تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

بحث جبر و اختیار یکی از معروفترین بحثهای فلسفی بوده و هست. دلیل علاقه مندی به این بحث هم خاصیت به شدت پارادوکسیکالشه. یعنی میشه هرطرف بحث را گرفت و دلایل بسیار قوی براش آورد. خود من شخصا نظرم در مورد جبر و اختیار چندبار عوض شده. یه زمونی که بچه بودم به اختیار معتقد بودم چون کتابهای دینی مون اینجوری میگفت (اینکه گویی این کنم یا آن کنم    این دلیل اختیار است ای صنم). ولی بعدها جبری شدم. به شدت هم جبری شدم. یعنی حتی یه ذره جا برای اختیار تو دنیا نمیدیدم. ولی بعدا دوباره نظرم برگشت به اختیار. یعنی وجود یک اختیار موضعی در حوالی یک موقعیت جبری.

 

اما امروز نمیخوام وارد بحث جبر و اختیار به اون مفهوم بشم. این بحث احتمالا چندصد صفحه ای مطلب میطلبه. امروز میخوام دو ایراد مهمی که به اختیار گرفته میشه را مطرح کنم و بگم چرا این دو ایراد وارد نیستن. در حین معرفی هر ایراد مقدمات لازمش را هم میگم.

 

1. ایراد اول

یک گروه از جبریون به دلیل اعتقاد به خداوند دانای مطلق معتقدن که جایی برای اختیار باقی نمیمونه. اگه خدا میدونه من فردا چه میکنم، خوب حتما من اون کار را میکنم و دیگه اختیاری برای انجام کار دیگه ای برام باقی نمیمونه.

 

مشکل این استدلال اینه که مفهوم استقلال از زمان در زمان معنی شده! برای فهمیدن این حرف لازمه زمان را به عنوان یک بعد از ابعاد دنیا بفهمیم. چون درک ما سه بعدی بیشتر نیست بیایین فرض کنیم موجودات دنیا دو بعدی هستن (یعنی مثل نقاشی های روی یک کاغذن: مثلا یک دایره) و بعد سوم را برای زمان استفاده کنیم. حالا بیایین در سه بعدیه فضا-زمان یه کره را تصور کنین. در هر لحظه از زمان شما یه برش از این کره (یک دایره دو بعدی) دارین. دقت کنین که سایز این دایره با زمان در حال تغییره. مثلا اگه زمان آروم آروم جلو بره، اول یه دایره کوچیک میبینین بعد این دایره آروم آروم بزرگ میشه تا به حداکثرش میرسه و بعد دوباره کوچیک میشه تا تموم میشه (مقطع های کره در زمانهای مختلف). یعنی از دید دوبعدی، یک دایره متغیر با زمان داریم. و از دید فضا-زمان یه کره سه بعدی ثابت.

نکته مهم ولی اینه که دید سه بعدی خارج از برش محدود زمان به دست اومده. کسی که دید سه بعدی را داره در یک لحظه خاص این دید را نداره (تاکید میکنم در یک لحظه خاص این دید را نداره) بلکه فقط و فقط وقتی آزاد از زمانه این دید را داره. برای شخص آزاد از زمان هم گذشته و حال و آینده مثل همن.

حالا بیایین برگردیم به مسئله جبر و اختیار. وقتی میگیم خدا میدونه که من فردا چه میکنم این جمله میتونه با ایراد برداشت بشه. اگه برداشتتون از این یعنی اینه که خدا "الانه" میدونه من فردا چه میکنم، دچار ایراد شدین. آینده دانستن خدا ناشی از استقلالش از زمانه. نه اینکه امروز از فردا خبر داره. یعنی خدا داره دنیا را به صورت یه حجم چهار بعدی ثابت میبینه. یعنی آینده و حال و گذشته برای این خدا هیچ فرقی نمیکنه. این درست مثل کسیه که داره از آینده به گذشته نگاه میکنه و گذشته را ثابت میبینه. این نگاه از کسی صلب اختیار نمیکنه.

اینجوری بگم. یه لحظه فرض کنین که الانه اختیار دارین که یه کاری را بکنین یا نکنین. (فرض محال که محال نیست). فردا اگه برگردین به امروز فکر کنین میدونین که چه انتخابی کردین ولی این دانستن اختیار شما در اون لحظه تصمیم گیری را صلب نمیکنه. این دانش ناشی از بازی در زمانه.

