تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

۱. برایان گرین استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب معروفش The Elegant Universe یه سوال خیلی جالب میپرسه. بامقدمه و موخره اش و اندکی تخلیص ترجمه میکنم:

"واقعا شگفت انگیز و در عین حال دلگرم کننده است که موجوداتی محدود به یک سیاره کوچک که دور یک خورشید خیلی معمولی در لبه های خارجی یک کهکشان عادی زندگی میکنن میتونن با اندیشیدن و آزمایش بسیاری از قوانین رمزآلود دنیای بی کران را درک کنن و از اتفاقات دورترین کهکشان ها آگاه باشن. با این وجود، تا وقتی که دوتا از اصلی ترین و عمیقترین قوانین فیزیک (منظور کوانتوم تئوری و نظریه نسبیت عامه) با هم در تناقضن، فیزیکدانان نمیتونن راحت بنشینن. همه فیزیکدانان معتقدن که این دو تئوری نمیتونن در هسته با هم تضاد داشته باشن. دلیل این اعتقاد یک نگاه غیرقابل اثبات به دنیاست که میگه قوانین  دنیا در ماهیتشون باید منطقی باشن و  به اتحاد و هماهنگی برسن.

ولی واقعا چه تظمینی وجود داره که ما اصولا توانایی درک همه قوانین دنیا را در عمیق ترین لایه هاشون داشته باشیم. شما هرچقدر هم که تلاش بکنین نمیتونین به یک سگ قوانین فیزیک را یاد بدین. سگ ماهیتا توانایی درک قوانین فیزیک را نداره. چه تضمینی هست که انسان ماهیتا توانایی درک همه قوانین دنیا را داشته باشه؟ چه تضمینی وجود داره که رفع تناقض موجود در حیطه توانایی ذهن بشر باشه."

۲. بسیاری چیزها برای ما اونقدر عادی شدن که دیگه به ابهتشون فکر هم نمیکنیم. به قول فرنگی ها
we take them for granted. راستی چرا باید همه قوانین فیزیک به اتحاد برسن؟ چرا نمیشه قوانین فیزیک در ابعاد بزرگ (نسبیت عام) با قوانین فیزیک در ابعاد کوچک (کوانتوم تئوری) تناقض داشته باشن؟ چه قانون نانوشته ای هست که ما را معتقد کرده این دو باید هماهنگ باشن؟ اصلا چرا باید قوانین فیزیک در واشنگتن و در تهران یکی باشن؟ چرا باید قوانین دیروز و امروز یکی باشن؟

 ۳. بحث قانون شد. یادم اومد که قانونهایی که ما وضع میکنیم بسته به زمان و مکان و کلفتی گردن کسی که تحت قانون قرار گرفته عوض میشه! 

۴. مدتی بود از نبود فیلم خوب شاکی بودم. اخیرا  The Bourne Ultimatum را دیدم. فیلم عالی نیست ولی تکنیک هایی که توش به کاربرده شده واقعا عالیه. تکنیک ها صوتی یه طرف، حرکت های دوربین فوق العاده است و حتی بهتون یه ثانیه آسایش نمیده. حتی در ساده ترین صحنه ها که دونفر سر میز دارن قهوه میخورن و گپ میزنن دوربین اونقدر جنب و جوش داره که نمیذاره از جو سراسر هیجان داستان کشیده بشین بیرون. سکانس ها هرکدوم دو یا سه ثانیه بیشتر نیست و تو همون دو ثانیه هم دوربین داره میرقصه. با این وجود اینقدر این کار ماهرانه است که هیچ چیزی به نظرتون عجیب نمیاد. درست انگار خودتون در صحنه هستین و مثلا دارین از پشت یه مانعی سرک میکشین که جریانات را دنبال کنین. خلاصه در طول فیلم تمام وجود سرگیجه و هیجانین درست مثل اینکه سوار یه رولرکوستر شدین. یه فیلم دیگه از این سبک هم مدتیه رو پرده هست به اسم  Cloverfield که اگه بخاطر داستان مزخرفش نبود شاید میرفتم. بعضی سینماها یه اخطار بامزه زدن که بخاطر سبک فیلمبرداری خاص این فیلم، احتمال Motion Sickness هست. تریلر فیلم را دیدم، حسی که از واقعیت میده بی نظیره. درست انگار همون جایین. دوست دارم بدونم اولین فیلمی که این تکنیک فیلم برداری را استفاده کرده چی بوده. برای فیلمهای اکشن فوق العاده اثر گذاره.

