تبليغاتX
بیندیش

بیندیش

9. به قول دوستی: وقتی فقط یه صفحه برای نوشتن داری چی مینویسی؟ جواب: وصیت.

8. وصیت: تو لیست نوشته هام قرار بود یه مطلب در مورد  Tragedy of the commons و یکی در مورد CANDU بنویسم. اولی به طور خاص مهمه چون نگاه دیگه ای به دنیا میده و تقریبا در همه امور دنیا میشه ازش استفاده کرد! درخواستم اینه که از میون دوستانی که بحثهای این وبلاگ براشون جالب بوده اگه  یکی فرصت و علاقه داره این ننوشته های منا تو وبلاگش بنویسه. بحثهای جالبی از توشون میتونه در بیاد.

7. پس دادن یک قرض: یکی از مهمترین فلاسفه در دنیای غرب، جان لاک بوده.  مردی که اندیشه هاش چهره دنیا و تصور ما از خودمون و دنیای پیرامونمون را به کل عوض کرد. در نقطه تقابل، به نظر دکارت اخلاق نتیجه  یک وظیفه duty است. مثلا همه انسانها وظیفه داشتن که راستگو باشن (دکارت به وجدان معتقد بود). لاک ولی اخلاق را بر اساس حق تعریف کرد. مثلا به جای اینکه به من بگه که موظم راستگو باشم بهم گفت که بقیه انسانها حق دارن که حقیقت را بدونن! در نگاه اول تفاوت چشمگیری به نظر نمیرسه ولی یه نگاه عمیق تر نشون میده که چه تاثیرات مهمی از همین تفاوت زاویه نگاه ناشی میشه. اول از همه اینکه به جای وجدان فردی یه مفهوم اجتماعی نشسته. دوم اینکه براساس نظر لاک، انسانها حق آزادی دارن. حق حکومت بر خودشون را دارن. حق دارن برای زندگی خصوصیشون تصمیم بگیرن.در نتیجه، اولین نهضت های دموکراسی خواهی در دنیا (اروپا) متاثر از جان لاک شکل گرفتن. شکسته شدن ابهت شاه و زیر سوال رفتن جایگاه فرمانروایی مطلقش در گام بعد دامن خدا را گرفت. یعنی در رابطه انسان و خدا هم نگاه لاک انسان موظف را به انسان محق تبدیل کرد. دیگه انسان صرفا موظف نبود که دستورات خدا را اجرا کنه. انسان محق بود که بدونه چرا اینکار را باید بکنه. شریعت مجبور شد عقل را به رسمیت بشماره و آرام آرام هرجا که باعقل نمیخوند مجبور بود که زمین را برای عقل خالی کنه.

6. حدود 4 سال پیش شروع به نوشتن کردم. نوشتم و نوشتم تا جایی که حرفام داشت ته می کشید! برای همین فیتیله را کشیدم پایین و کمتر نوشتم. یکی دو سال هم با سرعت کمتر نوشتم و بلاخره الانه رسیدم به جایی که حرف مهمی برای زدن برام نمونده و البته اگه راستش را بخواهین کارهای مهمتری از وبلاگ بازی دارم. الانه حس اون کسی را دارم که بعد از اعتیاد به یه بازی کامپیوتری تصمیم گرفته اونا از روی کامپیوترش ورداره تا آزاد بشه.

5. توی این مدت من گاهی به مسئولین نظام مقدس ج.ا. غر زدم! با یک جمله همه اون حرفها را جمع کنم. "اختیار بیشتر، مسئولیت بیشتر میاره." یعنی اگه وضع مملکت خرابه، مسئول اصلیش کسیه که بیشترین اختیارات را تو کشور داره. هیچ گریزی هم از این نداره و هیچ بهونه ای هم ازش قابل قبول نیست.

4. توی این مدت سعی کردم مسائل را از زوایای مختلف بهشون نگاه کنم و معمولا زوایایی که خیلی باب طبع و به قولی پاپیولار نیست را نشون بدم. همیشه نظر شخصی ام را منعکس نکردم. برعکس گاهی فقط هدفم این بوده که زوایای تاریک یک مسئله را روشن تر کنم. امیدوارم جدا از دعواهایی که سرشون شد، مفید بوده باشن.

