تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

حالا که ناتالی عزیز دعوت کرده که تو این بازی شرکت کنم (که به نظرم بامزه تر از خیلی از  بازی های دیگه وبلاگه) منم با کمال میل قبول می کنم! راستش این قضیه بهم یه فرصتی داد که در مورد گذشته فکر کنم و مسیر زندگیم را یه مروری بکنم. ولی بعدش کلی گیج شدم که از میون اینهمه اتفاقات و اشخاص تاثیر گذار چجوری یه لیست کوتاه جدا کنم و بگم اینا بیشترین تاثیر را داشتن. برای همین یه پیش فرض بزرگ گذاشتم تا بتونم کارم را راحت کنم. خانواده درجه یک (پدر مادر همسر برادر خواهر) را کنار گذاشتم  چون تاثیر این افراد خیلی طولانی مدت و عمیقه و در عین حال با شدت کم و تدریجیه. بنابراین، این شما و این هم لیست مشروط ما

۱. مهاجرت. زندگی تو یه سرزمین جدید خیلی عوضم کرد. چیزایی دیدم و یاد گرفتم که هیچ جور دیگه ای نمی شد یاد بگیرم. حس میکنم نوع نگاهم به دنیا و خودم و زندگی خیلی عوض شد.

۲. پیروز. از دبستان همکلاس بودیم ولی از دبیرستان با هم واقعا دوست شدیم. معنی هنر، نقاشی، موزیک، شوخی و خنده را از اون یاد گرفتم. پیروز کسی بود که تو سرویس دانشگاه تن تن و میلو میورود و میخوند. یه "کودک" واقعی! زود قضاوت نکین. اگه تا حالا با پیروز تن تن نخوندین نمیدونین چه چیزیرا از دست دادین. از اون کتاب بی جون براتون خنده دارترین کارتون دنیا را میساخت. کلا پیروز آدم بسیار تاثیر گذاریه. کسیه که اگه دو ماه باهاش بپلکین کلا یه آدم دیگه میشین. کودکتون را نه فقط بیدار که به شدت فعال میکنه. پیروز زندگی را براتون تبدیل میکنه به یه سرگرمی باحال. پیروز الانه تو بوستون مشغول کار تو یه کمپانیه. پیروز مشوق اصلی من برای مهاجرت هم بود ولی خودش موند! من ولی بعدا دستش را گرفتم و کشیدمش اینور.

۳. فرزاد. از دبستان همکلاس بودیم ولی از سال آخر دبیرستان با هم واقعا دوست شدیم. معنی منطق و اخلاق را از اون یاد گرفتم. فرزاد تو دبستان هم که بود حاضر نبود روز امتحان (به درخواست کلاس) یه روز عقب بیوفته چون برای هر دقیقه زندگی اش برنامه داشت. یه "بالغ" واقعی که هر تصمیم زندگیش را با منطق بی روح ولی بشدت دقیقی میگرفت. فرزاد شاید نزدیکترین دوست من نبود ولی یکی از تاثیرگذارترین ها بود. تا قبل از سال آخر دبیرستان فرزاد برام شخصیت دلپذیری نبود. ولی وقتی از نزدیک شناختمش اصلا نگاهم نسبت به دنیا عوض شد و اخلاقیات را تو یه سطح دیگه ای یاد گرفتم (مثلا فرزاد از یه تلفن عمومی خراب که رایگان کار میکرد تلفن نمی کرد!). فرزاد الانه برد تخصصش را از دانشگاه تهران گرفته و داره فوق تخصص قرنیه میخونه. در یه دوره ای از زندگیم به این نتیجه رسیدم که کلا نه خدایی در کاره و نه مذهبی. فرزاد با اون منطق قشنگش، بهم نشون داد که کجا را دارم اشتباه میرم و برام یه نقشه راهی ریخت که توش هم چیز دنیا معنی دار میشد. ازش ممنونم.

