تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

این سخنرانی فوق العاده است! یعنی فوق العاده است ها. یه کم وقت میگیره ولی به خوندنش بسیار بسیار می ارزه (لینک). این هم وبسایت گوینده. من خلاصه ای از اوایل سخنرانی را مینویسم تا علاقه مند شین برین همه اش را بخونین!

<< حتما فکر میکنین یه سخنرانی با عنوان "هیچ چیز به درد بخوری در مورد مردها هست؟" باید سخنرانی خیلی کوتاهی باشه! خصوصا که تازگی ها زیاد چیزای خوبی در مورد مردها نمیشنویم. عنوانهایی مثل "آیا اصولا مردها لازمند؟" "مردها! آماده باشید که brain envy بودن را تجربه کنید" (در مقایسه با penis envy که فروید گفته بود!) کاملا گویا هستند. فقط تصور کنید کسی جرات کنه کتابی بنویسه که در آن به زنها بگوید که به زودی غبطه برتری مغز مردها را خواهند خورد!!!

تحقیقات اخیر نشان داده که اکثریت بسیار بزرگی از جامعه (اعم از زن و مرد) دید مثبت تری نسبت به زن دارد تا مرد. تقریبا همه زنها را بیشتر دوست دارند. من که شخصا دارم! ... >>

من که ماشین ترجمه نیستم. اگه خوشتون اومد برین تا ته بخونین و لذت ببرین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 11:57  توسط بیندیش  | 

آنچه به مدت یک روز اینجا بود نوشته های ناقصی بود که من دارم آماده میکنم و قراره در نهایت با ادیت و تکمیل غضنفر در وبلاگ غضنفر بیاد.

نوشته ها ناقص بودن و هنوز کلی کار داشتن. بنابراین برشون داشتم! دیروز اشتباها دکمه ثبت موقت را فراموش کرده بودم بزنم. متاسفانه از دیروز تا حالا هم خودم به وبلاگم سر نزده بودم. احتمالا از پراکندگی وحشتناک نوشته ها هم میشد حدس زد که نوشته ها ناقصن. به هر صورت وقتی آماده شد، از دیدن نظراتتون خوشوقت میشم.

ببخشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 17:37  توسط بیندیش  | 

از وقتی یادمه دنبال جواب این سوال بودم که این دنیا یعنی چی. حتی وقتی خیلی بچه بودم. اونقدر سوال از پدرم میپرسیدم که گاهی از دستم عصبانی میشد. مشکل این بود که با جوابهای سرپائی قانع نمیشدم.  ۸-۹ سالم بود که از آدمهای مختلف میپرسیدم که خدا را کی ساخته چون قانع نمیشدم که خدایی که همه چیز را ساخته خودش همینجوری بوده. تو ۱۷ سالگی معلم دینیمون وقتی به نوبت از بچه ها میخواست که یه آیه قرآن بخونن از روی من و پهلو دستیم (پیروز) میپرید. چون احتمالا نمیخواست قرآن را به دهن ایندو کافر نجس کنه. ۲۵ سالگی باور کرده بودم که خدایی در کار نیست و این را با خودم رو راست امضا کرده بودم. همه چیز با نظریه داروین جمع و جور میشد. چقدر هم قشنگ جمع و جور میشد. بعلاوه ایراد همه اثباتهای خدا را فهمیده بودم. ترجیح میدادم اون خدایی که خودش دیگه خالق نمیخواد یه اتفاق بی هوش مثل انفجار بزرگ باشه تا یه موجود هوشمند و آگاه. به خیال خودم جوابم را پیدا کرده بودم.

خوشبختانه یا متاسفانه وقتی یه آدمی باشی که با جوابهای سرپایی راضی نشی و اصلا شغلت اثباتهای ریاضی و پیدا کردن ایرادهای اثباتهای دیگران باشه، بلاخره اگه ایرادی تو راه حلت باشه دیر یا زود پیداش میکنی. اونوقته که بر میگردی و همه چیز را از اول مرور میکنی و میبینی جوابت بازم خیلی ایراد داره. و در نتیجه اون خرسندی ناشی از پیدا کردن جواب را کاملا از دست میدی.

اونوقت احتمالا مثل من میری با آدمهای باهوشی که میشناسی و میدونی به جوابهای دیگه ای معتقدن حرف میزنی. مدلهای مختلف دنیا را میبینی و سرش بحث میکنی. ساعتها و روزها. گاهی رو یاهو مسنجر، گاهی تو سفرهای کوتاهت به ایران و گاهی با ایمیل های یه خطی به آدمهای معروفی که ممکنه جواب یه سوال بی ربطت مثل اینکه "زندگی از نظر بیولوژی یعنی چه؟(۱)" را بتونن بدن.

