از وقتی یادمه دنبال جواب این سوال بودم که این دنیا یعنی چی. حتی وقتی خیلی بچه بودم. اونقدر سوال از پدرم میپرسیدم که گاهی از دستم عصبانی میشد. مشکل این بود که با جوابهای سرپائی قانع نمیشدم. ۸-۹ سالم بود که از آدمهای مختلف میپرسیدم که خدا را کی ساخته چون قانع نمیشدم که خدایی که همه چیز را ساخته خودش همینجوری بوده. تو ۱۷ سالگی معلم دینیمون وقتی به نوبت از بچه ها میخواست که یه آیه قرآن بخونن از روی من و پهلو دستیم (پیروز) میپرید. چون احتمالا نمیخواست قرآن را به دهن ایندو کافر نجس کنه. ۲۵ سالگی باور کرده بودم که خدایی در کار نیست و این را با خودم رو راست امضا کرده بودم. همه چیز با نظریه داروین جمع و جور میشد. چقدر هم قشنگ جمع و جور میشد. بعلاوه ایراد همه اثباتهای خدا را فهمیده بودم. ترجیح میدادم اون خدایی که خودش دیگه خالق نمیخواد یه اتفاق بی هوش مثل انفجار بزرگ باشه تا یه موجود هوشمند و آگاه. به خیال خودم جوابم را پیدا کرده بودم.
خوشبختانه یا متاسفانه وقتی یه آدمی باشی که با جوابهای سرپایی راضی نشی و اصلا شغلت اثباتهای ریاضی و پیدا کردن ایرادهای اثباتهای دیگران باشه، بلاخره اگه ایرادی تو راه حلت باشه دیر یا زود پیداش میکنی. اونوقته که بر میگردی و همه چیز را از اول مرور میکنی و میبینی جوابت بازم خیلی ایراد داره. و در نتیجه اون خرسندی ناشی از پیدا کردن جواب را کاملا از دست میدی.
اونوقت احتمالا مثل من میری با آدمهای باهوشی که میشناسی و میدونی به جوابهای دیگه ای معتقدن حرف میزنی. مدلهای مختلف دنیا را میبینی و سرش بحث میکنی. ساعتها و روزها. گاهی رو یاهو مسنجر، گاهی تو سفرهای کوتاهت به ایران و گاهی با ایمیل های یه خطی به آدمهای معروفی که ممکنه جواب یه سوال بی ربطت مثل اینکه "زندگی از نظر بیولوژی یعنی چه؟(۱)" را بتونن بدن.
طبیعتا آخرش مدلی را انتخاب میکنی که به نظرت کم ایرادترینه. راه حلی که بیشتر مشاهداتت از دنیا را توضیح میده. هنوزم راه حلت بی ایراد نیست. حتی بعضی جاهاش خیلی عجیب به نظر میرسه، هنوزم ناچاری یه جاهاییش را بگی نمیدونم. ولی آیا راهی جز انتخاب کم ایرادترین مدل برات باقی مونده؟
در کامنت دونی پست قبل دوستی توصیه کرد کتاب the god delusion را بخونم. راستش مدتی قبل خیلیش را خونده بودم. کاملش نکرده بودم چون احساس کردم داره چیزی به دونسته هام اضافه نمیکنه. درست انگار حرفهای خودم را نوشته بود. مثلا اینکه باید به ادعاهای دین رویکرد علمی داشت (پست علم دینی یا دین علمی در خانه قدیم بیندیش). حتی گاهی مثالهای خودم را زده بود! (مثلا پست دعاهای بی اثر). با ۹۰ درصد حرفهای کتاب موافق بودم. انگار "من کافر" این کتاب را نوشته بود. شاید اگر این کتاب را تو ۲۵ سالگی میخوندم ازش بشدت لذت میبردم. کتاب میخواد خواننده را به جایی ببره که من دوسال درش بودم و بعد مجبور شدم ترکش کنم. بنابراین خیلی هیجان زده ام نکرد. درسته که با ۹۰ درصد حرفهای کتاب موافق بودم اما نمیتونستم به همون نتیجه هایی که داوکینز رسیده برسم. چون یه بار رسیده بودم و برام کار نکرده بود.
در حال حاضر دوست دارم در لذت زندگی شناور باشم. دنیا را تا لحظه ای که فرصت دارم با چشمهای باز باز ببینم و تا جایی که میشه ازش لذت ببرم. الانه (شاید از سر ناامیدی) به این نتیجه رسیدم که این دنیا بیشتر از هر چیز دیگری یک معماست. معمایی که جوابش مهم نیست. پروسه اندیشیدن به جوابش با ارزشه. معمایی که اگر حل بشه، همه ارزشش از بین میرود. دوست دارم به کوچکی خودم اعتراف کنم و به هرکس که گفت جواب این معما را میدونه ته دلم کمی بخندم. برگردم سر فکرم و دوباره صفحه معما را جلوم باز کنم. تا یادم میاد از معما هرگز بدم نیومده. یادمه اولین سودوکویی (Sudoku) که حل کردم ازم ۶ ساعت وقت گرفت چون هنوز هیچ استراتژی ای نداشتم. ولی وسط کار هم ولش نکردم.
================
پاورقی (۱): ساده ترین شکل موجود زنده را در نظر بگیرین. یه مجموعه از اتمها. یادتون باشه که این دیگه ساده ترین شکلیه که میتونه به مفهوم بیولوژیکش زنده باشه (هرچند خود زنده و مرده یه مفهوم بیولوژیک واضح نیست). این موجود را از وسط دو نیم کنین. هیچ نیمی دیگه نمیتونه زنده باشه. حالا دوباره این دو را به هم بچسبونین. آیا موجودی که ساختین زنده است؟ ظاهرا نه. دلیلش هم اینه که ظاهرا موقع چسبوندن نمیتونیم زاویه مناسب اتمها را رعایت کنیم (یکی از توضیحاتی که بیولوژی امروز میده).