تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

۱. اینهم از لطایف تاریخه که کسی که به مبارزه با فحشا و فساد مالی معروف بود و بخاطر این معروفیت فرماندار نیویورک شد حالا بخاطر افشا شدن رابطه اش با یک فاحشه خانه مجبور به استعفا بشه! فرماندار نیویورک که افشا شده که بیشتر از 80 هزار دلار خرج فاحشه بازی کرده امروز استعفا داد.  خنده دارتر اینکه این 80 هزاردلار را با روش های غیر قانونی مالی پرداخت کرده!

۲. و باز هم این از لطایف تاریخه که یکی از فرماندگان محترم مبارزه با مفاسد در تهران خودش با 6 زن لخت که براش به صف و بدون لباس نماز میخوندن دستگیر بشه! کجایید ای کفن پوشان قم. کجایید ای جوانان غیور بسیجی. انصاف بدین این بدتره یا دست دادن خاتمی با یک زن ایتالیایی. چرا دمای جوش خون شما هر روز عوض میشه.

۳. فلاسفه یونانی از زمان سقراط اولین گروهی بودن که از مسائل لاینحل فلسفی کنار کشیدن و تمرکز کردن روی مسائل "دنیایی". معروفه که از یکی از شاگردان سقراط سوال شد که نظرش در مورد وجود خدا چیه و شاگرد (براساس تعالیم استاد) جواب داد که "سوالی که میکنی خیلی سخته و عمر ما کوتاه".

سقراط و معروفترین شاگردش افلاطون (و شاگرد افلاطون یعنی ارسطو) سوالهای مهمتری برای پرسیدن داشتن. اینکه جوامع باید چجوری شکل بگیرن. حاکمیت باید چجوری انتخاب بشه و چجوری بر جامعه حکومت کنه. قوانین باید چچوری وضع بشه. عرف چیه. آیا انسان بالفطره موجودیه اخلاقیه. اصلا اخلاق یعنی چه. آیا اخلاق نسبیه یا مطلق. بسیاری از این فلاسفه کسانی بودن که سفرهای فراوان رفته بودن و جوامع مختلف را دیده بودن. بنابراین خیلی فراتر از دید بسته اجتماع خودشون نظر میدادن.
سقراط از خودش نوشته ای به جا نذاشت ولی اگه برین یه نگاهی به مباحث سقراط (از زبان افلاطون) بندازین اولین نکته ای که توجهتون را جلب میکنه اینه که بسیاری از بحث های داغ امروز ایران (چه در مورد سیاست و چه اخلاق) با دقت خیلی بیشتر و با نتیجه گیری های محکم تری انجام شده. نمیخوام نتیجه بگیرم که پس این بحثها نباید باشه. میخوام بگم اگر واقعا در این موارد دنبال جوابین، وبلاگستان و من بیسواد و بحث با آقای ایکس و خانوم وای راه خوبی برای نزدیک شدن به جواب نیست! چون اگه انصاف بدیم، اکثر ما حتی ابتدائی ترین مباحث را مطالعه نکردیم. تازه از اون زمان تا حالا فلسفه 2500 سال رشد کرده. بحث آدم های بی اطلاع از یک مبحث هم مثل بحث افراد بیسواد در مورد ریاضیات مدرنه! البته منظورم خودم بود. به کسی بر نخوره.

۴. تملق گویی تنها چیزیه که همه بلدن! بنابراین کسانی که چیز دیگه ای برای ارائه ندارن مجبورن همون یک کاری که بلدن را نثار کنن. این شعور شنونده را میطلبه که بفهمه آیا واقعا کارش درسته یا داره تملق میشنوه. معمولا کسانی که از پول خودشون نمیبخشن هم خوب تملق میخرن! من کمتر دیدم رئیس یه شرکت خصوصی به زیردست متملق حقوق کلفت بده. ولی در ادارات دولتی... اینهم یه دلیل دیگه برای اینکه نباید ادارات دولتی زیادی وجود داشته باشن و دولت کوچیک بهتر از دولت بزرگه.

۵. این تملقی که گفتم منظورم همه مدلش بود. حتی اونی که میاد تو نظراتتون مینویسه "وبلاگ بسیار زیبایی دارید. آماده تبادل لینک هستم"! آخه ای آدم با انصاف! اگه وبلاگ خیلی خوبی دارم خوب بهش لینک بده. دیگه چرا تبادل لینک؟ ایکاش یکی هم میومد بگه "وبلاگ خیلی مزخرفی داری. با این وجود بهت لینک دادم."