 

2. ایراد دوم

 دومین نوع جبرگرایی، جبرگرایی لاپلاسیه (چیزی شبیه به جبر تاریخی). لاپلاس از یه کشف ریاضی به یه جبر بسیار محکمی رسید. خلاصه حرف لاپلاس این بود که اگه من مکان و سرعت تمام ذرات دنیا را در این لحظه از زمان بدونم و یه کامپیوتر با قدرت محاسباتی کافی در اختیار داشته باشم، میتونم معادلات فیزیک را بنویسم و حل کنم و مکان و سرعت تمام ذرات دنیا را در یک ثانیه بعد حساب کنم. باز میتونم همین کار را بکنم و یک ثانیه بعدتر را هم حساب کنم و الی آخر بنابراین آینده در حال نوشته شده و اختیار بی معنیه. نوع ضعیفتر این استدلال همون چیزیه که ما با تعابیری مثل جبر جغرافیا و غیره ازش یاد میکنیم. مثلا میگیم اگه من با یه سری ژن دیگه به دنیا اومده بودم یا توی یه کشور دیگه و غیره و غیره رفتارهام فرق میکرد. شخصیت ما ناشی از ژنهامون و اثرات محیط رومونه و در انتخاب ژن و محیط، ما هیچ نقشی نداریم.

 

این استدلالهای ضعیف را لاپلاس با ریاضیات بهش قوت عجیبی بخشید. لاپلاس گفت نه تنها این حرفها درست بلکه اصولا تمام ذرات دنیا بی اختیارن چون حال به طور کامل آینده را توصیف میکنه. طبیعتا در استدلال لاپلاس فاکتوری به اسم روح نبود و من هم نمیخوام به چیزی به اسم روح متوسل بشم و بگم که نقش روح در معادلات فیزیکی در نظر گرفته نشده. در واقع یه همچین استدلالی براساس روح اشتباه هم هست. چون اگر روح در معادلات فیزیکی نقشی ایفا میکرد، ما تا حالا نقشش را اندازه گیری میکردیم. اینکه یک آزمایش فیزیکی در شرایط فیزیکی یکسان همیشه یه نتیجه را میده، معنیش اینه که روح یا وجود نداره یا در معادلات فیزیک نقشی نداره. بنابراین نگرش لاپلاس مستقل از وجود یا عدم وجود روح، درسته.

 

ایراد لاپلاس تا اواسط قرن 20 ام به شدت باقی بود. تا اینکه فیزیکدانان قرن 20 ام متوجه شدن که اصولا دانستن توام مکان و زمان حتی یک ذره هم امریست ناممکن (چه رسد به تمام ذرات دنیا). این ناممکن بودن ناشی از نقص وسائل اندازه گیری نیست. این ناممکن بودن ذاتی دنیای ماست. دانستن همزمان مکان و زمان ذرات منجر به تناقضات ریاضی میشه. وقتی شما سعی میکنین مکان یک ذره را با دقت بالا اندازه بگیرین، سرعتش را دیگه نمیتونین و برعکس. آزمایشهای متعددی این اصل غیر قابل باور را تایید کردن. جدیت این قضیه تا جاییه که فلسفه مدرن وجود دانای مطلقی که هردو دانش زمان و مکان یک ذره را در آن واحد داره را غیر ممکن میدونه (اسمش را بذارین محدودیت علم خدا). جالبتر قضیه اینه که مفهومهای قطعیتی با مفاهیم احتمالی عوض میشن. مثلا مکان یک ذره یه فرآیند احتمالی میشه. وجود یک ذره در یک مکان بی معنی میشه و تبدیل میشه به احتمال وجود ذره در اون مکان. مثلا یک الکترون را در نظر بگیرین. آیا این الکترون درون لیوان روی میزه یا بیرون لیوان. نمیشه قطعا گفت. هیچکس نمیتونه بگه. این الکترون با یه احتمالی درون لیوان و با یه احتمال دیگه ای بیرون لیوانه. ممکنه بگین  خوب اگه بریم با یه وسیله حساس به الکترون تست کنیم و ببینیم الکترون کجاست چی؟ بامزه اش اینه که وجود الکترون را درهردو جا احساس خواهیم کرد! حتی بدتر از اون الکترونی که بیرون لیوانه و الکترونی که درون لیوانه (و هردو هم یکی هستن) روی هم اثر هم میذارن. صد البته یه اثر احتمالی. (اگر به موضوع علاقه مندین در مورد عدم قطعیت مطالعه کنین)

 

اما چرا این موضوع مشکل لاپلاس را حل میکنه. چون اصولا محاسبه آینده در روش لاپلاس بستگی داره به دانستن حال. و "حال" خودش یه مفهوم احتمالی شده. اگه من محاسبات فیزیک را اجرا کنم فقط میتونم آینده را با احتمالاتش حساب کنم. مثلا میتونم بگم احتمال اینکه یک ثانیه دیگه دنیا اینجوری باشه چنده و احتمال اینکه یه جور دیگه باشه چقدره. ولی هیچکس (حتی دانای مطلق) نمیتونه از دید حال آینده را محاسبه کنه.