۵.  نظرسنجی گالوپ نشون میده که ۱۸ درصد آمریکایی ها فکر میکنن خورشید دور زمین میچرخه (اینجا). این یعنی از هر ۵ نفری که تو خیابون میبینین یکیشون نمیدونه چی دور چی میچرخه. 

۶. یه جسمی را در نظر بگیرین. هرچیزی باشه مهم نیست. آیا هیچ راهی هست که اونا نیست و نابود کنیم. یعنی از هستی بندازیمش بیرون. منظورم این نیست که خوردش کنیم یا ذوبش کنیم یا اصلا اتم به اتمش را از هم جدا کنیم. اینها همه تغییر دادنه، نابود کردن نیست. حتی اگه ماده را به انرژی تبدیل کنیم بازم یه فرم جدیده. نابودی نیست. چند روزه که روی این خیلی فکر کردم و ظاهرا واقعا راهی نیست که یک "هست" "نیست" بشه. دلیل علاقه ام به این مسئله اینه که این برعکس فرآیند بوجود اومدنه. اگه این را بفهمیم، شاید کمک کنه برعکسش را هم بفهمیم که آیا "نیست" میتونه "هست" بشه.

۷. پیرو شماره قبل. در یه مورادی  "نیست" "هست" میشه. مثلا منِ من. یعنی اون حسی که من نسبت به خودم دارم. یا اونچیزی که شما به عنوان من میشناسین. یه زمونی "من" وجود نداشتم. الانه هستم. وقتی میمیرم هم اگرچه اتم هام باقی میمونن، ولی "منِ من" نیست میشه. آیا این "من" کلا یک وجوده یا این خطای ماست که براش وجود قائلیم. یعنی از اول نبوده و وقتی هم من میمیرم چیزی نبوده که بخواد نابود شه. ولی این با اختیار جور در نمیاد. اگر "من" اختیار داره، اونوقت "من" میتونه تغییراتی در عالم بده که قابل محاسبه با علم نیست (چون علم از تصمیم من بی خبره).در نتیجه "من" "وجود" داره. ولی یه زمونی وجود نداشت. یه زمانی در آینده هم ممکنه بی وجود بشه. بگذریم.  اینم یه سری دیگه از سوالهایی که ذهنم را مشغول کرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 16:5  توسط بیندیش  | 

سلام. چندی پیش یه بحثی در مورد کتاب "توهم خدا" نوشته ریچارد داوکینز در گرفته بود. منم یه مطلبی آماده کردم ولی چون آماده نبود وعده اش دادم به بعد. اخیرا بخشهایی از کتاب "زبان خدا" نوشته فرانسیس کالینز را خوندم و بخشهایی از حرفهایی که خودم تو ذهن داشتم را توش دیدم. این بهم یه قوت قلبی هم داد و بهونه شد که اون نوشته های قبلی را یه کم مرتب و خلاصه کنم و بنویسم. چون این پست زیاد وقت گرفته مدت زیادی اینجا میمونه. قبل از هرچیزی بگم که فرانسیس کالینز مدیر پروژه در آوردن کد ژنتیک آدم بوده و الانه هم رئیس انستیتو تحیققات ژنتیک انسانی در آمریکاست. نکته بامزه ترش اینکه ایشون قبلا بی خدا بوده و بعدا به خدا ایمان آورده. اگه کتاب "توهم خدا" را خوندین این کتاب را هم حتما بخونین. به هرصورت شنیدن دو طرف داستان لازمه.

 

من اول یه خلاصه ای از نگاه کسانی که به خالق اعتقاد ندارن در مورد پیدایش دنیا و حیات میدم. و بعد بعضی قسمت هاش را به چالش میکشم. فرض من اینه که شما در نظریه تکامل داروین شک ندارین. مثلا اینکه چشم با این پیچیدگی چگونه بوجود آمده برایتان سوال بی جوابی نیست.