۶. پیرو شماره ۴و ۵: حدود دو سال تو کوی دانشگاه تهران لونه داشتم. کلا این کوی دانشگاه تهران جای جالبیه! ولی فعلا از اون بگذریم. سر اتاق گرفتن تو کوی یه بار با رئیس کوی دعوام شد. داستان درازه و حق با من. بنابراین بی خیال جزئیات میشم. خلاصه اش اینکه من مدارک بی برو برگشت از پارتی بازی ایشون را رو میزشون گذاشتم و ایشون من را گرفته از اتاق کارشون به بیرون پرتاب کردن! البته وقتی اینکار را میکردن آستینشون را هم بالا زده بودن که نماز اول وقتشون قضا نشه.

۷. ممکنه بپرسین پس چجوری من سر از کوی در آوردم. خوب اونم داستانش درازه. خلاصه اش اینکه تقلب کردم. همون سال شب احیا تو مسجد کوی رئیس محترم اومدن پشت بلندگو. در تمام مدت پشت بلندگو داشتن مجیز رهبر را میگفتن. تلفظ هاشون هم خیلی متدینانه بود. همه "آن" ها را تلفظ میکرد اُن. مثلا "اُن رهبر فرزانه". دست آخر هم یه شعر با نوحه خوندن همه اش در مورد اُن رهبر حکیم بود و قافیه اش خامنه ای. متاسفانه من را ندید که باز بیاد یقه ام را بگیره بندازه بیرون.

۸. تازگی طلاب محترم برعلیه دکتر سروش به تب و تاب در اومدن. ایکاش حداقل یه بار هم میخوندن ببینن این گردن شکسته چی نوشته بعد غیرتی میشدن. 

۹. سال نو همگی مبارک. سال نو خوبی براتون آرزو دارم... برای سال جدید قصد دارم سوات یاد بگیرم و  وقتی میدونم بیسواتم کمتر از خودم افاضه در بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 17:38  توسط بیندیش  | 

با توجه به عبور نوامیس مردم از این وبلاگ: این نوشته شامل کلمات سخیف و معانی رکیکی است که بسیاری از والدین برای کودکان مناسب نمیدانند. +16.

پری خانوم خوش بر و روی محله ما با اون ابروهای کمونش و چشمون سیاهش و بالای بلندش دل همه مردهای محله را برده بود. حتی آق رضا که سیبیل کلفت ترین مرد محله بود و قداره اش همیشه از کمرش آویزون و دل دخترای محل براش پریشون هم از این قاعده مستثنا نبود. پدر خدابیامرز آق رضا یه تاجر کفش بود که یه عالمه ارث و میراث برای تنها بچه اش گذاشته بود. فقط این بود که آق رضا یه کم جوون و جاهل بود. کافی بود یه زن اهل گیرش بیاد تا ازش یه مرد مسئول و خوشبخت و خوشگل و پولدار بسازه. برای همین بود که دخترای محل همه یه جورایی دلشون واسه آق رضای لات سیبیل کلفت غنج میزد. من از اون روزی که توی کوچه خلوتمون به چشم خودم دیدم که آق رضا و پری با هم قدم میزدن و پری خانوم کرکر میخندید فهمیدم که یه خبرهایی بین این دونفر هست. موضوع وقتی همگانی شد که تو یه صبح دل انگیز بهاری، سر کوچه کفش فروش ها، پری خانوم یه سیلی محکم تو گوش آق رضا زده بود و فریاد زده بود که دیگه نه من نه تو. سر این قضیه چنان بلبشویی به پا شد که هفت عالم از داستانش خبردار شدن. آخه پری خانوم هم بد جایی را برای زدن سیلی انتخاب کرده بود. وانگهی کی تو این محله جرات داره تو چش آق رضا نگاه کنه. چه برسه به سیلی.

چند روز بعد شنیدم که خاله نرگس داشت برای مامانم تعریف میکرد که پری فهمیده که آق رضا تو نخ دخترای دیگه است و پری را فقط برای امیال ناپاکش میخواسته. ظاهرا این به پری خانوم خیلی سنگین اومده و از اینکه مفت مفت عفتش را به آق رضا فروخته خیلی پشیمون شده. ولی عزیزان من، پری خانوم (که ظعیفه ای بیش نبود) نمیتونست که تنهایی جلوی سیبیل کلفت آق رضا وایسه. اگه چاره ای نمیکرد، حتی ممکن بود آق رضا به زور ترتیبش را بده. آخه آق رضا اونطور آبرویی که نداشت که بخواد نگران از دست دادنش باشه. برای همین بود که پری خانوم به مش حسن معمار رو انداخت. مش حسن البته مرد نحیفی بود و زورش به آق رضا نمیرسید ولی تو محله ما از همه بیشتر دستش به دهنش میرسید. مش حسن بیشتر از 10 تا شاگرد بنا داشت. پری میدونست که اگه لازم بشه، مش حسن واسه خاطرش آدم اجیر میکنه که سیبیل آق رضا را کوتاه کنن.