3. اگه چیزی برای تاسف تو این وبلاگ نویسی داشته باشم، قولهایی که دادم و اجرا نکردم. مثلا وعده دادم در یه موردی بنویسم و ننوشتم. حتی گاهی به یکی وعده دادم که چیزی را بنویسم و براش بفرستم و فرصت نکردم آماده اش کنم. خلاصه کوله بار قرض گنده ای رو دوشمه! جبران خاصی که نمیتونستم بکنم. بنابراین اون شماره 7 را اون بالا نوشتم تا یکی از آخرین قول هام را اجرا کرده باشم. بعدش هم 12 تا آهنگ گذاشتم روی biandish2@gmail.com تا حداقل یکی دیگه از قولهام (آهنگی که در پست فروید در موردش گفتم ولی یادم رفت بذارم Freudiana کار Eric Woolfson) را اجرا کرده باشم. میون این 12 تا یه آهنگ از Radiohead گذاشتم که به نظرم 3 دقیقه اولش جزو شاهکارهای قرن حاضره. درجه خشونت آهنگ ها بین 1 تا 5 شماره خورده. فراخور سلیقه تون انتخاب کنین. اگه از خشانت بدتون میاد نرین اون آهنگی که تایتلش میگه 5/5 را دانلود کنین. برین 1/5 را دانلود کنین. امیدوارم خوشتون بیاد. در ضمن پسوردش بود Exchange

2. کسی میدونه چطوری میتونم یه کپی از تمام نوشته هایی که در بیندیش بلاگفا و بیندیش پرشین بلاگ دارم تهیه کنم. دوست دارم یه فایل برای خودم داشته باشم. میشه نظرات را هم دانلود کرد؟ شاید چند سال دیگه بشینم نگاهشون کنم و به خریت هام بخندم. میدونم که یه روزی با دیدن این مطالب از اینکه بعضی اوقات واضح ترین زوایای دید را گم کرده بودم انگشت به دندون میشم.

1. یه سری از دوستان لطفشون خیلی به من زیاد بوده و گفتن وبلاگ را نبندم. راستش هر شروعی یه پایانی داره. بنابراین اگه امروز هم نبندم یه روزی بلاخره بسته میشه! بهتره قبل از اینکه دم این دکون خاک بگیره، خودم تعطیلش کنم. با این وجود اگه واقعا یه روزی یه حرفی داشتم که خیلی گفتنش ضروری بود، میام مینویسمش. با خودم و کسی که خجالت ندارم! این صفحه را هم که دارم دیلیت نمیکنم. اگه کسی هم با من کاری داره: هم ایمیلم هست (biandish@gmail.com) و هم هر از چندگاهی به صفحه نظرات اینجا نگاه میکنم.

0. و بلاخره! ممنون از همه دوستان عزیزی که تو این مدت با بحثها و نظراتشون این وبلاگ را پرمعنی تر و عمیق تر کردن. ممنونم از چیزهایی که ازتون یاد گرفتم. ممنونم از دوستیتون. ممنونم از همراهیتون. ممنونم از حوصله و صبرتون. ممنونم برای همه چیز.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:53  توسط بیندیش  | 

1. ما ایرانی ها سر سال نو معمولا میگیم "صدسال به این سالها". فرنگی ها معمولا میگن To better days. تفاوت فرهنگی تو همین یه ذره واضحه.

2.مرتیکه تو ایران میگه قیمت واقعی نفت خیلی بالاتر از این حرفهاست. تو ایتالیا میگه "دستهای آشکار و نهانی که باعث رشد مصنوعی قیمت نفت شده اند ..."

3. آخه رئیس جمهور یه کشور پا میشه میره جایی که هیچ استقبال رسمی ای ازش نشه؟ بعدش میره که بگه چی. که به عنوان یه عضو فائو بگه که کاری از دست فائو بر نمیاد باید یه ارگانیزیشن جدید ساخت. حالا مگه یه ارگانیزیشن جدید چه فرقی داره. مگه همین کشورهای عضوش نمیباشن. چکار با اون ارگانیزیشن جدید میشه کرد که با فائو نمیشه کرد. بگذریم. چقدر من حرص بخورم.

4. همه ما آدمهایی تو زندگیمون دیدیم که واقعا شایسته ستایش بودن. این لزوما به معنی تایید کامل اون افراد و یا حتی اثرگذاری اون فرد روی ما نیست. منظورم اینه که یه صفتی در اون شخص بوده (مثلا پشتکار یا هوش یا هرچی) که شما را به شگفتی و ستایش واداشته.

برای من یه چنین موردی در دوره دبیرستان اتفاق افتاد. اسمش امیر بود و بچه شیراز. ما تهران با هم دوست شدیم. سال سوم دبیرستان مدال برنز المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و سال چهارم مدال نقره المپیاد ریاضی و طلای المپیاد فیزیک را گرفت. المپیاد کامپیوتر هم قبول شد ولی نرفت. یه دوره ای بود که به شدت با هم دوست شده بودیم. روزها که هیچ، شبها را هم تا پاسی با هم میگذروندیم. نه فکر بد نکنین! نصف شبها با همدیگه (و با کمک دو تا چنگال تا شده) نفوذ میکردیم به مدرسه تیزهوشان (حوالی میدون توپخونه) تا بریم با کامپیوترهاشون برنامه بنویسیم! هیچکدوممون تیزهوش نبودیم که تو اون مدرسه بتونیم درس بخونیم ولی امکاناتش دلمون را آب میکرد. دو ساعتی به کامپیوترها ور میرفتیم و چهار تا برنامه بیربط مینوشتیم و پرینت میکردیم و فکر میکردیم بزرگترین خلاف دنیا را کردیم. بعدش هم همه درها را بی کلید قفل میکردیم و نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود. این قصه ادامه داشت تا وقتی که بو بردن و برای اتاق کامپیوترشون از اون قفلها گذاشتن که با چنگال باز نمیشه. البته اینم بگم که من برنامه نویسی بلد نبودم. اون بلد بود و به من هم یاد میداد. قفل با چنگال باز کردن هم بلد نبودم.