 

عمده استدلال این گروه بر این دو محور میچرخه که (1) پیچیدگی بیولوژیکی دنیا را در قالب تئوری تکامل توضیح داده میشه و (2) قسمتهایی که احتیاج به تصادف های نادر داره با "اصل انسانی" توضیح داده میشه. مثلا ما میدونیم که که تئوری تکامل فقط روی موجودات زنده کار میکند. بنابراین اولین موجود زنده (ساده ترین شکل حیات) باید تصادفی بوجود آمده باشد. اگرچه احتمال این تصادف بسیار بسیار اندکه ولی از میان بیلیون ها بیلیون سیاره بلاخره در چندتایی ممکنه این تصادف رخ بده. اما چرا در زمین؟ این سوال اشتباهیه. چون ما نتیجه این تصادف هاییم، طبیعتا هرجایی که ما هستیم این تصادف حیات اتفاق افتاده. هرکجای دنیا این اتفاق میوفتاد نتیجه همین بود و ما اونجا میبودیم و اسمش را میذاشتیم زمین. به طور مشابه نمیشه بپرسین چرا فاصله زمین تا خورشید اینقدر دقیق تنظیم شده. اگه فاصله خورشید کمتر یا بیشتر بود خوب ما بوجود نمیومدیم. ولی یه جای دیگه دنیا (از میون بیلیون ها سیاره) یکی پیدا میشد که هم فاصله خوبی تا خورشیدش داشته باشه و هم تصادف حیات روش اتفاق بیوفته. بنابراین هرآنچه لازمه حیات ماست نباید به سوال کشیده بشه. ماده گراها یک سوال مهم هم میپرسن که تئوری خدا را کیش و مات کنن. میگن خدایی که تونسته دنیای به این عجیبی بیافرینه باید پیچیده تر از دنیا باشه و چون پیچیده است خودش بیشتر از دنیا احتیاج به خالق  داره. و دست آخر اینکه معتقدین به خدا را متهم میکنن به اینکه پشت یک فلسفه غیر قابل آزمایش (یعنی وجود خدا) پناه گرفتن.

 

استدلال معتقدین به خدا به این صورته که همه حرفهای شما قبول ولی باید پتانسیل تشکیل دنیای زنده از اول وجود میداشت تا یه جایی تصادفش رخ بده. مثلا ثابتهای فیزیک باید جوری باشن که دنیا با فرم امروزیش شکل بگیره. فیزیک دان ها نشون دادن که اگه ثابت جاذبه یک واحد در صد میلیون میلیون 100000000000000 تغییر کنه دنیا اونقدر متفاوت میشه که محاله زندگی هوشمند درش بوجود بیاد. بلاخره این سوال باقی میمونه که چرا این ثابت مقدارش دقیقا همون عدد طلایی ایه که باید باشه. ثابت جاذبه یکی از 7 ثابت فیزیکیه که مقادیرشون به طرز عجیبی تنظیم شده به نظر میرسه.  در فیزیک به این ثابت ها میگن ثابتهای طلایی. در ضمن شاید بد نباشه بدونین در میون دانشمندان فیزیک دانان بالاترین آمار اعتقاد به خدا را دارن.

 

برای رفع مشکل ثابتهای طلائی، ماده گراها یک راه حل دیگه پیشنهاد میکنن: دنیایهای متعدد یا  به عبارتی دنیاهای موازی. یعنی یه عالمه جهان که در عرض هم هستند و مستقل از هم. ما تو یکی از این جهان ها هستیم. اگر تعداد این دنیاها کافی باشه، بلاخره در یکی از این دنیاها (براثر تصادف) ثابتها مقادیر طلائی میباشن. طبیعتا ما توی یکی از دنیاهای خوب هستیم و اون دنیاهای بد کسی توشون بوجود نمیاد که بخواد از این سوال ها بپرسه.

 

 مشکل من با این راه حل اینه که اصل ایده ماده گرایی از اونجا شروع میشه که میخوان برای دنیا راه حلی کم هزینه تر از خدا ارائه بدن ولی بعد میرسن به یک عالمه دنیا که هر کدام معلوم نیست از کجا آمده. نه یکی و دوتا. حداقل چند بیلیون بیلیون بیلون بیلیون تا از این دنیاها لازم داریم تا بتوانیم مشکل ثابتهای طلائی را حل کنیم.