حتما شنیدین که جلو آب را میشه بست ولی ولی جلو دهن مردم را نمیشه بست. کم کم شایعاتی پشت سر مش حسن و پری خانوم پخش شد. راستش خاله نرگس میگفت که این شایعات را باور نمیکنه و مطمئن بود مش حسن صرفا بخاطر انسان دوستی پری را زیر بالش گرفته. میگفت این وصله ها به مش حسن نمچسبه. همون مش حسنی که حتی نماز صبحش را تو مسجد میخونه. همون مسجدی که زمینش را بابای خدا بیامرزش وقف کرده بود و خود مش حسن معمارش بود.اما وقتی این حرفها به گوش آق رضا رسید، با دست راستش سیبیل راستش را و با دست چپش سیبیل چپش را پیچونده بود و گفته بود "به مش حسن بگین یا میاد اینجا میگه گه خوردم یا فردا تیکه بزرگش گوششه." حمید پسر همسایه که تابستونها تو باغ خونه ارثی آق رضا باغبونی میکرد این را به گوش خودش شنیده بود. تازه فرداش هم با چشم خودش دیده بود که مش حسن با گردن کج اومده خونه آق رضا و از ته دل اعتراف کرده که نمیدونسته داره چه گهی میخوره و خلاصه قضیه با یه اردنگی به کون مش حسن ختم شده بود. درسته که پری خوشگل بود ولی مش حسن جونش را بیشتر از این بچه بازیها دوست داشت. وانگهی، پری هرچه قدر هم که خوشگل، یه ظعیفه بود. ظعیفه هم تو دنیا فراوون بود.

و اما بشنوین از پری خوشگله. اولش پری نشست به گریه و تصمیم داشت اونقدر گریه کنه که چشماش را با گریه در بیاره ولی بعد از چند دقیقه ای اشکاش خشکید. آخه حتما میدونین که غدد lacrimal بیشتر از یه حدی نمیتونن اشک تولید کنن. در همین حین و بین بود که یه فکر ناب به کله پری خانوم خورد. پری با خودش گفت: اگه مش حسن بزدله به درک، اگه هیچ مردی تو این محله زورش به آق رضا نمیرسه به درک، آق رضا هرچقدر هم که سیبیلش کلفت باشه زورش یکجا به چهارتا مرد چهارشونه که نمیرسه.

چند روز بعد از این ماجرا بود که پری خانوم با اصغر آقا قصاب و ممد سنگ تراش و اکبر لوله بر و محمود پهلوون طرح دوستی ریخت. البته به ساز چهار نفر رقصیدن و به خواسته های خوب و بدشون عمل کردن کار آسونی نبود، ولی بهتر از رو دادن به اون مرتیکه قداره بندی بود که عفتش را ازش گرفته بود. البته آق رضا چند بار پیغوم فرستاده بود که "پری برگرد. اون سیلی هم ندید میگیرم". ولی پری تا آق رضا نمیگفت غلط کرده و تو دنیا جز پری کسی را نمیخواد حاضر نبود به اون مرتیکه الدنگ راه بده. حتی اگه لازم بود براش این اکبر لوله بر حشری را تحمل کنه. حتی یه بار پری مجبور شد چهار شب پشت سرهم در خونه اش را رو اکبر لوله بر باز کنه. راستش اگه شب پنجم بهونه نمیکرد که اصغر آقا اینجان خوب نیست ما را با هم ببینن، قضیه به اونجا هم ختم نمیشد.

قصه درازه دوستان من و وقت کوتاه. هنوز چله دوستی پری با چهار یار جدیدش نیوفتاده بود که آق رضا پیغوم تهدید برای پری و فاسق هاش فرستاد. پری که تا حالا پیغوم بیا برگرد عزیزم از آق رضا میگرفت این خیلی بهش سنگین اومد. اما امان از مردهای بزدل. ممد سنگ تراش که همون دقیقه اول دست را تو رفت و اکبر لوله بر هم اگرچه اولش یه کم غمپز در کرد ولی تهش به پری رسوند که اینکاره نیست. پری هم سرش داد زد "حرومت باشه هرچی مفتی کردی مرتیکه حشری". با این وجود پری خانوم نه خیلی عصبانی بود و نه دیگه میترسید. حتی اگه اصغر آقا قصاب و محمود پهلوون هم (که از صبح تاحالا نه خبریشون بود و نه پیغوم جواب میدادن) دست را تو میرفتن، باز هم پری نمیترسید. اصلا کی به این مردهای بی جربزه احتیاج داشت. تو دنیا 200 تا کشور دیگه بودن که بشه باهاشون "رابطه" برقرار کرد و جلوی آمریکا وایستاد.

