تبليغاتX
بیندیش - صفحه دوم (دلیل)

بیندیش

1. ما ایرانی ها سر سال نو معمولا میگیم "صدسال به این سالها". فرنگی ها معمولا میگن To better days. تفاوت فرهنگی تو همین یه ذره واضحه.

2.مرتیکه تو ایران میگه قیمت واقعی نفت خیلی بالاتر از این حرفهاست. تو ایتالیا میگه "دستهای آشکار و نهانی که باعث رشد مصنوعی قیمت نفت شده اند ..."

3. آخه رئیس جمهور یه کشور پا میشه میره جایی که هیچ استقبال رسمی ای ازش نشه؟ بعدش میره که بگه چی. که به عنوان یه عضو فائو بگه که کاری از دست فائو بر نمیاد باید یه ارگانیزیشن جدید ساخت. حالا مگه یه ارگانیزیشن جدید چه فرقی داره. مگه همین کشورهای عضوش نمیباشن. چکار با اون ارگانیزیشن جدید میشه کرد که با فائو نمیشه کرد. بگذریم. چقدر من حرص بخورم.

4. همه ما آدمهایی تو زندگیمون دیدیم که واقعا شایسته ستایش بودن. این لزوما به معنی تایید کامل اون افراد و یا حتی اثرگذاری اون فرد روی ما نیست. منظورم اینه که یه صفتی در اون شخص بوده (مثلا پشتکار یا هوش یا هرچی) که شما را به شگفتی و ستایش واداشته.

برای من یه چنین موردی در دوره دبیرستان اتفاق افتاد. اسمش امیر بود و بچه شیراز. ما تهران با هم دوست شدیم. سال سوم دبیرستان مدال برنز المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و سال چهارم مدال نقره المپیاد ریاضی و طلای المپیاد فیزیک را گرفت. المپیاد کامپیوتر هم قبول شد ولی نرفت. یه دوره ای بود که به شدت با هم دوست شده بودیم. روزها که هیچ، شبها را هم تا پاسی با هم میگذروندیم. نه فکر بد نکنین! نصف شبها با همدیگه (و با کمک دو تا چنگال تا شده) نفوذ میکردیم به مدرسه تیزهوشان (حوالی میدون توپخونه) تا بریم با کامپیوترهاشون برنامه بنویسیم! هیچکدوممون تیزهوش نبودیم که تو اون مدرسه بتونیم درس بخونیم ولی امکاناتش دلمون را آب میکرد. دو ساعتی به کامپیوترها ور میرفتیم و چهار تا برنامه بیربط مینوشتیم و پرینت میکردیم و فکر میکردیم بزرگترین خلاف دنیا را کردیم. بعدش هم همه درها را بی کلید قفل میکردیم و نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود. این قصه ادامه داشت تا وقتی که بو بردن و برای اتاق کامپیوترشون از اون قفلها گذاشتن که با چنگال باز نمیشه. البته اینم بگم که من برنامه نویسی بلد نبودم. اون بلد بود و به من هم یاد میداد. قفل با چنگال باز کردن هم بلد نبودم.

اما قرار بود بگم چرا این آدم برای من اینقدر شگفتی آور بود. این خدای علم و دانش را در نظر بگیرین. براتون پیانو میزد حرفه ای. گیتار میزد بیا و ببین. ژیمناست بود حرفه ای. نه اینکه فکر کنین پسر یه خانواده پولدار بود که این امکانات براش محیا بوده و اونم یه هوش خدادادی داشته یاد گرفته. نه. اگه درست یادم باشه پدرش معلم بود و مادرش خانه دار. این رفیق عزیز ما در هر موردی که باهاش حرف میزدین، درش سررشته داشت. من واقعا نمیدونم کی فرصت کرده بود این چیزها را یاد بگیره. حتی همون برنامه نویسی! اون دوره من هیچکس را نمیشناختم که تو خونه پی سی داشته باشه. حتی دانشگاه ها هم نداشتن. ایشون برنامه مینوشت به شرکت ها میفروخت. یا مثلا پیانو. تصور بکنین تو دهه 60 تو شیراز چند پسربچه پیانیست بودن؟ چندتاشون ژیمناست هم بودن و از میون پیانیست های ژیمناست چندتاشون خدای فیزیک و ریاضی و کامپیوتر بودن؟

تو پرانتز یه موضوع بیربط هم بگم که بدونین پسرهای جوان چقدر خرن! این جوون رشید که کله اش فقط مخ بود و از هر انگشتش واقعا یک هنر میبارید، عاشق بود و از ترس اینکه معشوق تحویلش نگیره پا جلو نمیذاشت. من بهش میگفتم: آخه امیر جان دیگه خوشتیپ تر از تو و با قابلیت تر از تو هم مگه تو کشور هست که این "دختر شیرازی" چشم بادومی و گیسو بلند و کمر کمون بخواد تحویلت نگیره. ولی به کتش نمیرفت. تا یادم نرفته براتون بگم که خیلی هم خوش تیپ بود! هر روز هم کلی ورزش میکرد.

اما چی شد که من این قصه را براتون نوشتم. یه چیزی که امیر برای من به ارث گذاشت حسرت همه فن حریف بودن بود. ولی متاسفانه قابلیت انسانها با هم فرق داره. نتیجه این شد که من در تلاش برای همه فن حریف بودن تبدیل شدم به یه آدمی که دانسته هاش دریایی است به عمق یک میلیمتر. به همه چیز یه سیخ زدم و از هیچ چیز هم خیلی نمیدونم. میتونم بشینم با حرف زدن در مورد سبکهای نقاشی و تاریخچه شون سرتون را بیست دقیقه گرم کنم. ولی اگه فرصتم شد نیم ساعت به گل میشینم. میتونم براتون از موسیقی حرف بزنم و چهارتا آهنگ هم براتون بنوازم و خلاصه نیم ساعتی سرتون را با یکی دو تا ساز گرم کنم. اگه علاقه مند باشین میتونم سرتون را با فیزیک مدرن و کلاسیک و فلسفه علم و فلسفه مدرن و غیره و غیره هرکدوم نیم ساعت گرم کنم. ولی اگه فرصتم طولانی تر بشه دیگه کم میارم.

یکی از اتفاقاتی که مدتهاست سر این وبلاگ اومده همینه. به گل نشسته. حرف جدیدی برای زدن نداره. فقط وقتهایی که احمدی نژاد یه سوتی جدید میده از سر عصبانیت میام و چهار کلمه مینویسم. نوشتنی که ارزش خوندن داشته باشه داره تولید نمیشه. شایدم حوصله ام سر رفته و دل به کار نمیدم. حالا چه کشتی به گل نشسته باشه و چه باد تو بادبونش نباشه فرقی نداره. چیزی داره پیش نمیره. چیزی داره تولید نمیشه.

شاید به عنوان آخرین حرف خیلی چیزهای بهتر میتونستم کنار هم بچینم و بگم ولی آنچه گذشت بهترین وصف حالی بود که میتونستم بکنم. البته یه صفحه دیگه برای گفتن دارم. اما به طور خاص از صفحه اول انتظار خاصی نداشته باشین!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:13  توسط بیندیش  |