 

حال ممکنه بگین که خوب بلاخره این هم یک نظریه است. ولی این نظریه اصلا علمی نیست. چون هیچ راه اثبات یا ردی براش وجود ندارد. دنیای موازی به این مفهوم نیست که اون دورها یک دنیای دیگری هست. معنی اش اینه که بین این دنیا و آن دنیا حتی فضا هم نیست. یعنی اصلا "مکان" به مفهوم صددرصد انتزاعی اش بین ایندو دنیا نیست. اون دنیا اصلا یک دنیای دیگه است. مکان خودش را داره. ولی به مکان دنیای ما هیچ اتصالی نداره. هیچ راه انتقال ماده و و یا حتی اطلاعات از یکی به دیگری وجود نداره. هیچ اثری برروی هم ندارن و غیره و غیره. به عبارتی این یک تئوری علمیه که هیچکس نمیتونه ردش کند! فلسفه مدرن اسم این جور نظریه ها را فلسفه میذاره نه علم. (کاری که دینداران متعصب را کمی عصبانی میکنه).

 

پس واقعا انتخاب ما (آنطور که ماده گراها میگن) بین علم و خدا نیست. انتخاب ما بین فلسفه و فلسفه است. اما واقعا کدوم فلسفه بهتره. ممکنه بگین، حداقل خوبی نظریه ماده گراها اینه که محتاج یه موجود عجیب به اسم خدا نیست. خدایی که خودش باید پیچیده تر از دنیا باشه.

 

اینجاست که یک ایراد دیگه تو کار ماده گراها را باید مطرح کنم. این فرض که دنیا باید آفریده موجودی پیچیده تر از دنیا باشه اساس محکمی نداره. مگر حرکت فوق العاده پیچیده سیارات و ستارات و کهکشانها با یک قانون ساده مثل جاذبه قابل توضیح نیست؟ مگر خود ماده گراها پیچیدگی بیولوژی دنیا را با قانون ساده تکامل داروینی توضیح نمیدهد؟ مگه همه تلاش ماده گراها این نیست که بگن این دنیای پیچیده احتیاج به خالق نداره و وجودش را میشه با قوانین ساده توضیح داد. چرا یک باره وقتی اسم خدا میاد میرسن به موجودی پیچیده تر از دنیا؟

 

حالا واقعا توصیف یک خدا برای دنیا توصیف کم هزینه تریه یا توصیفی که احتیاج داره به حداقل یک بیلیون بیلیون بیلیون بیلیون دنیای موازی. و هر دنیا با ابعادی بی اندازه بزرگ؟

 

علم تجربی با قطعیت تقریبا کامل معتقده که هر معلول مادی علتی داره. این اصل ساده نیروی محرک علمه. اگر ناچاریم که دنبال یک علت بدون معلول بگردیم، به نظر من بهتره به جای یک عالمه جرم در یک عالمه دنیا و یک سری قوانین فیزیکی که خودشون منشا‌‌ءشون مشخص نیست، به یک علت غیر مادی متوسل شیم. مشابه این کار را در عالم علم زیاد کردیم. وقتی معادلات فیزیک نیوتونی به تناقض رسیدن، راه حل اینشتین این بود که یک بعد به مکان اضافه کند و زمان-مکان را تعریف کند. وقتی معادلات اینشتین با کوانتم فیزیک به تناقض رسیدن، فیزیکدانان تئوری ریسمان ۷ بعد به ابعاد دنیا اضافه کردند و با تصور یک دنیای ۱۱ بعدی عمده مشکلات را حل کردند. اگر تئوری علیت داره به تناقض میرسه شاید راه حلش اضافه کردن یک بعد (متافیزیک) به دنیاست.

 

گاهی بد نیست آدم یک نگاهی از دور به داستانش بکنه تا ببینه چقدر داستان مرتبتی داره. دنیا وجود دارد. با عظمت خیره کننده اش. با یک عالمه قوانین ساده ولی حیاتیش. پذیرفتن اینکه این وجود صرفا وجود داشته و خالق نداره و بیلیونها بیلیون کپی خوب و بدش هم وجود داره به نظر من خیلی سخت تر از اونه که بگیم این دنیا یک خالقی دارد که قوانین مادی بهش اعمال نمیشه. اگر سوال اینه که چه کسی خالق را آفرید، جواب اینه که خالق غیر مادیه و شاید در دنیای غیر ماده قانون علیت به صورتی که ما میشناسیم نباشه. شاید رگرشن (دور) اصلا تناقض نباشه. جالب اینکه خود داوکینز تو کتاب "توهم خدا" یک همچین مثالی میزنه ولی برای رسیدن به یه نتیجه دیگه! مثال داوکینز اینه که اگر شروع کنیم به نصف کردن یک تکه طلا آیا تا ابد میتوانیم اینکار را تکرار کنیم؟ بلاخره هرچقدر هم این قطعه کوچیک باشه به نظر میرسه که میشه کوچیکترش کرد. اما میدونیم که این درست نیست چون بلاخره به یک اتم طلا میرسیم و وقتی اتم را میشکنیم دیگه طلا نیست. یک عنصر دیگه است. حالا علیت هم شاید همینه. اگر ناچاریم تا ابد در چرخه علیت بالا برویم و هی بپرسیم خالق این خالق کیه شاید یکجایی نوع خالق عوض میشه و دیگر ماده نیست (دیگر طلا نیست)! اصولا دلیل اینکه برای خدا صفت غیر مادی بودن را فرض میکنیم همینه.