طبیعتا آخرش مدلی را انتخاب میکنی که به نظرت کم ایرادترینه. راه حلی که بیشتر مشاهداتت از دنیا را توضیح میده. هنوزم راه حلت بی ایراد نیست. حتی بعضی جاهاش خیلی عجیب به نظر میرسه، هنوزم ناچاری یه جاهاییش را بگی نمیدونم. ولی آیا راهی جز انتخاب کم ایرادترین مدل برات باقی مونده؟

در کامنت دونی پست قبل دوستی توصیه کرد کتاب the god delusion را بخونم. راستش مدتی قبل خیلیش را خونده بودم. کاملش نکرده بودم چون احساس کردم داره چیزی به دونسته هام اضافه نمیکنه. درست انگار حرفهای خودم را نوشته بود. مثلا اینکه باید به ادعاهای دین رویکرد علمی داشت (پست علم دینی یا دین علمی در خانه قدیم بیندیش). حتی گاهی مثالهای خودم را زده بود! (مثلا پست دعاهای بی اثر). با ۹۰ درصد حرفهای کتاب موافق بودم. انگار "من کافر" این کتاب را نوشته بود. شاید اگر این کتاب را تو ۲۵ سالگی میخوندم ازش بشدت لذت میبردم. کتاب میخواد خواننده را به جایی ببره که من دوسال درش بودم و بعد مجبور شدم ترکش کنم. بنابراین خیلی هیجان زده ام نکرد. درسته که با ۹۰ درصد حرفهای کتاب موافق بودم  اما نمیتونستم به همون نتیجه هایی که داوکینز رسیده برسم. چون یه بار رسیده بودم و برام کار نکرده بود.

در حال حاضر دوست دارم در لذت زندگی شناور باشم. دنیا را تا لحظه ای که فرصت دارم با چشمهای باز باز ببینم و تا جایی که میشه ازش لذت ببرم. الانه (شاید از سر ناامیدی) به این نتیجه رسیدم که این دنیا بیشتر از هر چیز دیگری یک معماست. معمایی که جوابش مهم نیست. پروسه اندیشیدن به جوابش با ارزشه. معمایی که اگر حل بشه، همه ارزشش از بین میرود. دوست دارم به کوچکی خودم اعتراف کنم و به هرکس که گفت جواب این معما را میدونه ته دلم کمی بخندم. برگردم سر فکرم و دوباره صفحه معما را جلوم باز کنم. تا یادم میاد از معما هرگز بدم نیومده. یادمه اولین سودوکویی (Sudoku) که حل کردم ازم ۶ ساعت وقت گرفت چون هنوز هیچ استراتژی ای نداشتم. ولی وسط کار هم ولش نکردم.

================
پاورقی (۱): ساده ترین شکل موجود زنده را در نظر بگیرین. یه مجموعه از اتمها. یادتون باشه که این دیگه ساده ترین شکلیه که میتونه به مفهوم بیولوژیکش زنده باشه (هرچند خود زنده و مرده یه مفهوم بیولوژیک واضح نیست). این موجود را از وسط دو نیم کنین. هیچ نیمی دیگه نمیتونه زنده باشه. حالا دوباره این دو را به هم بچسبونین. آیا موجودی که ساختین زنده است؟ ظاهرا نه. دلیلش هم اینه که ظاهرا موقع چسبوندن نمیتونیم زاویه مناسب اتمها را رعایت کنیم (یکی از توضیحاتی که بیولوژی امروز میده).

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 12:19  توسط بیندیش  | 

۱. من شخصا طرفدار پر و پا قرص جدایی دین از سیاستم. دین در وحله اول برام یه مسئله شخصیه. اگه یه جامعه دیندار شکل گرفت میتونه در یک فرایند دموکراتیک قوانین متناسب با عرفش (در نتیجه قوانین دینی) برای خودش بذاره. ولی اینکه این قوانین از بالا به پائین الزام بشن، به نظرم خیلی رویکرد اشتباهیه. به خصوص که برداشت ما از دین به مرور زمان عوض میشه. مثالهای دخالت دین در سایر مسائل همیشه فاجعه بوده. دخالت دین در علم که منجر به قرون تیره اروپا شد مثال واضحش. و دخالت دین در سیاست هم که مثال دردناکش را همه دیدیم.