 

3. آخرین حرف اینکه آنچه گذشت رد کردن دو ایراد معروف به اختیار بود و نه اثبات اختیار. به علاوه اینکه ایرادات دیگری برای اختیار مطرح میشه که من واردشون نشدم. ولی اونها هم به سادگی رد شدنی هستن.

 

آیا ما متاثر از ژن و محیط هستیم. صد البته که هستیم. ولی حتی یک ذره بی جان آینده اش در حال نوشته نشده. بنابراین متاثر بودن از شرایط لزوما معنی اش جبر مطلق نیست. این یعنی ممکنه اختیار در یک سطحی (در حوالی نقطه ای که جبر محیط ما را توش قرار داده) داشته باشیم. اما چرا من به اختیار معتقدم، چون اختیار را حس میکنم.به طور مشابه هیچکس نمیتونه ثابت کنه دنیای پیرامون ما وجود خارجی داره. ولی اکثر ما وجود دنیا را قبول داریم چون حسش میکنیم. کسی هم نمیتونه اختیار را ثابت (و یا رد) کنه ولی من چون اختیار را حس میکنم قبولش دارم.

 

دو بحث قشنگ دیگه پیرامون جبر و اختیار هست که شاید یه روزی واردشون شدم. یکی بحث جبر خداست. یعنی خدا با تعریف اسلامیش تبدیل میشه به یک موجود بدون اختیار. و یکی هم بحث عدل خدا در برابر جبر محیط. به هر صورت جبر محیط اگرچه صددرصد نیست ولی یه وزن زیادی داره و خلاصه اینکه این آیا با عدل خدا جور در میاد یا نه. شاید یه روزی ایندو بحث را هم وارد شدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 12:1  توسط بیندیش  | 

هنوز باورم نشده. میدونین، وقتی این خبرهای عجیب غریب را آدم تو روزنامه و اخبار میخونه همه چیز باور کردنیه. ولی وقتی همون خبر را در مورد یه آدمی که باهاش آشنایی شخصی داری میشنوی تازه میفهمی چقدر همه چیز باور نکردنیه.

مارک خیلی آدم معروفی بود. حتی چندتا جایزه بین المللی تو کارنامه اش داشت. چندین بار باهاش گپ زده بودم. سر میز شام باهاش نشسته بودم. ایمیل با هم رد و بدل کرده بودیم. نمیگم کامل میشناختمش ولی اونقدر میشناختمش که بگم آدم خیلی خجولی بود. زنش و دخترش را به اسم نمیشناختم ولی دیده بودمشون. چه جوری بگم، یه آدم بزرگتر از خودت که خیلی نمیتونی بهش نزدیک بشی ولی براش احترام قائلی و سعی میکنی باهاش نزدیک باشی.

مارک به زودی حکم دادگاهش را میگیره. حداقل یک سال و حداکثر ده سال زندان. از کارش اخراج میشه. به هر شهری که میره باید خودش را به عنوان sex offender به پلیس معرفی کنه. اسمش میره روی وبسایت هایی که آدرس زندگی sex offender ها را نگه میدارن. نمیدونم دخترش که احتمالا ده ساله باشه چجوری در مورد پدرش فکر میکنه. تا یه ماه پیش پدرش مایه افتخارش بوده. حالا مایه شرمساریش. شاید حتی مادرش ورش داره ببردش یه شهر دیگه تا با هویت ناشناس زندگی کنن. فکر نکنم کسی بتونه با یک sex offender زندگی راحت و آبرومندانه ای داشته باشه. تو بعضی از شهرها حتی محله های خاصی دارن که sex offender ها فقط میتونن اونجا زندگی کنن. فکر نکنم خود مارک هم راضی باشه دخترش تو همچون محله ای بزرگ بشه.

مارک حدود ۶ ماه پیش با یه دختر ۱۵ ساله رو اینترنت آشنا شده و وقتی برای اولین بار قرار جدی میذارن که بره دختر را ملاقات کنه و با هم س...س داشته باشن، مامور پلیسی که در تمام این مدت خودش را به جای دختر ۱۵ ساله جا زده بوده دستگیرش میکنه. دو هفته پیش مارک دست از انکار برمیداره و در دادگاه به گناهش اعتراف میکنه.