در همین رابطه هند اعلام کرد که حاضره با شرایطی چند میلیارد دلار در صنعت نفت ایران سرمایه گزاری کنه و لیبی به قطعنامه چهارم علیه ایران رای مثبت داد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 16:19  توسط بیندیش  | 

۱.
در گرمای خمار این غروب شهریور ماه
غرق در زیبایی این آبادی بی تپش
بالای دیوار کاهگلی باغ نشته ام.

 

در فضا چنان آرامشیست که اگر حافظه ام کمی کوتاه تر بود
باور میکردم که دنیا خداوندی مهربان دارد.

...

۲. شرق: یه کاری بهت داده شده و برای اون کار یه سری هم ابزار. به عنوان یک انسان شرقی که خیلی آدم فروتنی هستی اگه نتونی کار را به بهترین نحو انجام بدی، میپذیری که مشکل از تو و مهارتته. در نیتجه یه کوزه گر سنتی در ژاپن چندین سال شاگردی استاد میکنه.

غرب: به تو یه ابزاری داده شده ولی از عهده کاری که بهت دادن بر نمیایی. به عنوان یه آدم غربی که باد تو دماغته تقصیر را میندازی گردن وسیله، نه خودت. بنابراین میری وسیله ای میسازی که مهارت کمتری بخواد و این میشه منشا اختراعات جدید.

3. پیرو شماره قبل: یادمه بچه تر که بودیم (این یعنی ما هنوز بچه ایم) برامون میگفتن که آمریکایی ها که خلبان های ایرانی را آموزش داده بودن از مهارت خلبان های ایرانی در حیرت بودن و خلبان های ایرانی کارهای محیر العقولی میتونستن بکنن که خلبان های آمریکایی نمیتونستن. و ما چقدر حال میکردیم. متاسفانه فکر نمیکردیم که خوب این مهارت به چه دردی میخوره وقتی آمریکایی ها دوسال دیگه یه هواپیمایی میسازن که خلبان های بی مهارتشون را با سرعت دوبرابر خلبان های با مهارت ما به پرواز در بیارن...

۴. یه رزومه اومده دستم. خط اول اسم. خط دوم تاریخ تولد. خط سوم جنسیت. خط چهارم وضعیت تاهل. ببخشین، شما دنبال کارمیگردین یا شوهر؟ گاهی غیرحرفه ای بودن یه کم خنده دار میشه.

۵. شکر خدا بازم ما پیروز شدیم. منظورم البته پیروزی هسته ایه. درسته که قطعنامه بعدی هم به احتمال قریب به یقین علیه مون تصویب میشه ولی وقتی فرمانده پادگان میگه ما پیروز شدیم دیگه یه سرباز چلغوز که نمیتونه کله کچلش را بخارونه و بگه پس چرا پرونده مون از شورای امنیت در نمیاد. به فرموده، ما پیروز شدیم. قبلا هم از این پیروزی های هسته ای و تخمه ای و غیره داشتیم. این یکی ولی دیگه خیلی تخمه ای بود. به قول آقای روحانی زمون ما البرادعی جاسوس بود. حالا شده مسلمون.

۶. استدلال: من دلایل کافی برای اینکه خدا هست ندارم. اگه خدا بهم گیر داد میگم "فقدان دلایل کافی".
رد استدلال: دلایل کافی برای نبودن خدا هم نداریم. این وسط هر انتخابی بکنیم براش دلایل کافی نداریم.
نتیجه: به جای دلایل کافی، باید بتونیم دلایل متقاعد کنده داشته باشیم که کدوم کفه ترازو سنگین تره.

۷. گفتم شاید جالب باشه بدونین که در قانون اساسی کانادا یه بندی هست که به دولت اجازه میده حقوق شهروندی را محدود کنه (مثلا آزادی بیان را). ته بند میاد که البته میدونیم که این بند به ندرت اجرا میشه. در قانون اساسی ایران هیچ راهی برای محدود شدن آزادی های فردی وجود نداره! مقایسه وضع آزادی های فردی در دو کشور قضیه را واقعا خنده دار میکنه. یه دوره 8 ساله اصلاح طلبان عزیز سعی میکردن قانون اساسی را اصلاح کنن. درست انگار قانون اساسی ما اصلا اجرا هم میشه که بخواهیم نگران اصلاحش باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:1  توسط بیندیش  |