۴. کامران. از دانشگاه با هم آشنا شدیم (چندماه قبلش البته). از موقعی که هم را شناختیم، تقریبا بدون هم آب نخوردیم. از اون معجزات بود. انگار هم دیگه را پیدا کرده بودیم. از همون اول شدیم دو تا دوست به شدت صمیمی. فقط چند ماه بعد بود که تو  انتخاب رشته دانشگاه لیستمون را عین هم پر کردمی. یه رشته قبول شدیم. تمام درس های دانشگاهمون را مشترک گرفتیم. فوق لیسانس و سربازی را با هم بودیم (بله هردو یه رشته خوندیم و توی یه دانشگاه. سربازی هم تو یه پادگان بودیم). شاید خنده دار باشه ولی با یه هواپیما هم به کانادا مهاجرت کردیم و در کانادا هم وارد یه حرفه شدیم (و یه ارگانیزیشن!). البته الانه در دو شهر مختلف کانادا زندگی میکنیم. کامران همون آدم بی خیال و خونسردی بود که چند پست قبل ازش حرف زدم. خیلی چیزها از کامران یاد گرفتم ولی مهمترینش خونسردیه. قبلش آدم عصبی و پرخاشجویی بودم.

دیدم که اکثر کسایی که  تاثیر گذارترین مسائل زندگی شون را نوشتن، حداقل از یکی از معلمهاشون یاد کردن. من هرچی فکر کردم نتونستم روی یه معلم خاص دست بذارم. امیدوارم نشونه نمک به حروم بودنم نباشه!

این دوستان اگه حوصله دارن وارد بازی شن (خیلی از دوستان که دیدم اینور اونور دعوت شدن را من دیگه تکرار نمیکنم چون دارم زور میزنم که لیستم را کوتاه نگه دارم): پرهام، ویدا، گیوتین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 18:52  توسط بیندیش  | 

۱. این یک سرقت ادبی از وبلاگ خط قرمزه.
وقتی روی گوگل جستجو کنین "she discovered" یا "she invented" یا هرچیز مهم دیگه ای، گوگل با تعجب ازتون میپرسه "did you mean: he discovered" یا "did you mean: he invented". اما اگه موضوع مهمی نباشه مثلا typed, followed, ... گوگل تعجب نمیکنه. حالا باز بگین مردسالاریه!

۲. این یه خبر داغ خبرگزاریها را (که صدر اخبار پزشکی امروز بود) من نمیتونم براتون ترجمه کنم چون (دروغ چرا)  خیلی بی ناموسیه. ولی خوندنش را توصیه میکنم. البته چون احتمالا بخاطر عنوان خبر، بعضی از آی اس پی ها فیلترش میکنن به طور خلاصه خدمتتون عرض کنم که چیزهایی تو دنیا هست که خطر ابتلا به سرطان گلو را چند برابر بیشتر از سیگار افزایش میده. البته از نوع promiscuous اش.(لینک خبر)

۳. گاهی اوقات وسط مباحث علمای دین یه چیزای جالبی برام روشن میشه. مثلا یکی میاد میگه حجاب زن در اسلام پوشش مو را لازم نمی دونه. بعد که دعوا در میگیره آدم می بینه چقدر چیزها بوده که از گوش عموم مخفی نگه داشته شده بوده. حدیثهایی که قضیه را تایید میکنه. علمای قدیمی ای که حجاب مو را اصلا لازم نمیدونستن و تعدادشون هم کم نبوده. استدلالهای قرآنی روی قضیه و غیره و غیره. نمیدونم از کی مردم نامحرم شدن و قرار شد بهشون اطلاعات تخصصی دین داده نشه ولی در دوره ای از تاریخ یه نوع جالبی از دموکراسی داشتیم که احزابش (یا بهتر بگم سران احزابش) علمای دینی بودن و اعضای هر حزب مقلدین اون عالم دینی. مقلدین یه پولی هم باید برای پیشرفت حزبشون میدادن (بخونین خمس یا زکات) و حزبی که بیشترین حمایت مردمی را داشت هر روز قویتر میشد. در اون دوره تاریخ پیشروترین احکام دینی صادر شدن. احکامی که خیلی هاش امروز نه فقط ذکرش ناممکنه که حتی در کتب درسی حوزه هم چاپ نمیشن! یا سانسور شده چاپ میشن! جالبه که بدونین که حتی مطهری هم یه سری کتاب داره که نه فقط ممنوع الچاپه که نسخه های موجودش هم خمیر شده.