اما قرار بود بگم چرا این آدم برای من اینقدر شگفتی آور بود. این خدای علم و دانش را در نظر بگیرین. براتون پیانو میزد حرفه ای. گیتار میزد بیا و ببین. ژیمناست بود حرفه ای. نه اینکه فکر کنین پسر یه خانواده پولدار بود که این امکانات براش محیا بوده و اونم یه هوش خدادادی داشته یاد گرفته. نه. اگه درست یادم باشه پدرش معلم بود و مادرش خانه دار. این رفیق عزیز ما در هر موردی که باهاش حرف میزدین، درش سررشته داشت. من واقعا نمیدونم کی فرصت کرده بود این چیزها را یاد بگیره. حتی همون برنامه نویسی! اون دوره من هیچکس را نمیشناختم که تو خونه پی سی داشته باشه. حتی دانشگاه ها هم نداشتن. ایشون برنامه مینوشت به شرکت ها میفروخت. یا مثلا پیانو. تصور بکنین تو دهه 60 تو شیراز چند پسربچه پیانیست بودن؟ چندتاشون ژیمناست هم بودن و از میون پیانیست های ژیمناست چندتاشون خدای فیزیک و ریاضی و کامپیوتر بودن؟

تو پرانتز یه موضوع بیربط هم بگم که بدونین پسرهای جوان چقدر خرن! این جوون رشید که کله اش فقط مخ بود و از هر انگشتش واقعا یک هنر میبارید، عاشق بود و از ترس اینکه معشوق تحویلش نگیره پا جلو نمیذاشت. من بهش میگفتم: آخه امیر جان دیگه خوشتیپ تر از تو و با قابلیت تر از تو هم مگه تو کشور هست که این "دختر شیرازی" چشم بادومی و گیسو بلند و کمر کمون بخواد تحویلت نگیره. ولی به کتش نمیرفت. تا یادم نرفته براتون بگم که خیلی هم خوش تیپ بود! هر روز هم کلی ورزش میکرد.

اما چی شد که من این قصه را براتون نوشتم. یه چیزی که امیر برای من به ارث گذاشت حسرت همه فن حریف بودن بود. ولی متاسفانه قابلیت انسانها با هم فرق داره. نتیجه این شد که من در تلاش برای همه فن حریف بودن تبدیل شدم به یه آدمی که دانسته هاش دریایی است به عمق یک میلیمتر. به همه چیز یه سیخ زدم و از هیچ چیز هم خیلی نمیدونم. میتونم بشینم با حرف زدن در مورد سبکهای نقاشی و تاریخچه شون سرتون را بیست دقیقه گرم کنم. ولی اگه فرصتم شد نیم ساعت به گل میشینم. میتونم براتون از موسیقی حرف بزنم و چهارتا آهنگ هم براتون بنوازم و خلاصه نیم ساعتی سرتون را با یکی دو تا ساز گرم کنم. اگه علاقه مند باشین میتونم سرتون را با فیزیک مدرن و کلاسیک و فلسفه علم و فلسفه مدرن و غیره و غیره هرکدوم نیم ساعت گرم کنم. ولی اگه فرصتم طولانی تر بشه دیگه کم میارم.

یکی از اتفاقاتی که مدتهاست سر این وبلاگ اومده همینه. به گل نشسته. حرف جدیدی برای زدن نداره. فقط وقتهایی که احمدی نژاد یه سوتی جدید میده از سر عصبانیت میام و چهار کلمه مینویسم. نوشتنی که ارزش خوندن داشته باشه داره تولید نمیشه. شایدم حوصله ام سر رفته و دل به کار نمیدم. حالا چه کشتی به گل نشسته باشه و چه باد تو بادبونش نباشه فرقی نداره. چیزی داره پیش نمیره. چیزی داره تولید نمیشه.

شاید به عنوان آخرین حرف خیلی چیزهای بهتر میتونستم کنار هم بچینم و بگم ولی آنچه گذشت بهترین وصف حالی بود که میتونستم بکنم. البته یه صفحه دیگه برای گفتن دارم. اما به طور خاص از صفحه اول انتظار خاصی نداشته باشین!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:13  توسط بیندیش  |