 

خلاصه حرف من اینکه برخلاف ادعای ماده گراها سوال ما تقابل علم و خدا نیست. بلکه انتخابی بین دو فلسفه است. و هیچکدوم از این دو فلسفه اونقدرها بر دیگری سنگینی نمیکنه. در یک مناظره تلویزیونی بین داوکینز و کالینز آخرین جمله را داوکینز اینجوری گفت:

If there is a God, it's going to be a whole lot bigger and a whole lot more incomprehensible than anything that any theologian of any religion has ever proposed.
اگر خدایی در کار باشه اون خدا بسیار بزرگتر و  بسیار غیرقابل تصورتر از هر چیزیه که  دینداران  هر دینی مطرح کردن.

 

به نظر من خلاصه این حرف داوکینز میشه "سبحان الله".

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 15:56  توسط بیندیش  | 

۱.
درگيرم
درگير لحظه های جاری دلگير

ميدانم فردا ... اينها تمام خاطره است
(خاطرات مبهم و کمرنگ)

ای خاطرات مبهم فردا٬
هرگز شما شایسته اين اشک نيستيد. 

۲. اگه ۱۰۰۰ نفر با لباس مثل هم توی يه اتاق باشن واسه اينکه بتونی آدما را بشناسی مجبوری اختلافاشون را پيدا کنی و در نظر بگيری. ولی اگه هرکس يه رنگ و يه مدلی داشته باشه مجبوری شباهتها را در نظر بگيری تا بتونی کلاسه بنديشون کنی. محيط تک فرهنگی و چند فرهنگی هم همينطوره. محیط تک صدایی و چندصدایی هم همینطوره. مثال هم لازمه بزنم؟

۳. گفتم: اگه ميدونستی يه آرزوت برآورده ميشه چه آرزويی ميکردی؟ گفت: که آرزوهای کمی داشته باشم. گفتم: چرا آرزو نمیکنی که اصلا آرزو نداشته باشی. گفت: فقط مرده ها آرزو ندارن.

۴. معمولا وقتی آدم میخواد یه کاری را بکنه، مثل بچه آدم میره اونکار را میکنه. ولی وقتی با صدای بلند میگه آهای مردم من میخوام اینکار را بکنم، احتمالا منظورش اینه که تورا خدا بهم بگین که اینکار را نکنم.

۵. عزیز من همه اش هورمونه. خصوصا اونچیزی که تو بهش میگی عشق افلاطونی. آره منم ميدونم عشق چه چيز مقدس نازنين و پاکيه. ميدونم همه وجود آدم رو تکون ميده. ولی نميدونم چرا تقريبا همه عشقها بين دو نفر از جنس مخالفه؟ (یا در مورد همجنس بازها بین دو نفر که به هم نگاه خاص دارن!) چرا درد هجران فلان دوست صميمی که برای ما همه جور دوستی‌ای کرده خيلی دردناک نيست ولی غم هجران اون عشق دوران جوانی (که گاهی فقط تو خيابون ديده بودیمش و حتی نميشناختیمش!) اينقدر داغ بود که آهمون را در مياورد؟ عزیز من بی خیال عشق. بچسب به دوستی.

۶. و اما از قول سعدی (روی سخن ما با بزرگان و خصوصا بعد از این جریان رد صلاحیت ها). شعر را اینجا دیدم.

 «ندانم کجا دیده‌‌ام در کتاب                        که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به دیدن چو حور                      چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب! این تویی؟!           فرشته نباشد بدین نیکویی!
تو کاین روی داری به حسن قمر                   چرا در جهانی به زشتی سمر؟
چرا نقش‌بندت در ایوان شاه                        دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟
شنید این سخن بخت‌برگشته دیو                به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیک‌بخت این نه شکل من است         ولیکن قلم در کف دشمن است»

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 11:26  توسط بیندیش  |