دموکراسی دینی (یعنی دموکراسی در دین نه دین در دموکراسی که به خوردمون میدن) و نظام حزبیش برای پیشرفت و به روز شدن دین یه مسئله خیلی مهمیه. یعنی در پیشرفت هر علمی یا روشی دموکراسی و آزادی عمل خیلی مهمه. حتی اگر دین را به کل هم قبول ندارین، با توجه به بافت مذهبی جامعه باید قبول کنین که راه اصلاح این جامعه از دموکراسی دینی میگذره. مردمی که به دینشون خوشحالن ولی دینشون عقلایی شده. در حال حاضر آیت الله صانعی تنها مرجع مهمیه که شجاعت اونا داره که دستورات دین را به روز کنه ولی حرکت صانعی احتمالا با شکست روبرو میشه چون اون پشتوانه مالی لازم (از خمس و زکات) را نداره. اگر روش صانعی شکست نخوره، مطمئنا نسل بعد صانعی خیلی شجاعانه تر حکم خواهند داد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 11:56  توسط بیندیش  | 

۱. نزدیک به ۵۵۰ سال پیش در این روز (سوم ماه می) نیکولو ماکیاولی، فیلسوف، آهنگ ساز، شاعر و نمایشنامه نویس ایتالیایی، متولد شد.  ماکیاولی در دورانی فلسفه سیاسی اش را شکل داد که ایتالیا در حال از دست دادن اتحادش بود و ماکیاولی تمام تلاشش را برای اتحاد ایتالیا به کار برد. کتاب معروف ماکیاولی "شاهزاده" ---که تمرکز اصلیش روی شاهزاده تازه به حکومت رسیده ایه که حکومت را به ارث نبرده بلکه تازه داره پایه های حکومتش را میچینه---به نحوی منعکس کننده نگرانی ماکیاولی از فاجعه از هم پاشیدگی ایتالیاست. کتاب شاهزاده بعدا موجبات دردسرهای زیادی مثل زندان، شکنجه و تبعید برای ماکیاولی شد. با این همه، ماکیاولی را یکی از پدران فلسفه سیاسی مدرن کرد.

کتاب شاهزاده یک بدنامی هم برای ماکیاولی به جا گذاشت. بسیاری (و به قول متخصصین امر به غلط) معتقدن که فلسفه ماکیاولی در "هدف وسیله را توجیه میکند" خلاصه میشه. به عبارتی، برای رسیدن به یک هدف میشه هر کار غیراخلاقی کرد (نمونه: شریعتمداری!). ولی شاهزاده ی کتاب شاهزاده هدفش حکومت (صرفا برای حکومت) نیست. هدف شاهزاده ی کتاب بهبود زندگی مردمه. شاهزاده یک دیکتاتور بی رحم ولی انسان دوست و با اهداف خوبه. این شاهزاده حتی در بی رحمی هاش هم انسان دوسته و بی رحمی هایش را با سرعت، هدف دار، و بدون عصبانیت یا حس انتقام انجام میده. شاهزاده مثل جراحیه که زخمی چرکی را با سرعت باز میکنه.

جدای از بدنامی ای که برای ماکیاولی باقی مونده، فلسفه سیاسیش هنوز تدریس میشه و هنوز هم در عمل اجرا میشه. حتی ردپای ماکیاولی در تئوری های دموکراسی هم پیدا میشه.