اما جدایی را باید درست تعریف کرد. جدایی یا بهتر بگم استقلال دو چیز از هم یعنی یکی روی اون یکی هیچ اثری نذاره. نه اثر مثبت و نه اثر منفی. مثلا جدایی دین از سیاست یه نتیجه اش اینه که در برابر قانون آدم دیندار و بی دین یه جور باشن. مثلا آدم با حجاب یا بی حجاب هردو حق داشته باشن که وارد سازمانهای دولتی بشن. اگه در ایران زنان بی حجاب حق ورود به ساختمانهای اداری ندارن معنی اش اینه که در ایران (همونطوری که سران مملکت میگن) دین و سیاست از هم مستقل نیستن. ولی دقت کنین که اگه قانونی بیاد بگه که زنان با حجاب حق ورود به ساختمانهای دولتی ندارن این هم یه جور وابستگی دین و سیاسته. وابستگی منفی (negative correlation). بنابراین ترکیه که داعیه استقلال دین از سیاست داره نمیتونه این قانون مسخره را به اسم جدایی دین از سیاست بذاره. وانگهی یه شخص ممکنه کاملا سکولار باشه ولی همزان دیندار هم باشه. سکولار بودن یه رفتار اجتماعی و دیندار بودن یه رفتار فردیه. من عبدالله گل را اصلا نمیشناسم ولی از دور که به قضیایای ترکیه نگاه میکنم به نظرم احمقانه میاد.

۲. من هرچی فکر میکنم در یه رابطه همجنس گرایانه باید یه طرف pervert باشه! مثلا اگه با یه مرد گی حرف بزنین و ازش بپرسین از کجا فهمیده که گیه، معمولا از حس زنانه اش برات حرف میزنن و این افراد واقعا هم رفتارهای زنانه دارن. ولی خوب اینجور افراد با یه مرد دیگه که رفتار زنانه داره که راضی نمیشن. اینا دوست دارن با یه مردی که مرد باشه زندگی کنن چون خودشون را در نقش زن بیشتر دوست دارن و به یه همخونه ضمخت احتیاج دارن. تقریبا همه شون هم پارتنرشون را اینجوری انتخاب میکنن. ولی مردی که خیلی مرد باشه به زن علاقه داره نه به یه مرد دیگه. مگه اینکه pervert باشه.  مشابه همین قضیه را برای زن ها هم میشه گفت.

۳. مدتیه که حس میکنم از درک شرایط کشور دارم عاجز میشم. در تمام این سالها سعیم را کردم که ارتباطم را حفظ کنم ولی یکی دو سالیه که حس میکنم دیگه نمیتونم منطق خیلی از قضایا را بفهمم. وبلاگستان هم یه نگاه خیلی محدود و متاسفانه نمونه گیری اشتباه از متوسط جامعه به آدم میده. یعنی اگه آدم حواسش جمع نباشه، وبلاگستان بجای اینکه به "درک از راه دور آدم" کمک کنه، به این درک صدمه میزنه. آدمهای وبلاگستان لزوما همون رفتارهای کوچه خیابونشون را تو وبلاگشون ندارن. و تازه اگه هم داشته باشن، نمونه خوبی از متوسط جامعه نیستن. اگه وبلاگستان مرکز آمارگیریت باشه، معین رئیس جمهوره. ولی در دنیای واقعی احمدی نژاد رئیس جمهور میشه. اگه تو وبلاگستان بچرخی همه دارن به هم لبخند میزنن. ولی تو کوچه خیابونهای ایران، خیلیها اخمهاشون تو همه. تو وبلاگستان همه به حقوق هم احترام میذارن و حتی برای لینک دادن به هم اجازه میگیرن. ولی توی دنیای واقعی وقتی میخوایی از روی خط عابر پیاده از خیابون رد شی راننده جوون (و احتمالا وبلاگنویسی!) که حتی برات ترمز هم نکرده و فقط مجبور شده فرمونش را یه کمی بچرخونه بهت فحش میده. اونوقته که تازه میفهمی پرسپشنت کلا اشتباه بوده.

۴. دنیا سوال بزرگیه که همه در پی فهمیدنش هستیم. اینکه از کجا اومدیم و به کجا میریم همیشه آدمیزاد را مشغول کرده. بعضی وقتها در جستجوی جواب اونقدر desparate میشیم که تقریبا هر جوابی که اندکی منطقی باشه را برمیداریم تا تشنگی مون را رفع کنیم. کیفیت جواب هم خیلی مهم نیست. این میشه رفتار انسانهای جزم اندیش که شانسی برای اصلاح اعتقادشون باقی نمیمونه. حالا این آدم میتونه یه آدم صددرصد مذهبی یا ضدمذهبی باشه. ولی اگه در "تشنگی جواب" اختیارمون را از کف ندیم و بدونیم که مستقل از دانسته هامون و هوشمون تا "آخر عمر در جستجو خواهیم بود"، با حوصله بیشتری دنبال جواب میگردیم. اینجوری، نه با دیدن هر جوابی زیادی ذوق زده میشیم و نه دنبال مد روز میوفتیم. بلکه با چشم باز به جستجوی بی پایانمون ادامه میدیم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:32  توسط بیندیش  |