از وقتی این قضیه را فهمیدم فکرم خشک شده. حالا میتونم بفهمم چجوری ممکنه یه آدم خودکشی کنه. وقتی همه آنچه در یک عمر به دست آوردی را در یک شب ببازی. رابین ویلیامز میگه که خدا در حق مردها نامردی کرده. بهشون یه مغز داده و یه پینس ولی خون لازم برای کار کردن یه دونه از ایندو در آن واحد. نمیخوام بگم مارک بیگناهه ولی دلم براش میسوزه. راستش هیچ گناه واقعی ای هم مرتکب نشده. اصلا دختر ۱۵ ساله ای درکار نبوده. ولی خوب اگه بود چی؟ نمیفهمم دارم چی میگم. کلا گیجم.

راستی تو این دنیا به کی میشه اعتماد کرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 13:35  توسط بیندیش  | 

خود در میان بینی هزار تا مرحله داره.

در ضعیف ترین مراحلش (که همه ما تا حدی بهش مبتلا هستیم!) اتفاقات را از منظر خودت میبینی و از منظر دیگران به همون اتفاقات نمیتونی نگاه کنی. مثال: کسی که نمیتونه بفهمه رفتارش روی دیگران چه اثری داره. یا مثلا سیاستمداری که نمیتونه از دید دیگران حرکاتش را تنظیم کنه و ۱ ساعت و نیم اول مذاکرات اتمیش با خاویر سولانا را صرف توصیف راه انبیا، خدا و تز دکتراش (سیاست خارجی پیامبر اسلام) میکنه.

خود در میان بینی تو مرحله بعدش منجر به این میشه که خودت را همیشه در مرکز اتفاقات ببینی و فکر کنی هرچه اتفاق میوفته به نحوی به خاطر تو رخ داده. مثلا بخاطر اینکه تو سعادتمند شی (یا حتی برعکس بخاطر اینکه تو بدبخت شی). مثلا اگر همسایه تصادف میکنه و برای همیشه علیل میشه و تو میری عیادتش و اونجا با یه خانوم خوشگل آشنا میشی، به این نتیجه برسی که همه این بلاها بر سر اون آدم بدبخت اومد که تو با این خانوم خوشگل آشنا شی! یا مثلا اگه عراق نابود شه و یه میلیون نفر بمیرن، تو فکر کنی این معجزه خدا بود که تو نفوذت در دنیا بیشتر شه.

توی یه مرحله بالاتر، خود در میان بینی منجر به این میشه که نه فقط از دید خودت، خودت را مهم ببینی. بلکه فکر کنی که دیگران هم تو را مهم میبینن. تا قبل از این نگاه شخص خود درمیان از مرکز (خود) به بیرون بود. ولی حالا شده از بیرون به مرکز (خود)  مثلا شخصی که مدام فکر میکنه که کانون توجه دیگرانه و هر رفتاری را از این دید تفسیر میکنه (دیدی طرف به من نگاه کرد. دیدی با من حرف زد. دیدی همون موقع که من اومدم حرف بزنم ابرها باز شدن و آفتاب شد. دیدی همه نگاه ها روی من خیره شده بود. دیدی هاله نور دورم را گرفته بود. دیدی جواب توهین های رئیس دانشگاه را خدا داد.)

خود در میان بینی توی بدترین مراحلش باعث میشه که رفتار دیگران را هم با تجربیات شخصی و مدل قابل فهم خودت تفسیر کنی. مثلا سلام محبت آمیز همسایه برات نشونه توطئه باشه چون خودت فقط به کسایی سلام با لبخند میدی که براشون یه نقشه بدی ریختی. یا مثلا مجموعه حکومتی که خودش مظاهر استقلال قوا را نداره وقتی گزارش یه بخش از زیرمجموعه حکومت آمریکا به ضرر سیاست بوش صادر میشه تنها تفسیری که میتونه بکنه اینه که "آمریکا" مجبور به قبول شکست شده. این خود در میان بین چون خودش استقلال قوا نداره براش "آمریکا" یک مجموعه منسجم و غیرقابل تفکیکه. و بنابراین اگه یه بخش از این مجموعه بخش دیگه را کنترل کنه تنها توجیهش این میشه که کل مجموعه شکست خورده! خنده دارش اینه که همین کنترل بخش های مختلف روی هم  و استقلال این بخش ها ریشه اصلی قدرت کشورهای مترقیه. ما "وحدت کلمه" داریم و اونها سیستم کنترل شده. کنترل کننده ها هم (بنا به تعریف) خیلی جاها خلاف مسیر سیستم فرمان میدن تا سیستمی که داره از کنترل خارج میشه را برگردونن روی مسیر درست. این دیگه وحدت کلمه نیست ولی به نظر من چیز خیلی با ارزش تریه.

خود در میان بینی در آخرین مرحله اش به اونجا میرسه که فکر میکنی تو میخ زمین هستی و اگه تو نباشی زمین میوفته!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:23  توسط بیندیش  |