۲. آهای آقا یا خانوم کم تحمل و عصبانی ( منظورم هیچ کس خاصی نیست، و تقریبا همه هست!) شاید جنگ اعصابیه که دور و برت را گرفته عصبانیت میکنه. شایدم از بقیه آدمهای کوچه و خیابون وا گرفتی. میدونم که یه آدم عصبانی میتونه ده نفر را عصبانی کنه و اگه جلو این چرخه گرفته نشه، بعد از مدتی همه عصبانی می باشن. ولی این تحمل کم زندگی خودت را تلخ میکنه.

یه دوست فوق العاده دارم که هیچ چیز نمیتونه این خونسردیش را ازش بگیره. بحران یا عصبانیت براش معنی نداره.  در شرایط بحرانی یا با خونسردی کارش را می کنه و یا اگه حرفی هم بزنه، یه شوخی ای چیزی میکنه و خودش هم قاه قاه میخنده. یه کم ازش وا گرفتم. ایکاش میشد کامل مبتلا بشم. ایکاش میشد همه مبتلا بشن.

۳. ۱۰۰ سال پیش، تصور مردم از سال ۲۰۰۰ این بوده! این کارت پستال ها سال ۱۹۰۱ منتشر شدن و تصور مردم از سال ۲۰۰۱ را نشون میدن. بعضی هاش واقعا جالبه چون واقعیت پیدا کرده. بعضیاش ولی خیلی دور از دسته. نکته جالبش اینه که آدمهای این کارت پستالها همش دارن به هم سلام علیک میدن. انگار که اون زمونها اینجوری بوده و هیچکس فکر نمیکرده که ۱۰۰ سال دیگه همه سرشون تو کار خودشونه و هیچکس به هیچکس نگاه هم نمیکنه چه برسه به سلام. به زودی همه یا با آیپادشون مشغولن یا دارن کامپیوتر گیم بازی میکنن و یا نیمدونم به چه چیز دیگه ای سرگرمن. ولی مطمئنم به هم سلام و علیک نمیفرستن.

راستی سال ۲۱۰۱ چجوری خواهد بود؟ فکر میکنین کشیدن کارت پستال سال ۲۱۰۱ ساده باشه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 14:18  توسط بیندیش  | 

۱.  سال ۱ قبل از هجرت (هجرت خودم به این سر دنیا)، با یه خانوم آمریکایی که در ایران زندگی میکرد کلاس زبان داشتیم (جاسوس نبودا شوهرش ایرانی بود). کلاس هامون اینجوری نبود که مثلا یه کتاب را بخونیم. می نشستیم به زبان بیگانه گپ می زدیم. گاهی فیلم می دیدیم. گاهی ماهواره. خلاصه یه روز حرفامون رسید به قضیه طوفان شن در طبس و اون قضیه معروف. خانوم معلم یه سری تکون داد و گفت (به زبون خودشون البته ما مترجمیم و معذور): وقتی زمون شاه آمریکایی ها سیستم رادار ایران را نصب کردن یه مسیر کور توش گذاشته بودن برای روز مبادا. خلاصه تو اون جریان طبس هم بنابراین بوده که این مسیر کور را استفاده کنن و بیان تا نزدیک خود تهران بدون اینکه کسی بو ببره. اما عملیات قبل از اجرا توسط جاسوس های روس لو رفته بوده. روز عملیات روس ها چندتا هواپیما میفرستن تا دخل آمریکایی های از همه جا بیخبر را بیارن. ایران هم روز بعد میره صحنه را بمباران می کنه که آثار داستان واقعی پاک شه و داستان معجزه "طوفان شن" (که احتمالا اسم رمز عملیات روس ها بوده!) را علم می کنه.

