشغول کار تو یه کمپانیه. پیروز مشوق اصلی من برای مهاجرت هم بود ولی خودش موند! من ولی بعدا دستش را گرفتم و کشیدمش اینور.
۳. فرزاد. از دبستان همکلاس بودیم ولی از سال آخر دبیرستان با هم واقعا دوست شدیم. معنی منطق و اخلاق را از اون یاد گرفتم. فرزاد تو دبستان هم که بود حاضر نبود روز امتحان (به درخواست کلاس) یه روز عقب بیوفته چون برای هر دقیقه زندگی اش برنامه داشت. یه "بالغ" واقعی که هر تصمیم زندگیش را با منطق بی روح ولی بشدت دقیقی میگرفت. فرزاد شاید نزدیکترین دوست من نبود ولی یکی از تاثیرگذارترین ها بود. تا قبل از سال آخر دبیرستان فرزاد برام شخصیت دلپذیری نبود. ولی وقتی از نزدیک شناختمش اصلا نگاهم نسبت به دنیا عوض شد و اخلاقیات را تو یه سطح دیگه ای یاد گرفتم (مثلا فرزاد از یه تلفن عمومی خراب که رایگان کار میکرد تلفن نمی کرد!). فرزاد الانه برد تخصصش را از دانشگاه تهران گرفته و داره فوق تخصص قرنیه میخونه. در یه دوره ای از زندگیم به این نتیجه رسیدم که کلا نه خدایی در کاره و نه مذهبی. فرزاد با اون منطق قشنگش، بهم نشون داد که کجا را دارم اشتباه میرم و برام یه نقشه راهی ریخت که توش هم چیز دنیا معنی دار میشد. ازش ممنونم.
۴. کامران. از دانشگاه با هم آشنا شدیم (چندماه قبلش البته). از موقعی که هم را شناختیم، تقریبا بدون هم آب نخوردیم. از اون معجزات بود. انگار هم دیگه را پیدا کرده بودیم. از همون اول شدیم دو تا دوست به شدت صمیمی. فقط چند ماه بعد بود که تو انتخاب رشته دانشگاه لیستمون را عین هم پر کردمی. یه رشته قبول شدیم. تمام درس های دانشگاهمون را مشترک گرفتیم. فوق لیسانس و سربازی را با هم بودیم (بله هردو یه رشته خوندیم و توی یه دانشگاه. سربازی هم تو یه پادگان بودیم). شاید خنده دار باشه ولی با یه هواپیما هم به کانادا مهاجرت کردیم و در کانادا هم وارد یه حرفه شدیم (و یه ارگانیزیشن!). البته الانه در دو شهر مختلف کانادا زندگی میکنیم. کامران همون آدم بی خیال و خونسردی بود که چند پست قبل ازش حرف زدم. خیلی چیزها از کامران یاد گرفتم ولی مهمترینش خونسردیه. قبلش آدم عصبی و پرخاشجویی بودم.
دیدم که اکثر کسایی که تاثیر گذارترین مسائل زندگی شون را نوشتن، حداقل از یکی از معلمهاشون یاد کردن. من هرچی فکر کردم نتونستم روی یه معلم خاص دست بذارم. امیدوارم نشونه نمک به حروم بودنم نباشه!
این دوستان اگه حوصله دارن وارد بازی شن (خیلی از دوستان که دیدم اینور اونور دعوت شدن را من دیگه تکرار نمیکنم چون دارم زور میزنم که لیستم را کوتاه نگه دارم): پرهام، ویدا، گیوتین.