من اون روز خیلی حرف خانوم معلم را گوش نکردم ولی بعدا از چند منبع مستقل دیگه هم شنیدم که ایران واقعا روز بعد از واقعه رفته صحنه را بمباران کرده. خلاصه این سوال تو ذهنم بود که بمباران چرا. تا اینکه ۵ اردیبهشت (سالگرد طبس) گزارش تلویزیونی ج. ا. موضوع را برام خیلی روشن کرد! در یه بخش از گزارش و برای اثبات اینکه این قضیه واقعا یه معجزه بوده یکی از مقامات ج.ا. در امور هوا شناسی داستان یکی از سفرهای علمیشون به فرانسه را اینچنین به سمع و نظر بینندگان رسوندن "... اون آقای فرانسوی به من گفتن که در روز حادثه هیچیک از ماهواره ها و دستگاههای هواشناسی دنیا چنین طوفان شنی را در طبس ثبت نکردن، در حالی که این دستگاه ها اونقدر حساس هستن که طوفان های خیلی کوچیک تر و ضعیف تر را هم ثبت کنن. من خیلی سعی کردم به اون آقای فرانسوی بفهمونم که معجزه یعنی چه ولی ایشون متوجه نشد که وقتی ما میگیم این یه معجزه الهیه این یعنی چه..."

مثل همیشه قضاوت با شما.  

۲. یادتونه محمود را اذیت می کردین که وقتی رئیس شه پیاده روها را هم زنونه مردونه می کنه؟ نترسین! قرار نیست دوباره بهش گیر بدم. خواستم بگم جالبه که بدونین که همین الانه یه جاهایی از اسرائیل هست که پیاده روهاش هم زنونه مردونه داره. اتوبوس هاش که خوب دیگه طبیعیه زنونه مردونه باشه! با این تفاوت که اگه یه زنی بره نیمه جلو اتوبوس بشینه تو دردسره حسابیه (مثلا کتک می خوره). تازه اگه تو خیابون بی حجاب باشین بهتون تذکر زبانی نمیدن. روتون رنگ و وایتکس میریزن. باورتون نمیشه؟ خوب این گزارش بی بی سی را بخونین.

فکر کنم دلیل بوجود اومدن اسرائیل تو خاور میانه اینه که مسیحی ها فکر کردن بهتره همه کله خرابهای دنیا را بفرستن یه گوشه دنیا و خودشون راحت زندگی کنن.

۳. این شومبولهایی که در این عکس می بینین نه مصنوعین و نه (زمون خودشون) باعث به خطر افتادن دین و ایمان می شدن. ولی اگه الانه یه مردی با این لباس بیاد تو خیابون، علما کفن می پوشن و همه چیز به خطر میوفته. نمیدونم چرا هرچه می ریم جلوتر علما اخمو تر می شن.

۴. در همین راستا (و راستای شماره ۲) دقت دارین که تعریف حجاب از دید جمهوری اسلامی خیلی شدیدتر از تعریفش در اسلامه. مثلا مرد آستین کوتاه (یا اصلا تاپ لس) یا رنگ لباس زن و غیره و غیره در ج. ا. قانون و ممنوعیت روش هست ولی در اسلام نیست. فکر می کنین دغدغه شون اسلامه یا اعمال قدرت؟

۵. از من بشنوین، اگه مدیریت یه گروهی به دستتونه قوانین احمقانه سعی نکنین اعمال کنین. از خودتون بی جهت انرژی میبرین و نارضایتی هم بوجود میارین. دست آخر هم چون قانونتون احمقانه است کسی اجرا نمیکنه و اون یه ذره برشی هم که میون زیردستان داشتین از بین میره. خلاصه هزینه اضافه و سود کمتر و بی آبرویی همه با هم نصیبتون میشه! مثلا فرض کنین یه معلم گیر بده که چهارشنبه ها کفش قهوه ای ممنوع! این هم شده حکایت حجاب و ج.ا. البته آخر قضیه خیر است. چون وارد بازی ای شدن که آخرش حتما باخته و اون یه ذره هیبتشون هم دیگه کاملا داره از بین میره. سر چهارشنبه سوری هم داستان همین بود. ببینین اون از روی آتیش پریدن معصوم به کجا کشیده شد (بمب و نارنجک و ککتلملوتوف و ...). امیدوارم این قضیه مبارزه با حجاب به اونجا نکشه که زن ها با اون لباسهای لینک شماره ۳ بیان تو خیابون!

۶. به نظر شما بهتر نبود هزینه ای که داره صرف مبارزه با بدحجابی میشه، صرف مبارزه با اعتیاد می شد. ای ملت این پول نفت، مالیات و سختی کشیدن های شماست که داره صرف چنین طرح احمقانه ای میشه. حساسیت داشته باشین. دوباره انتخابات بعد ننشینین تو خونه که بگین دوست دارین شناسنامه تون مهر نخوره. شناسنامه تمیز براتون پیشرفت نمی یاره. دنیا داره مسابقه پیشرفت میده و ما داریم پیاده روهامون را زنونه مردونه می کنیم.

۷. من موافق حجابم (حد و حدودش را فعلا بذارین کنار، صرفا منظورم وجود یه قانون لباس پوشیدن در جامعه است Dress Code) و براش میتونم دو صفحه هم مطلب بنویسم و احتمالا توی یه بحث منصفانه هم تا حدود خوبی کسی که مخالف قضیه است را متقاعد کنم. تقریبا همه جای دنیا هم این قوانین وجود داره ولی با حد و حدود متفاوت. من استدلالهایی هم دارم که بگم چرا این قوانین باید روی لباس زن حساس تر از لباس مرد باشه. هیچ بخشی از استدلالهام هم بر اساس مذهب و شیطان و غیره نیست. کاملا بحث علمیه. خلاصه معتقدم که فلسفه حجاب (مجددا جدا از حد و حدودش) را عمیق تر از دین و مذهب می فهمم.

اما این قضیه مبارزه با بدحجابی برام چند جور دردناکه. اول اینکه داره پول و انرژی مملکت و از اون مهمتر "همدلی بین طبقات مختلف جامعه" تلف این میشه که مثلا روسری ها یه کم بیاد جلو (چیزی که فایده ای ازش نصیب هیچ کس نخواهد شد). دوم اینکه می بینم بدترین دفاع از قضیه داره میشه. استدلالهایی برای حجاب دارن به خورد مردم میدن که آدم گریه اش میگیره. این یکیش که تو اصفهان منتشر شده. بخوانین و بگریین:
"اي عزيز، بدان نمايش جاذبه‌هاي جنسي بدن زن، تأثير در جسم و جان و هورمون مردان بيگانه را به همراه دارد. پس مبادا با بي‌حجابي ناموسمان، در تولد اولاد ديگران سهيم باشیم كه شيطان نيز سهامدار آنها خواهد شد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 8:31  توسط بیندیش  | 

من به هیچ وجه خودم را شایسته صادر کردن نظرات کارشناسانه در مورد ادبیات و شعرا و سبک و وزن و اینا نمیدونم. ولی خودم را صددرصد شایسته میدونم که بگم کدوم شاعر مثبت ترین اثرها را روی من داشته. حالا ممکنه اون شاعر سبکش قوی نباشه یا فقط توی یه وزن محدود شعر گفته باشه. ولی برای من شعر قبل از اینکه یه فن باشه، یه هنره. و همونطور که یه فیلمی که از نظر فنی بهترین نیست ممکنه تاثیر گذارترین فیلم ها باشه، یه شاعری که از نظر فن قویترین نیست هم میتونه موثرترین باشه.

شنبه سالگرد فوت سهراب سپهری بود. شاعری که برای من بیشتر از یک شاعره. من عاشق روح دهاتی سهرابم. کسی که لابلای شلوغی قرن یادمون آورد که زیبایی همه پیرامونمون را گرفته و ندیدنش سخت تر از دیدنشه. کسی که درست دیدن را یادمون آورد. کسی که چشمهامون را شست تا در یک برگ درخت فلسفه دنیا را ببینیم. کسی که می گفت، چون زنجره را می فهمید و فکر می کرد باید این را به بقیه هم یاد بده. گاهی هم از گفتن خسته شد (من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم...) اما بازهم گفت تا یادمون بیاره که سبز چه رنگیه. 

من عاشق نگاه سهرابم. نگاهی که توش در و دیوار و پنجره هم زنده هستن. که عزیزترین کسانت را میتونی با طبیعت مقایسه کنی (مادری دارم بهتر از برگ درخت، دوستانی بهتر از آب روان). نگاهی که توش هر نفسی که میکشی را میستایی و درش زندگی میکنی. نگاهی که با دیدن یک گنجشک به هیجان میایی و تپش قلبت تند میشه تا شوق پروازی که در بال پرنده است را در ذرات وجودت حس کنی. نگاهی که زیبایی گل شبدر را جوری درک میکنه که در نبودن لاله قرمز کمبود زیبایی پیدا نکنی.

من عاشق سکوت محجوب سهرابم. شعرهایی که هر کلمه اش هزاران حرفه و میشه حس کرد که شاعر باید خیلی آدم ساکتی بوده باشه که به همین مختصر قناعت کرده. سهراب برای من مثل کسیه که معدن طلایی پیدا کرده ولی داره در سکوت و آرامش اونا با بقیه تقسیم می کنه.

خلاصه کنم. من عاشق عرفان سهرابم. عرفان بی تکلفی که به زبان محاوره من بیان شده. عرفانی که برای فهمیدنش لازم نیست عارف باشم. که برای فهمیدنش کافیه به خودم و اطرافم نگاه کنم. عرفانی که احساس و گیاه را به هم گره میزنه (باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه). عرفان نابی که ریشه در روان مشترک داره و برای همین اینقدر ساده بیان شده. من متاسفم که احمد شاملو عرفان سهراب را نفهمید (و متاسفم که خودم هم شعرهای احمد شاملو را هرگز نفهمیدم). گاهی حس میکنم که سهراب هم تحت تاثیر بعضی از منتقدینش در کتاب آخرش اون سادگی لطیف اشعارش را کمی گم کرده. 

بگذریم. هر تکه از شعرهای سهراب را که اینجا بیارم میتونم انعکاسی از روح صمیمیش را نشون بدم. ولی برخلاف اونچه به نظر میاد، این موضوع نوشتن در مورد سهراب را ساده نمیکنه. برعکس، خیلی دشوار می شه یه خلاصه مفید در مورد این همه زیبایی نوشت. ولی قرار هم نیست که راز سهراب را کشف کنیم. همینقدر که میتونیم از اشعارش لذت ببریم کافیه. "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم".

این کامنت از دوستمون نظر بازی (وب سایت) و جوابش را از کامنت دونی در آوردم اینجا گذاشتم چون شبیه اش را از بقیه هم شنیدم.

"خدایش بیامرزد...بیندیش جان دوست خوبم به نظرت احترام می گذارم اما آیا در عصری که هر لحظه کودکانی بیشمار از گرسنگی جان می دهند،در عصری که حکام ظالم زندان هایشان را پر می کنند از آزادی خواهان،آیا نگران بوذن برای گل نشدن آب کفایت می کند؟ سهراب شاعر خوبی بود و اشعار لطیفی گفته اما درد را نشناخت.درد جای دیگری ست....این نظر من بود."
نظربازی جان. فکر کنم جواب این ایراد تو (که البته حرف خیلی دیگه از منتقدین به سهراب هم بوده) را همون گفته سهراب که در عنوان متن آوردم بده: "در تاریکی آن قدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم".

سهراب منکر تاریکی ها نیست ولی درمانش را خیلی عمیق تر از اینها دنبال میکنه. به جای درمان کردن عوارض بیماری دنبال درمان ریشه این بیماریه. گفتن از تاریکی ها (وقتی همه دور و برت را گرفته و همه دارن میبیننش) مشکلی را حل نمیکنه. گفتن از روشنی ولی شاید راهگشا باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 13:29  توسط بیندیش  |